اینو دوست نداشتم
دوست نداشتم که تو این سن و این روزها، اونقدر درگیر گذشته و غمهام بشم که چیزهای مهم از یادم بره
یا اینکه نتونم نقش درستی توشون داشته باشم
نمیخواستم اینطوری بشه
اما توانم برای بیرون کشیدن خودم از این گرداب نسبت به هر آدم دیگه کمتره
زندگی این تاجر طمّاع ناخنخشک پیر
«مرگ» را همچون شراب ناب کمکم می فروخت!
در تمام سالهاي رفته بر ما، روزگار؛
مهربانی میخريد از ما و ماتم میفروخت...
در این گوشه از دنیا
چرا نمیتونم به خوشحالی بعد از بازی با ولز فک کنم و خوشحال بشم؟
عه فک میکردم میشه
نمیشه.
خدایا این همه فرشته آفریدی
یکیش نیس مخصوص خودمون که وقتی حالمون بده بگه دتس اوکی، یو گونا بی آررایت؟