I don't want to complain.
I never want that. But sometimes things get really hard to bear.
The exact moment I think that I'm over it, something will come to show me I was wrong all the time.
Some stupid memory and then it's me again; choking on my fears, pretending to be alright.
As I said; I don't wanna complain,
But when is this all gonna end?
یعنی هر خاطره ای از پاییز و زمستون دارم منتهی به این صحنه میشه که دارم پیاده از دانشگاه برمیگردم، هوا تاریکه، سردمه، هندزفری تو گوشمه و بغض داره خفهم میکنه.
هر سال همینه.
هرسال هم به خودم میگم امسال دیگه نمیخوام تو دام افسردگی بیوفتم.
ولی باز هوا سرد میشه
و تو دامش میوفتم.
فهمیدم که من هرگز خودم رو نبخشیدم
در تمام این سالها
هیچ وقت قرار نیست التیام پیدا کنم چون نمیتونم خودم رو ببخشم
بیشتر از هر کس دیگه ای این خودمم که تمام این سالها به خودم سخت گرفتم
فکر میکنم چون بینقص نیستم پس شایستهی هیچ چیز نیستم.
فکر میکنم چون خیلی وقتا اشتباه فکر میکنم و اشتباه عمل میکنم و اشتباه تصمیم میگیرم پس ارزش بخشیده شدن ندارم!
من از دست خودم بیشتر از هر کس دیگه ای آسیب دیدم...