eitaa logo
در این گوشه از دنیا
136 دنبال‌کننده
348 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
الان فهمیدم پاگوفاگیا دارم_ اگه شامل میل شدید به گاز زدن یخ هم میشه! خیلی هم دارم 😂
در این گوشه از دنیا
وای هنوزم خیلی ناراحتم واسه احسان :(
هوووم راستش دلیلش اینه که منو یاد تو میندازه... زود رفتنش... دست نیافتنی بودنش... و هرگز برنگشتنش... من رو بسیار یاد تو میندازه... و اینه که عمیقاً ناراحتم می‌کنه......
Now "Take me home" "Take me home where i belong..." _l can't take it anymore_
باورم نمیشه که داره میشه ۱۹ سالم! روحم که همون روحه... اصلا روح که سن بردار نیست!! پس این عدد و رقما چیه که تو این دنیا به آدم می‌چسبونند؟ خوشم نمیاد ازش! هرکس منو بشناسه می‌دونه نوزده سالم نیست! من تازه خودم رو شناختم!! تازه میتونم خودم رو تو چند جمله توصیف کنم! تازه چشمام باز شده و شخصیت نسبتاً کاملی پیدا کردم!!! کلیییییی وقت می‌خوام تا به آینده فکر کنم! اما این جسم مسخره نمیزاره... زودتر از اون چیزی که فکرش رو کنیم می‌تازه!! و مثل یک افسار ما رو به دنبال خودش می‌کشونه! مجبوریم خودمون رو باهاش وفق بدیم! و تو همین سرعت ،سعی کنیم روحمون رو سر و سامون بدیم! چقدر سخت... و طاقت فرسااااااا
چون بادبادکی که نخش دست کودکی ‌ست سرگرم کن مرا و خود از آسمان بخند... :)
کجایی **** ****ِ عزیزم؟ منتظرتم... چشمم دنبالته! منتظرم یه خبری بدی! یه پیامی، تماسی چیزی... بیا یه سلامی بده فقط ، من تمام مجازی،اصلا تمام دنیا رو می‌ریزم دور! من آواره این کوچه های بی در و پیکر شدم واسه پیدا کردن تو ... کجایی صاحب دلتنگیم! تو بیا دیگه بقیه مهم نیستن! بیا بگو که تمام مدت به حرفام گوش می‌دادی ‌... بیا!
الان که از لحاظ روحی نسبتاً اوکی ام از لحاظ جسمی داغونم :/ هیچ وقت این دوتا با هم اوکی نمیشه از اول هم معلوم بود جسم و روح ربطی به هم ندارن وقتی از هم جدا بشن تازه چشممون به چیزای عجیب جدیدی باز میشه! کاش زودتر بشه!!
Fine? i'm not fine at all 🙂
Is there any way to escape?(from this world!) I need it...
شاید غیر معمول به نظر بیاد اما واقعا هرچی فکر می‌کنم دیگه حوصله زندگی کردن رو ندارم. خسته تر و دل‌تنگ تر از اونی هستم که بخوام حالا حالا ها ادامه بدم! وقتی نگاه میکنم به اطرافیان و می‌بینم یکی تازه ازدواج کرده یکی داره بچه داری میکنه یکی با نوه هاش وقت میگذرونه ... و بعد به خودم فکر می‌کنم، از تصور خودم تو هر یک از این شرایط، به شدت حس بدی بهم دست می‌ده! هرچی فکر می‌کنم می‌بینم من آدمی نیستم که بتونم چهل پنجاه سال دیگه تو این دنیای خاکستری دووم بیارم:) و من نه افسرده ام، نه بی انگیزه،نه از این آدم هایی که همش رو مود خستگی ان و حال هیچ کاری ندارن... من حتی اکثر اوقات آدم بی‌حوصله ای هم نیستم! من غالباً پر از انرژی و فکرای جدید برای آینده ام! من بعضاً کلی خیال پردازی های ممکن و ناممکن درمورد آینده م می‌کنم و از این کار لذت می‌برم! کلی کار دارم واسه انجام دادن و کلی ایده واسه عملی کردن. کلی ارزش دارم که باید سعی کنم بهشون پایبند باشم و حقایقی که باید ازشون دفاع کنم. من می‌دونم تو این دنیا چیکاره‌م و کجا وایسادم! اما علی‌رغم همه ی اینها... به شدت خسته و دل‌تنگم! علی‌رغم همه ی این‌ها باز حس می‌کنم دیگه توان ادامه دادنم نیست!!!! و درکل واقعاً دوست ‌دارم تو جوونی و نسبتاً زود بمیرم! این واقعاً می‌تونه چیز خوبی برام باشه!
چه سریه که آخر شبا یهو دل آدم خالی میشه؟ انگار یه حفره ای تو سینه آدما هست که تو طول روز پره اما آخر شب که میشه یک هو فرو می‌ریزه و جای خالیش آدم رو اذیت میکنه؟ همیشه اینطوره! هرشب! چرا؟
So I'm not fine again:) Like always...