[هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند
کوزه ی تنهایی روحم سفالی تر شده است]
دَعْنی أَنُوحُ عَلى نَفْسی وَأَنْدِبُها ...
[مرا رهان كن تا برای خودم بخوانم وگریه كنم...]
بی تعارف چندین وقته طوری تو غم و غصه های خودم غرق شدهم که خودخواهم کرده
انقدر درگیر دغدغههای خودم بودم که از درک کردن خالصانه ی دیگران غافل شدم
زهرایی رو دوست داشتم که نگرانی ای بابت آینده و گذشتهش نداشت
زهرایی که از خودش غافل بود و به دنبال درک و کمک به آدم ها بود،
زهرایی که دنبال راهی برای نجات اهالی دنیا از رنج و غم میگشت!
زهرای رنگیِ یازده تا پونزده سالگی!