در این گوشه از دنیا
کسی هست این وقت شب بیدار باشه و احساس تنهایی مطلق نداشته باشه؟
فقط میخوام بدونم چه رمزی میزنید
اصلا معتقدم تحت فشار روحی بودن در این عصری که ما توش زندگی میکنیم کاملا نرماله
یه شبایی که واقعاً هیچ دلیلی وجود ندارد برای حال بدم ولی من دارم جون میدم از فشاری که رومه، به این فکر میکنم خون عدهای انسان مظلوم و بیگناه قدری اون طرفتر روی همین زمین داره ریخته میشه. پس طبیعیه این حجم از حال بد!
آدمیزادیم ها!
سنگ هم روی سنگ اثر میگذاره در این جهان
ما آدمیم!
در کل بگم
من واقعاً جهان رو دوست ندارم
و همیشه دنبال راهی برای فرار ازش بودم.
من اینجا رو دوست ندارم اما
سبزهها وقتی بارون میخورن زیبا هستن
آسمونِ چند دقیقه قبل از اذان مغرب شگفتانگیزه
اشکها همیشه پر از رازن
و گاهی اوقات احساسات من رو به وجد میارن.
|درست در دلِ جایی ناخوشایند، چیزهایی وجود داره که قلبم رو لمس میکنه|
یه زمانی وابسته شدن به آدمهایی که دوستشون دارم خیلی اذیتم میکرد
جدایی ازشون برام عذاب بود و احوالاتم رو حسابی به هم میریخت
حالا باورم نمیشه چند ساله اونطور به آدمها وابسته نمیشم!
میبینم اطرافیانم دوستم دارن و نمیتونن ازم دور بشن
ولی من خنثی و بیتفاوت با یه لبخند شنوندهی حس و حالشونم
در حالیکه اصلا ترس ازدست دادنشون رو ندارم!
انگار رها شدم تو ایستگاهی که صندلیهاش پر از آدمه، میدونم خیلی زود قطار میاد و سوار میشم و میرم. هیچکدومشون رو جدی نمیگیرم!
در حالیکه تا پیش از این سالها آرزوی این رو داشتم که اطرافیانم دوستم داشته باشن و بهم اهمیت بدن
حالا انگار خیلی برام مهم نیس!
خدای من اینها واقعاً احوالات جدیدی هستند
اصلا نمیدونم این خوبه یا بد
همهچیز برام شبیه یه بازی شده!
داشتم فکر میکردم میتونم غمفروشی راه بندازم با این حجم از اندوهی که تو این سالها ذخیره کردم
«And why should we not put our trust in Allah,
when he has already guided us to our paths?
We will endure your hurt patiently.
In Allah, let all who trust place their trust.»
[14:12]