زهرایی رو دوست داشتم که نگرانی ای بابت آینده و گذشتهش نداشت
زهرایی که از خودش غافل بود و به دنبال درک و کمک به آدم ها بود،
زهرایی که دنبال راهی برای نجات اهالی دنیا از رنج و غم میگشت!
زهرای رنگیِ یازده تا پونزده سالگی!
تا چند سال پیش فکر میکردم آدم ها هر یک برای زندگیشون یه قصه مخصوص دارن که روزی به دنبالش میرن
فکر میکردم من هم یه قصه دارم که روزی شروع میشه
اما الان
به نظر میرسه من فقط خواننده ی قصه های دیگرانم
شاید قصه ای برای من نیست
میگذره و میگذرم و پیر میشم و تماشا میکنم
در حالی که گوشه ای پشت پنجره ای کمنور نشستهم و کتاب هارو ورق میزنم
در این گوشه از دنیا
زهرایی رو دوست داشتم که نگرانی ای بابت آینده و گذشتهش نداشت زهرایی که از خودش غافل بود و به دنبال د
الان فقط در رویاهام اینطور نوعدوستم
هاها
چند بار باید از خودم معذرت بخوام که خیلی چیزا رو خراب کردم؟
چند بار باید حس غریبه بودن تو این زندگی بهم دست بده و بی هیچ گریزی تحملش کنم؟
چندبار باید از بیتعلقی خودم رو بین خیابونا سرگردون و بیهدف پیدا کنم؟
چند بارِ دیگه باید به تهِ همه چیز فکر کنم و بعد از آغازش سر در بیارم؟
چند بارِ دیگه از کلمات فرار کنم و بعد جلوشون به زانو در بیام؟
کلمات تو ذهنم میچرخن درحالی که به معانی شون توجهی ندارم
کلمات تکرار میشن
چرخ میخورن و محو میشن و دوباره ظاهر میشن
بیش تر از همه
« گمشده »
کاش میتونستم گاهی عمیق نباشم
خدایا اشکم میاد از اینکه همه چیز رو برای خودم جدی کردم
اشکم میاد از این همه عمیق بودن
خسته شدم ازش
واقعاً خسته شدم و همچنان بهش تمایل دارم
یه بار به خواهرم گفتم من میترسم از اینکه جایی برم که تنها باشم و کسی رو نشناسم. مثل هر کس دیگه ای از چنین موقعیتی دوری میکنم.
بعد فهمیدم اصن واسه اون چنین چیزی موضوعیت نداره
هه
واقعاً خنده داره خب
فک کن مثلاً یه اردوی علمی ای میخواد بره چندروز خارج از شهر
و اصلا براش موضوعیتی نداره دوستی آشنایی داشته باشه اونجا یا نه
بعد من مدت ها واسه این آدم ناراحت بودم که مجبور شد سال پیش دانشگاهی مدرسه ش رو عوض کنه و بره بین یه عده آدم ناآشنا.
و الان فهمیدم شی دازنت گیو اِ ... ابوت ایت😃
Isn't it funny?
I mean,
Do such people exist really????