eitaa logo
در این گوشه از دنیا
147 دنبال‌کننده
300 عکس
20 ویدیو
9 فایل
آرشیو لحظات گم‌شدگیِ زهرا "I am surely far different from what you suppose!" ناشناس: https://daigo.ir/secret/5417351156
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی اوقات واقعاً می‌مونم که چه کار باید بکنم؟ بعد از بیست و دو سال مشغول بودن و هیچ کاری نکردن، بعد از بیست و دو سال گم‌شدگی، چه کار باید بکنم که
پیدا بشم؟
چشمام رو بستم سعی کردم تصور کنم چه حسی داره چه حسی داره یه نوجوون سرگردون باشی بین خرابه‌ها که بگردی دنبال برادر بزرگترت نه بگردی دنبال جسد گم‌شده‌ی از هم‌پاشیده‌ی چندروز روی زمین مانده‌ی برادر بزرگترت که مدتی با خودت کلنجار بری که اصلا باید دنبالش بگردم و خاکش کنم یا نه؟ و بعد به این نتیجه برسی که شاید به خاک سپردنش پدر و مادر پیرت رو آروم‌تر کنه. با سردرگمی و تعجب و ترس بری سمت نیروهای هلال احمر و به یکیشون بگی دنبال برادرم، نه! جسدِ برادرم می‌گردم. بگی برادرم نشونه داشت؛ چندتا از دندون‌هاش شکسته بود. بعد یکی از نیروها بهت بگه برو اون طرف تر یک سری جسد مجهول الهویه رو نگاه کن که توی کیسه‌های سرد و سفید گذاشته شدن، برو شاید برادرت رو پیدا کردی. تصور کن یک‌راست بری بالای سر یکی از اون کیسه‌ها و بازش کنی. نگاهت بیوفته به برادر بزرگت که حالا مدت‌هاست چشم‌هاش بسته مونده و بعد تنها کلامی که از دهنت بیرون میاد «الحمدللّه» باشه! کیسه رو ببندی و مأموری که راهنماییت کرده بود رو تو بغل بگیری و باز بگی خداروشکر که پیداش کردم! مأمور تعجب بکنه از خوشحالیت ولی تو از ذهنت بگذره که حالا دیگه دست خالی پیش پدر و مادرم برنمی‌گردم... تصور کن مأمور نارنجی‌پوش ازت بپرسه برای غسل و دفن کردنش کمک میخوای؟ و تو از اون نوجوون پونزده شونزده ساله تبدیل بشی به یک مرد چهل ساله و لبخند بزنی و بگی: نه، خودم شست و شوش می‌دم. قبرش حاضره...! و باز بگی الحمدللّه... تصور کن یه نوجوون باشی که جسمِ برادرِ بزرگ‌ترت رو بین خرابه‌ها پیدا کرده‌ای... و حالا شکرگزاری!
در این گوشه از دنیا
سرده «جهان» سرده. استخونام رو به درد میاره و به گریه‌م میندازه تنهایی با سرما عجینه، امید گاهی او
امید من فقط یه بچه ام و دارم سعی می‌کنم این جهان رو از سر بگذرونم! انگار هرچی که میگذره به جای بزرگتر شدن بچه‌تر می‌شم یه بچه‌ی بی‌پناه و تنهاام که یادش رفته تو هم فقط یه تصویر خیالی در بادی! صبح تو مترو انقدر دویدم که دست آخر پام پیچ خورد و زمین خوردم قطار رو هم از دست دادم باورت نمیشه با این همه سن دوست داشتم همونجا بشینم یه گوشه و بزنم زیر گریه. آدم هی میدوه، تحمل می‌کنه و هیچی نمیگه بعد یه جایی با یه تلنگر ساده همه چیز درونش فرو میریزه! امید من هنوز هم کوچیکم چطور میتونستم به تو بزرگ بودن رو یاد بدم و مراقبت باشم در حالیکه هنوز خودم در کار خودم مونده‌ام؟ می‌بینی... مجبور بودم ترکت کنم...
بیشتر از دویست نفر امروز صبح در اثر حملات اسرائیل در غزه به شهادت رسیدند. ارتش اسرائیل اعلام کرده آتش‌بس به پایان رسیده! حدود سه ساعت پیش سرتاسر غزه زیر بمب‌های اسرائیلی تپید و سوخت. راستش من نمی‌تونم دیگه از زبون خودم حرفم بزنم. دیگه کلمات همراهیم نمی‌کنند تا بتونم سر انسانیتِ شرحه شرحه شده‌ی این روزا فریاد بکشم و یقه‌ش رو بگیرم به قول حامد عسکری؛ کشته ها عدد شده اند! چی تلخ‌تر و غیرانسانی‌تر از این؟ قرار نبود بچه‌های کوچیک و لطیف و معصوم تبدیل به عددهای توی یک جمله خبری بشن که میگه عده زیادی شون بیرحمانه در چند دقیقه کشته شدند! منو ببخشید اگر دیگه قشنگ نمی‌نویسم، میتونم اشک‌هام رو براتون ضمیمه کنم. صبح هفدهمین روز ماه رمضون اینجا نشستم به صفحه گوشیم خیره شدم و گریه می‌کنم و نمی‌تونم ساکت بمونم. دلم میخواد عکس‌های خاکی و خونینِ بچه‌های تازه از دنیا رفته رو نشونتون بدم تا ببینید در مقابل این غم نمیشه سکوت کرد و در عین حال نمیشه نشست و فکر کرد و متن ادبی و تاثیرگذار نوشت. اما راستش منصرف می‌شم از فرستادنشون. تهش همین استوری سیاه معتز رو میفرستم و این نوشته رو فقط برای اینکه خیالم راحت باشه ساکت نیستم. که مست و راکد و بی‌تفاوت به زندگی بی‌اهمیت خودم نچسبیدم. با این همه از خودم منزجر ام. از عافیت‌خواهی و راحت‌طلبی خودم شرمنده و فراری ام. نمی‌دونم چیکار باید بکنم و بدتر از اون نمی‌دونم اگه روزی همین‌ عکس‌ها رو جلوم بگذارند و بگن تو چیکار کردی، چه جوابی دارم؟ هیچ! من گریه کردم... من گریه‌ کردم و به خودم لرزیدم و آروم زیر لب گفتم: دگر فرقی ندارد جمعه و شنبه فقط برگرد..!
دم سال تحویل دوست دارم کمی قیصر بخونم بگم؛ بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند سالها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند
تو بیایی همه ساعت، همه‌ی ثانیه ها از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند
7.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من نمی‌تونم عزیزم نمی‌تونم رفتنِ معصوم تو رو فراموش کنم عکسِ تو، با موهای قشنگِ بافته‌شده‌ت باید به دیوار اینجا زده بشه باید اینجا باشه تا هر جا مستِ زندگی شدم، به گردن رهات روی دست پدرت نگاه کنم و شرمنده بشم باید باشه تا هر موقع از دعا برای منجی غافل شدم، دندون‌های خاکی و بی‌لبخندت رو ببینم و مضطّر بشم تا هر جا از دویدن خسته شدم، جسمِ بی‌جون و بی‌نهایت مظلوم تو رو نگاه کنم و قوی‌تر پیش برم عزیزم تو مظهر بی‌گناهی و زیبایی و معصومیتی من نمیتونم فراموشت کنم...
موضوع هیچوقت زمان نبوده
حضرت علی علیه‌السلام با مردی از مشرکان می‌جنگید. [مرد از شمشیر حضرت، خوشش آمد و گفت]: یا بن ابی طالب، ششمشیرت را به من ببخش! حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام شمشير را به سوي او انداخت. دشمن شگفت زده شد و گفت: در چنين موقعيّت خطرناکی شمشيرت را به دشمنت می‌بخشی؟ امام علي عليه السلام پاسخ داد: تو دست تقاضا به سوي من دراز کردي و رد کردن دست سائل، دور از کرم و بخشندگی است. مرد مشرک خود را از اسب به زمین انداخت و گفت: اين روش اهل ديانت است. و پاي مبارک حضرت اميرالمؤمنين علی عليه السلام را بوسيد و مسلمان شد. 📚فروع کافي، ج۴، ص۳۹ • در سخاوت او گفته اند که هرگز در طول عمرش به سائلی نه نگفت! علی(ع) که به دشمنش اینگونه بخشید، به محبش چگونه می‌بخشد؟
همیشه بین این دو راهی می‌مونم که احساسی بودن خوبه یا بد؟ وقتایی که چشمام از شدت گریه تار می‌بینه و پلک‌زدن هام دردناک میشه، وقتایی که قلبم صد و بیست بار بر دقیقه میزنه و اصرار می‌کنه سینه‌م رو بشکافه و بیاد بیرون یا وقتایی که تنهایی مثل یک دزد بی‌رحم گوشه‌ی اتاق تاریکم گیرم میندازه و راه نفسم رو می‌گیره می‌گم ای کاش احساسات رو این همه قوی ادراک نمی‌کردم اما وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم احساسات همیشه به نحوی من رو نجات دادند... جایی که بیش از حد سنگدل شده بودم، احساسات قلبم رو شفاف کردند. وقتی منفعل و صامت گوشه‌ای خمیده بودم، دستم رو گرفتند و از مستی بیرون کشیدند. توی غم و ترس و تنهایی، من رو به خدا نزدیک کردند؛ من ساده و بی‌آلایش و عامیانه گریه کردم و از پشیمونی و شرم و اندوه به سمت اون فرار کردم... احساسات دنیام رو زیبا کردند [زیبا و دردناک می‌دونم...] به هرحال نمی‌تونم انتخاب کنم! من بارها شکستم و خورد شدم و بعد خم شده‌ام و تیکه‌های قلبم رو خودم از روی زمین جمع کرده‌ام این همه جراحت وسوسه‌م می‌کنه کسی یا چیزی رو مقصر بدونم وسوسه‌م می‌کنه به دنیای سنگ و سرد و خشن و بی‌احساس فکر کنم. اما تهش نمیتونم ازش دست بکشم! احساسات برای من تابشی از انسانیت اند. هرچقدر هم دیگران بی‌رحم باشند، نمی‌تونم از انسانیتم دست بکشم!