بعد یادم میاد زندگی با کمی بالا و پایین در همه جای دنیا همین طوره.
همین طور که الان میشناسمش.
تنها چیزی که شناختم رو ازش تغییر میده گذر زمانه نه مکان!
من فکر میکنم سخت ترین بخش بزرگشدن اینه که خودت باید برای زندگیت تصمیم بگیری و بعد عواقبش رو بپذیری.
داشتم با دوستم صحبت میکردم و مشورت میخواستم که برای ارشد چه رشتهای بخونم. آخرش خیلی بچگانه میخواستم بگم این یا اون؟ هر کدوم تو بگی من همون رو میرم:)
قضیه اینه وقتی بزرگ میشی مدام به تعداد تصمیماتی که باید خودت بگیری اضافه میشه.
دیگه نمیتونی دنبالهرو باشی.
باید یه جایی دلت رو بزنی به دریا و پا تو یه مسیری بزاری. حتما اون مسیر بهترینه و یا اصن درسته؟ نه. ممکنه کلی راه بری و بعد بفهمی باید همهش رو برگردی!
ولی عوضش جزء آدمبزرگا حسابت میکنن!
میارزه؟ نمیدونم. بزرگ شدن مقولهی خطرناکیه ولی نمیشه گفت شیرین نیست. لذت انجام کارها تو بزرگی واقعیتر میشه. لذت دستیابی به موفقیت هم همینطور. ناگهان میبینی زندگیت با مسابقات جشنواره مدرسهتون که آخرش بازندهها هم توش جایزه میگرفتن فرق میکنه.
میبینی باید بدوی دنبال چیزها. خستگی بکشی، زمین بخوری و آسیب ببینی و مدت زیادی تنهایی توی جاده راه بری.
با همهی اینها فک میکنم بزرگشدن نعمته. برای من نزدیک شدن به ته دنیاست که همیشه انتظارش رو میکشم.
بعد اینهمه سال مقاومت کردن، گمونم حالا فهمیدم نمیشه تا ابد بچه موند. کم کم دارم به زندگی تن میدم به گمونم!
«من به انزوایم افتخار نمیکردم ولی به آن وابسته بودم. تاریکی اتاق برای من مثل نور آفتاب بود...»
|هزارپیشه، چارلز بوکوفسکی|
به قدری تغییر کردم که الان خودم هم خودم رو نمیشناسم
گاهی اوقات فکر میکنم تو الان چه شکلی شدی؟
ساعتها فکر میکنم
بعد به خودم یادآوری میکنم که تو مال گذشته ای.
آدمهای گذشته، متعلق به گذشته اند، جاشون همونجاست!
اما من هیچ وقت از این قواعد پیروی نمیکنم.
خیالت مثل جوهر توی آب، از گذشته عبور میکنه و تو زندگی حالام پخش میشه.
باز به خودم میام میبینم درگیر فکرتم! ساعتها فکر میکنم اما بعدتر احساس بدی بهم دست میده.
حس میکنم همه توی مسیرند و من متوقف شدهام. همه در حال گذرند ولی من ایستادهم.
با همهی اینها نمیتونم خودم رو راضی کنم و یادت رو فراموش کنم!
اون روز به فاطمه گفتم عنصر آب توی زندگی من خیلی حیاتیه،
بس که از لحظهی بیدار شدنم بهش نیاز دارم.
گمون کنم تو برام مثل آب میمونی.
بدون آب خیلی دووم نمیارم...
اینه که خیالت از همهجا راه باز میکنه و خودش رو صاحب اختیار همه چیز میدونه!
بارها با خودم مرور کردم اگه یه بار دیگه دیدمت چطور واکنش بدم.
نه مثل اوندفعه که تو نمایشگاه از دور دیدمت و ناپدید شدم. اگه یه بار جدی تو یه اتاق دو ساعت با هم گیر افتادیم، بارها با خودم مرور کردم که نباید بحث گذشته رو پیش بکشم. نباید وانمود کنم خیلی به هم نزدیکیم. باید سلام و احوالپرسی کنم و مکالمه رو پایان بدم.
ولی خودم هم میدونم آخرش طبق این قواعد رفتار نمیکنم.
آخرش تا چشمام نمناک نشه و اون چیزی که واقعاً تو دلم هست رو بهت نگم کوتاه نمیام.
خودم رو میشناسم تعارف که نداریم.
میدونم آخرش بهت میگم این همه سال حتی به خودم اجازه ندادم ازت دلگیر بشم.
بحث اجازه هم نیست راستش! بخوام هم نمیتونم ازت دلگیر باشم! بزار قشنگ توضیح بدم؛
آدم یه وقت یکی رو در مقابلش میبینه، گاهی ازش راضیه گاهی ناراضی.
ولی من هیچ وقت تو رو جلوی خودم ندیدم.
همیشه مثل جزئی از خودم بودی. دیدی آدم وقتی کسی بهش اتهامی میزنه چطور بدون فکر سریع شروع میکنه از خودش دفاع کردن؟ بدون اینکه احتمال بده اون اتهام ممکنه درست باشه. من درمورد تو اینجوری بودم تمام این سالها.
دست خودم نیست.تا میام از دستت دلخور بشم و بگم تقصیر تو بود، یه بخشی از وجودم در دفاع ازت قد علم میکنه.
نگاه کن همین حالا هم دارم اینها رو برات توضیح میدم.
قرار بود فقط سلام و احوالپرسی کنم و تمام.
یادم نمیمونه آخرش
آخرش چشمام خیس میشه..