لحظاتی هست که احساس میکنم در حقیقت ۴۰ سالمه، به دیوار تکیه زدهم و دارم رنج و غمِ خودِ ۲۱ سالهم رو تماشا میکنم
و ناخودآگاه از سادگی و شکستگیم پوزخند میزنم
_از این که چقدر همه چی رو جدی گرفتم_
برای خیلی ها شاید تنها شدن و تنها موندن یه ترس باشه
ترسی که ممکنه در آینده دچارش بشن و به همین دلیل همیشه ازش فرار میکنن
اما من یک بار طعم سرد و تلخِ تنها موندن رو چشیدم.
یک بار بزرگترین ترسم رو ثانیه به ثانیه تجربه کردم.
تو اون روزهای پر از سیاهیِ تنهایی،
وقتی همهی همراهیها و دوستیها کنار رفتن،
برای لحظهای تونستم واقعاً لمس کنم که همهی انسانها فقط و فقط یکی رو در زندگی دارن و اون، خالقِ انسانه. تنها کسی که از رنج و سختی های ما آگاهه،
تنها ملجأی که میشه واقعاً بهش پناه برد...
اون اولین لمس از حقیقت، منو آروم کرد!
در حالیکه تا گردن توی غمِ گذشته و ترسِ از آینده گیر کردم، استاد سر کلاس میگه:
ما انسانها موجودات فرازمانی هستیم و در واقع گذشته، حال و آیندهٔ ما یک چیز است!
خب امروز همه چی به اندازه کافی عمیق و سختگذر بود
این ساعات آخر شب برمیگردیم به کیدراما دیدن و سطحی بودن🤝
هدایت شده از to heal`
به گوشهی قفسی خو گرفتهام چندان
که گر رها کُندم ذوق آشیانم نیست!
#فروغی_بسطامی
غم مث خورده شیشه میمونه
هر چقدر هم التیام پیدا کنی تیکه هاش تو وجودت باقی میمونه و تو هرچی میگردی نمیتونی پیداش کنی و بکِشیش بیرون