در این گوشه از دنیا
دوست دارم برای همیشه از زندگی دل بکنم و برم منو ببخش امید! ببخش که تنهات میزارم. وقتی بزرگتر شدی
لحظاتی هست که فکر میکنی همهچیز غم انگیزه و هیچ راه فراری از واقعیت اندوهناک وجود نداره. میدونم این لحظهها چقدر عذاب آور اند! چطور چنگ میزنند به گلوت و راه نفست رو میبندند.
اما بگذار بهت بگم؛
غم مثل یه مایع حالت پذیر میمونه.
غم تغییر شکل میده،
رنگ عوض میکنه و خودش رو به شکل های مختلف درمیاره.
غم وقتی با زمان ترکیب میشه تبدیل به گوهر زیبا و با ابهتی میشه که ازش نور میتابه!
میشه به غم خو گرفت امید!
وقتی یاد گرفتی چطور صبر کنی، میفهمی که میشه با غم زندگی کرد و ازش لذت برد!
نمیدونم آخرش قراره چی بشه
و این منو به گریه میندازه
بخشهایی از زندگی داره سخت میگذره که من آخرش رو نمیدونم.
نمیدونم باید امید داشته باشم یا نه.
ترسهای همیشگیم رهام نمیکنن و روی زندگیم سایه انداخته ان.
ای کاش آخر داستان رو میدونستم.
آره شاید این دنیا غمانگیز نیست.
شاید دنیا آمیزهای کهکشانی از گوهر همهچیزـه و هر آدمی متناسب با تمایلاتش یه بخشی از اون رو به عنوان واقعیت زندگیش میپذیره.
شاید من خواسته یا ناخواسته مسیری رو طی کردم که به اینجا رسید.
شاید من بودم که بخش اندوهناک دنیا رو انتخاب کردم و بهش بها دادم.
اما نگاه کن
چشمای من چیز دیگه ای رو نمیبینه.
من زندگی رو شاعرانه، حزنآور و در عین حال امیدآفرین میبینم!
ازم نخواه چنین زندگیای رو با تو سهیم بشم!
خواسته زیادیه،
میتونه همهچیز رو خراب کنه...
بعد یادم میاد زندگی با کمی بالا و پایین در همه جای دنیا همین طوره.
همین طور که الان میشناسمش.
تنها چیزی که شناختم رو ازش تغییر میده گذر زمانه نه مکان!
من فکر میکنم سخت ترین بخش بزرگشدن اینه که خودت باید برای زندگیت تصمیم بگیری و بعد عواقبش رو بپذیری.
داشتم با دوستم صحبت میکردم و مشورت میخواستم که برای ارشد چه رشتهای بخونم. آخرش خیلی بچگانه میخواستم بگم این یا اون؟ هر کدوم تو بگی من همون رو میرم:)
قضیه اینه وقتی بزرگ میشی مدام به تعداد تصمیماتی که باید خودت بگیری اضافه میشه.
دیگه نمیتونی دنبالهرو باشی.
باید یه جایی دلت رو بزنی به دریا و پا تو یه مسیری بزاری. حتما اون مسیر بهترینه و یا اصن درسته؟ نه. ممکنه کلی راه بری و بعد بفهمی باید همهش رو برگردی!
ولی عوضش جزء آدمبزرگا حسابت میکنن!
میارزه؟ نمیدونم. بزرگ شدن مقولهی خطرناکیه ولی نمیشه گفت شیرین نیست. لذت انجام کارها تو بزرگی واقعیتر میشه. لذت دستیابی به موفقیت هم همینطور. ناگهان میبینی زندگیت با مسابقات جشنواره مدرسهتون که آخرش بازندهها هم توش جایزه میگرفتن فرق میکنه.
میبینی باید بدوی دنبال چیزها. خستگی بکشی، زمین بخوری و آسیب ببینی و مدت زیادی تنهایی توی جاده راه بری.
با همهی اینها فک میکنم بزرگشدن نعمته. برای من نزدیک شدن به ته دنیاست که همیشه انتظارش رو میکشم.
بعد اینهمه سال مقاومت کردن، گمونم حالا فهمیدم نمیشه تا ابد بچه موند. کم کم دارم به زندگی تن میدم به گمونم!