چقدر بیخود سعی کردم و عادت کردم با غم انس بگیرم
در حالی که مأنوس نیست
هنوز هم همون قدر سرد و خشک و آزاردهنده ست
زخمی م میکنه، زمینم میندازه و زورم بهش نمیرسه
این همه گریه میکنی و بعد ناگهان همه چیز به نظرت مسخره و بیاهمیت میاد
به هرحال...
من اینجا (در این گوشه از دنیا) گیرافتادم و چاره ای جز خوب بودن یا سعی کردن برای خوب بودن ندارم
گریزی نیست
هستی به من داده شده
چاره ای نیست جز این که همه چیز رو فراموش کنم و خوب بمونم