شاید غیر معمول به نظر بیاد اما واقعا هرچی فکر میکنم دیگه حوصله زندگی کردن رو ندارم.
خسته تر و دلتنگ تر از اونی هستم که بخوام حالا حالا ها ادامه بدم!
وقتی نگاه میکنم به اطرافیان و میبینم یکی تازه ازدواج کرده یکی داره بچه داری میکنه یکی با نوه هاش وقت میگذرونه ... و بعد به خودم فکر میکنم، از تصور خودم تو هر یک از این شرایط، به شدت حس بدی بهم دست میده!
هرچی فکر میکنم میبینم من آدمی نیستم که بتونم چهل پنجاه سال دیگه تو این دنیای خاکستری دووم بیارم:)
و من نه افسرده ام، نه بی انگیزه،نه از این آدم هایی که همش رو مود خستگی ان و حال هیچ کاری ندارن...
من حتی اکثر اوقات آدم بیحوصله ای هم نیستم! من غالباً پر از انرژی و فکرای جدید برای آینده ام! من بعضاً کلی خیال پردازی های ممکن و ناممکن درمورد آینده م میکنم و از این کار لذت میبرم! کلی کار دارم واسه انجام دادن و کلی ایده واسه عملی کردن.
کلی ارزش دارم که باید سعی کنم بهشون پایبند باشم و حقایقی که باید ازشون دفاع کنم. من میدونم تو این دنیا چیکارهم و کجا وایسادم!
اما علیرغم همه ی اینها...
به شدت خسته و دلتنگم!
علیرغم همه ی اینها
باز حس میکنم دیگه توان ادامه دادنم نیست!!!!
و درکل واقعاً دوست دارم تو جوونی و نسبتاً زود بمیرم!
این واقعاً میتونه چیز خوبی برام باشه!
چه سریه که آخر شبا یهو دل آدم خالی میشه؟
انگار یه حفره ای تو سینه آدما هست که تو طول روز پره اما آخر شب که میشه یک هو فرو میریزه و جای خالیش آدم رو اذیت میکنه؟
همیشه اینطوره! هرشب!
چرا؟
یه نگرانیِ ملایم ولی مداومی دارم نسبت به اینکه دارم نوشته هام رو تو مجازی ذخیره میکنم و نه تو کاغذ و به صورت یادداشت!
بیمِ اینکه یهو همه شون بپرن رو دارم!
من حقیقتاً با دستنوشته هام زندگی میکنم. نوشته هام تصویر آشنایی اند از خودم.
خیلی خب میدونم از لحاظ تکنیکی و ادبی و هر لحاظی که حساب کنید نوشته هام به جایی نمیرسن! لازم به گوشزد نیست! ولی برای خودم ارزشمندند!
متنفرم متنفرم متنفرم،
از این که بچه ها رو آدم حساب نمیکنن !!
(تازه یه ورژن بزرگونه ش هم هست که مجردا رو آدم حساب نمیکنن که اون کمتر دیده شده!!)
ولی قبول کنین
اکثر /آدمبزرگا/ بچه ها رو آدم حساب نمیکنن، حتا اگه آدم حسابشون کنن هم حرفاشون رو جدی نمیگیرن!
و این خیلی بده!
خیلی بده که بچه ها باید منتظر باشن بزرگ شن تا بالاخره خودشون رو از یه سوراخی با زور و زحمت وارد دنیای بزرگسالی _که باید بگم همچین آش دهن سوزی هم نیس!_ بکنن.
اتفاقاً باید بیش از بزرگسالا بچه ها رو باور کنیم و بهشون احترام بگذاریم.
کاش یاد بگیریم اینارو!
کاش!
تا بداند که شبِ ما به چه سان میگذرد
غمِ عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده :)
چقدر خوبه که آدم میتونه بعنوان یه مخاطب با خودش صحبت کنه:)
اگه این حالت نبود که من خودم به شخصه افسرده میشدم.
حس میکنم تو جامعه دارم نادیده گرفته میشم ( به خاطر تفکراتی که در جامعه جاریه)
شاید درست نباشه
جزء مواردیه که هنوز از لحاظ علمی و منطقی بررسی ش نکردم ولی
حسش فراوون توم هست و داره اذیتم میکنه.
واسه منی که دنبال کلی اثر گذاری و کارهای بزرگ تو جامعه هستم اذیت کننده س!