چند بار باید از خودم معذرت بخوام که خیلی چیزا رو خراب کردم؟
چند بار باید حس غریبه بودن تو این زندگی بهم دست بده و بی هیچ گریزی تحملش کنم؟
چندبار باید از بیتعلقی خودم رو بین خیابونا سرگردون و بیهدف پیدا کنم؟
چند بارِ دیگه باید به تهِ همه چیز فکر کنم و بعد از آغازش سر در بیارم؟
چند بارِ دیگه از کلمات فرار کنم و بعد جلوشون به زانو در بیام؟
کلمات تو ذهنم میچرخن درحالی که به معانی شون توجهی ندارم
کلمات تکرار میشن
چرخ میخورن و محو میشن و دوباره ظاهر میشن
بیش تر از همه
« گمشده »
کاش میتونستم گاهی عمیق نباشم
خدایا اشکم میاد از اینکه همه چیز رو برای خودم جدی کردم
اشکم میاد از این همه عمیق بودن
خسته شدم ازش
واقعاً خسته شدم و همچنان بهش تمایل دارم
یه بار به خواهرم گفتم من میترسم از اینکه جایی برم که تنها باشم و کسی رو نشناسم. مثل هر کس دیگه ای از چنین موقعیتی دوری میکنم.
بعد فهمیدم اصن واسه اون چنین چیزی موضوعیت نداره
هه
واقعاً خنده داره خب
فک کن مثلاً یه اردوی علمی ای میخواد بره چندروز خارج از شهر
و اصلا براش موضوعیتی نداره دوستی آشنایی داشته باشه اونجا یا نه
بعد من مدت ها واسه این آدم ناراحت بودم که مجبور شد سال پیش دانشگاهی مدرسه ش رو عوض کنه و بره بین یه عده آدم ناآشنا.
و الان فهمیدم شی دازنت گیو اِ ... ابوت ایت😃
Isn't it funny?
I mean,
Do such people exist really????
به هر حال به طور خلاصه،
I've messed everything up
I've messed up this whole 20 ys
واقعاً واسم سواله چی گیرتون میاد که هنوز اینجا موندین؟😂
I mean
Look at me
I'm a mess
I'm a mixture of unexpressed thoughts, unknown feelings, deep fears, and possibly a few mental disorders🎃
Who wants this whole?
در این گوشه از دنیا
به هر حال به طور خلاصه، I've messed everything up I've messed up this whole 20 ys
خب الان که به زبون آوردم حس بهتری دارم ؛)
خدایا یه infj ِفلسفه خونده بده من برم دیگه تا اطلاع ثانوی هیچی نمیخوام 🤲🏻