هدایت شده از "برکه"
یک گروه میزنیم شامل همهی دانشجوهایی که نمیدونن باید بعد از لیسانس چیکار کنن تا دور هم گریه کنیم
من مشکلم اینه که خیلی بلندپروازم و در عین حال حاضر نیستم پام رو از منطقهی امنم بیرون بزارم
ولی راستش بدم نمیاد یه بارم که شده درست و حسابی باهاش بجنگم
یه بار این کار رو کردم البته
خیلی طول کشید و شامل افت و خیزها و کمآوردنهای بسیار بود. ولی در نهایت تونستم تا حدودی موفق بشم
ولی خب الان
هنوزم دربرابر «تنهایی»، «اضطراب» و «تروماهای گذشتهم» کاملاً ایمن نیستم.
(به خاطر اینکه منتال هلث به شخصه برای من یه حالت تناوبی داره. هیچوقت صد درصد بینقص نمیشم. هرچقدر پیشرفت کنم و التیام پیدا کنم باز یه جایی شرایط و احوالات سابق، بیرحمانه بهم کامبک میزنن و من باز خودم رو وسط گرداب مییابم!)
خلاصه این دوسال شاید فرصت خوبی باشه برای اینکه جسور باشم (unlike my real self)
فانوسها هر شب به دنبال تو میگردند
با گریه میپرسند: از دریا خبر داری؟
انسان تنهاست زهرا!
انسان در این دنیا تنهاست و تنها هم از اینجا میره
ازش یه غول نساز
فقط بپذیر
و بعد آروم میشی!
All these ecstasies between families, lovers, friends... they give you the illusion that you're not alone.
but it's not true!
You are all alone in this life!
راستش دوست دارم فکر کنم دلایل خاصی وجود داره که ثابت میکنه آدمی مثل من (خوشبین، آسیبدیده، احساساتی و زودرنج، آرمانگرا و هدفمند که علائقش زیادی وسیع و متنوعه و دوست داره در غم و درد انسانها شریک بشه و خلاصه ویژگیهای دیگه ای که دارم...) باید وجود میداشته چون اگه نبود بعضی چیزها و کسها هرگز درک نمیشدند.
در نتیجه حتی اگه در رده خودم بهترین هم نباشم باز توجیهی وجود داره که زندگیم رو به چشمم ارزشمند میکنه
نمیدونم تا چه حد میتونه درست باشه،
ولی این جهانبینی حس خوبی بهم میده.
زندگی رو از اون رقابت بیرحمانه و نفسگیر به یه جای آروم و صلحآمیز تبدیل میکنه.
و این چیزیه که من همیشه دنبالش بودم.