مپرس از من چرا در پیلهی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه میسازد
به من گفت ای بیابان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هرجا مینشیند لانه میسازد
در این گوشه از دنیا
دوست دارم برای همیشه از زندگی دل بکنم و برم منو ببخش امید! ببخش که تنهات میزارم. وقتی بزرگتر شدی
لحظاتی هست که فکر میکنی همهچیز غم انگیزه و هیچ راه فراری از واقعیت اندوهناک وجود نداره. میدونم این لحظهها چقدر عذاب آور اند! چطور چنگ میزنند به گلوت و راه نفست رو میبندند.
اما بگذار بهت بگم؛
غم مثل یه مایع حالت پذیر میمونه.
غم تغییر شکل میده،
رنگ عوض میکنه و خودش رو به شکل های مختلف درمیاره.
غم وقتی با زمان ترکیب میشه تبدیل به گوهر زیبا و با ابهتی میشه که ازش نور میتابه!
میشه به غم خو گرفت امید!
وقتی یاد گرفتی چطور صبر کنی، میفهمی که میشه با غم زندگی کرد و ازش لذت برد!
نمیدونم آخرش قراره چی بشه
و این منو به گریه میندازه
بخشهایی از زندگی داره سخت میگذره که من آخرش رو نمیدونم.
نمیدونم باید امید داشته باشم یا نه.
ترسهای همیشگیم رهام نمیکنن و روی زندگیم سایه انداخته ان.
ای کاش آخر داستان رو میدونستم.
آره شاید این دنیا غمانگیز نیست.
شاید دنیا آمیزهای کهکشانی از گوهر همهچیزـه و هر آدمی متناسب با تمایلاتش یه بخشی از اون رو به عنوان واقعیت زندگیش میپذیره.
شاید من خواسته یا ناخواسته مسیری رو طی کردم که به اینجا رسید.
شاید من بودم که بخش اندوهناک دنیا رو انتخاب کردم و بهش بها دادم.
اما نگاه کن
چشمای من چیز دیگه ای رو نمیبینه.
من زندگی رو شاعرانه، حزنآور و در عین حال امیدآفرین میبینم!
ازم نخواه چنین زندگیای رو با تو سهیم بشم!
خواسته زیادیه،
میتونه همهچیز رو خراب کنه...
بعد یادم میاد زندگی با کمی بالا و پایین در همه جای دنیا همین طوره.
همین طور که الان میشناسمش.
تنها چیزی که شناختم رو ازش تغییر میده گذر زمانه نه مکان!