میدونی یه جایی آدم نگاه میکنه به کل عمرش میبینه هیچ اندوخته ای نداره
بیشوخی میگم.
این همه سال زندگی میکنی بعد میبینی هیچی روی هم نساختی
هیچ چیز ارزشمندی برای خودت جمع نکردی
یهو نگاه میکنی میبینی هیچ چیزی توی دست و بالت نیست
هیچ کس و هیچ چیزی برات باقی نمونده
دست به دامن خدا میشی
از بیارزشی خودت گریهت میگیره و فقط میتونی بگی:
وَ أَبْلَيْتُ شَبَابِي فِي سَكْرَهِ التَّبَاعُدِ مِنْكَ
«من جوانیام را در مستیِ دوری از تو پير نمودم...»
بابت این احساسم یه حالت عذاب وجدانی دارم
ولی صادقانه؛
وقتی خبر فوت یه جوون رو میشنوم
و بعد خودم رو به جاش میگذارم
حس خوبی بهم دست میده
نمیدونم چرا ولی مردن تو جوونی رو خیلی دوست دارم
یه چیز زیبایی توش هست
اما نمیدونم چیه!
برای اولین بار احساس میکنم در این جهان حرفی برای گفتن ندارم
Maybe in another universe
اصلاً حتی میلی به غر زدن از زندگی و اندوه و شکستگیهاش ندارم
(چیزی که همیشه داشتم!)
و در حال حاضر همونقدری از سرنوشتم و آیندم خبر دارم که آدم های تو خیابون ازش خبر دارن؛
None
واقعاً برای اولین بار در زندگیم فقط یه گوشه ی ساکت و بیرفت و آمد میخوام که در تنهایی عمرم رو سر کنم و بعد پایان یابم!