وسطِ دویدن با بالاترین سرعت،ناگهان توی یه فرورفتگیِ زمانی میافتم و تا اعماقش فرو میرم و توش گیر میکنم
بعد با خاطرات محاصره میشم
"و اشک ها از راه میرسن"
من یه استثناء بودم، میون همه ی کلیات
و همیـشه استثناء ها نادیده گرفته میشوند..!
نامه ی سی و چهارم:
شازده کوچولوی عزیز
من فکر میکنم روحم در این سالها به شدت خسته شده
فکر میکنم دیگه تواناییِ ایستادن و کشیدنِ بدنم رو نداره
با این اوصاف، و با در نظر گرفتن اوضاع سیارهت، ممنون میشم در نامه ی بعدی نشانه ای از مارِ صحراییِ چنبره زده بر دیوار بهم بدی
گمون میکنم وقتشه گلم رو رها کنم و به دیدن تو بیام
پ.ن: شازده کوچولوی عزیز، من بسیار خسته ام!
من همیشه از شنیدن صدای جاروکشیدنِ رفتگرِ خیابون تو نیمهی شب حسی شبیه آرامش و نزدیک شدن به واقعیت میگیرم