فهمیدم که من هرگز خودم رو نبخشیدم
در تمام این سالها
هیچ وقت قرار نیست التیام پیدا کنم چون نمیتونم خودم رو ببخشم
بیشتر از هر کس دیگه ای این خودمم که تمام این سالها به خودم سخت گرفتم
فکر میکنم چون بینقص نیستم پس شایستهی هیچ چیز نیستم.
فکر میکنم چون خیلی وقتا اشتباه فکر میکنم و اشتباه عمل میکنم و اشتباه تصمیم میگیرم پس ارزش بخشیده شدن ندارم!
من از دست خودم بیشتر از هر کس دیگه ای آسیب دیدم...
دنبال چی میگردی زهرا؟
۲۲ سالت شد هنوز نفهمیدی دنبال چی هستی؟
چرا شبها اینهمه گریه میکنی؟
چرا همه چیز رو سیاه میکنی در حالیکه مطمئناً «همهچیز» سیاه نیست. چرا گذروندن هر لحظهای رو سخت و تلخ میکنی چرا ؟
زهرا نمیخوای خوب بشی؟
به التیام فکر نمیکنی؟ چیزی که همیشه میخواستی...
مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی
اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان
تو آغاز هستی عزیزم
و تو پایان!
تو همه چیزی،
از تو رنج برنمیاد عزیزِ من...
کوچ تا چند؟ مگر میشود از خویش گریخت؟
بال، تنها غمِ غربت به پرستوها داد...
در این گوشه از دنیا
من دنبال اینم که از خودم فرار کنم از اینجا از زندگیم از آدمهای آشنا... راستش از هرچیزی مربوط به
توی غُربت گیر افتادم امید...
غربت اشک منو درمیاره و بیرحمانه استخونای نحیفم رو توی مشتش خورد میکنه
تو این غربت نفس کشیدن برام سخت شده
دارم از دستت میدم
من چارهای ندارم امید،
چارهای جز فریب دادن خودم ندارم!