چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست
در این گوشه از دنیا
چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست
بله زهرای کوچک فراموش کرده بود که تموم ماجرای زندگیش همینه.
دنیا سرگرمیای بود که خدا به انسان ها داد
و انسان ها جدی گرفتنش!
حالا نصفه شبی که فرداش امتحان دارم و کلی درسم مونده و خوابم هم میاد، مغزم منو گیر آورده میگه زهرا به نظرت تو این دنیا به کجا تعلق داری؟
ولم کن بابا من اصن هیچ تعلقی به هیچ جایی ندارم
هیچ وقت نفهمیدی چه زمانی برای افکار بیهوده و بینتیجه ی معناگرایانه مناسبه
دلم فردگرایی هم نمیخواد
دلم یه داستان عامه پسند میخواد
از همون کمدی رمانتیک های تکراری