eitaa logo
در این گوشه از دنیا
130 دنبال‌کننده
349 عکس
22 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
آره شاید این دنیا غم‌انگیز نیست. شاید دنیا آمیزه‌ای کهکشانی از گوهر همه‌چیزـه و هر آدمی متناسب با تمایلاتش یه بخشی از اون رو به عنوان واقعیت زندگیش می‌پذیره. شاید من خواسته یا ناخواسته مسیری رو طی کردم که به اینجا رسید. شاید من بودم که بخش اندوهناک دنیا رو انتخاب کردم و بهش بها دادم. اما نگاه کن چشمای من چیز دیگه ای رو نمی‌بینه. من زندگی رو شاعرانه، حزن‌آور و در عین حال امیدآفرین می‌بینم! ازم نخواه چنین زندگی‌ای رو با تو سهیم بشم! خواسته زیادیه، میتونه همه‌چیز رو خراب کنه‌...
ناگهان ساعت دو نیمه شب علاقه‌مند شدم زبان هندی یاد بگیرم
و همینطور دوست دارم طعم زندگی در همه کشورهای دنیا رو بچشم
بعد یادم میاد زندگی با کمی بالا و پایین در همه جای دنیا همین طوره. همین طور که الان می‌شناسمش. تنها چیزی که شناختم رو ازش تغییر میده گذر زمانه نه مکان!
ولی باز هوسش رو دارم که تو یه سری کشورهای دنیا زندگی کنم
من فکر میکنم سخت ترین بخش بزرگ‌شدن اینه که خودت باید برای زندگیت تصمیم بگیری و بعد عواقبش رو بپذیری. داشتم با دوستم صحبت می‌کردم و مشورت میخواستم که برای ارشد چه رشته‌ای بخونم. آخرش خیلی بچگانه میخواستم بگم این یا اون؟ هر کدوم تو بگی من همون رو میرم:) قضیه اینه وقتی بزرگ می‌شی مدام به تعداد تصمیماتی که باید خودت بگیری اضافه میشه. دیگه نمیتونی دنباله‌رو باشی. باید یه جایی دلت رو بزنی به دریا و پا تو یه مسیری بزاری. حتما اون مسیر بهترینه و یا اصن درسته؟ نه. ممکنه کلی راه بری و بعد بفهمی باید همه‌ش رو برگردی! ولی عوضش جزء آدم‌‌بزرگا حسابت می‌کنن! می‌ارزه؟ نمیدونم. بزرگ شدن مقوله‌ی خطرناکیه ولی نمیشه گفت شیرین نیست. لذت انجام کارها تو بزرگی واقعی‌تر میشه. لذت دستیابی به موفقیت هم همینطور. ناگهان می‌بینی زندگیت با مسابقات جشنواره مدرسه‌تون که آخرش بازنده‌ها هم توش جایزه میگرفتن فرق می‌کنه. می‌بینی باید بدوی دنبال چیزها. خستگی بکشی، زمین بخوری و آسیب ببینی و مدت زیادی تنهایی توی جاده راه بری. با همه‌ی این‌ها فک می‌کنم بزرگ‌شدن نعمته. برای من نزدیک شدن به ته دنیاست که همیشه انتظارش رو می‌کشم. بعد این‌همه سال مقاومت کردن، گمونم حالا فهمیدم نمیشه تا ابد بچه موند. کم کم دارم به زندگی تن میدم به گمونم!
oh you wouldn't want that, honey I'm so messed up...
«من به انزوایم افتخار نمی‌کردم ولی به آن وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور آفتاب بود...» |هزارپیشه، چارلز بوکوفسکی|
Existence can be such great torture sometimes