این حس که هر روزِ زندگی مثل یه جنگه که باید درونش زنده بمونی، در عین اینکه طاقت فرساست، انرژی مضاعفی رو درونم ایجاد میکنه که ادامه بدم
بعضی اوقات میترسم که نکنه دارم تو زندگیم زیادی کارهای عجیب غریب میکنم و نکنه دارم از معمولی ترین استاندارد های جوامع انسانی هم میزنم بیرون؟
باز هم باغچه از غنچهی پژمرده پر است
شهر از مردم دلتنگ و دلآزرده پُر است!
حتی دقیقاً تا لحظه ی پیش از به رختخواب رفتن، نمیدونم که قراره اینطور بیامان اشک بریزم
اما دوست دارم فکر کنم اینها جایی نوشته شده.
دوست دارم فکر کنم از میلیارد ها سال قبل از تولدم، برام معین شده که قراره کجاها اشک بریزم و کجا لبخند بزنم
من واقعاً از فرط اینکه کلامی و تصویری و سخنی نمییابم درمورد امشب سکوت کرده ام.
معتقدم بعضی غم ها هرگز قابل بیان نیست.
حرف زدن ازش بیشتر خرابش میکنه و کمتر مقصود رو میرسونه.
مدت هاست درمورد این قضیه سکوت کردم و حس میکنم چیزی نیست که بشه درموردش استوری کرد یا پست گذاشت. یعنی دستکم، من نمیتونم.
شاید فقط باید اشک ریخت
بیشتر اوقات به زندگی فکر میکنم
(به تلاش مذبوحانه ی انسان ها برای فرار از غم، برای یافتن چیزی که خودشون تصمیم گرفتن اون رو «موفقیت» بدونند)
و فقط یک جمله به ذهنم میرسه:
چقدر احمقانه!