قاب صدوچهلوپنجم
[زنی که پرچم ایران را به دوش دارد در مقابل پرچم امام حسین(ع) به گریه افتاده است.]
عکس از فریم هشتم
نیمهشبها همهی غصهها جمع میشوند روی هم و میشوند غم آقا!
سر هر غصه تحمل میکنم و به غم تو که میرسد فرو میریزم.
هی زیر لب میگویم: آخر من دوستت داشتم
بعد به عکست خیره میشوم و آرام میپرسم: تو هم من را دوست داشتی؟
یادم میآید یکبار گفتی «خوش به حالتان که مرا میبینید و دوستم دارید؛ من شما را نمیبینم و دوستتان دارم»
حالا جایمان عوض شده عزیزم؛
دیگر نمیبینمت...
اما دوستت دارم
به اندازهی تمام قطرههای اشکی که به پشت پلک برگرداندهام تا تشییعت برسد،
به اندازهی تمام عکسهایی که از تو ذخیره کردهام،
به اندازهی تمام شبهایی که قرآن را باز کردهام تا توصیهات را بخوانم،
به اندازهی تمام استخوان هایم که حالا زیر بار غم نبودنت خورد شده.
حالا تمام سهمم از تو این شده که چندشب یکبار خودم را برسانم به انتهای خیابان کشوردوست و گوشهی جدول بنشینم و بشکنم
هربار بیشتر از قبل.
غمِ نبودنت تمام نمیشود آقا
بیا بگو همهی اینها خواب بود....
قاب صدوچهلوششم
[مادر آدرینا، یکی از دختران شهید میناب به سنگ قبر او تکیه زده است.]
عکس از اینجا، حوالی من
میدونم یه مدت نبودم
شدیداً درگیر کارهایی در دنیای واقعی بودم و از مجازی غافل شدم.
ان شاء الله از این به بعد فعالیت کانال با محوریت قابها و روایتها ادامه پیدا میکنه.
البته گاهی از جنس دلنوشته های قدیمی هم پست میذارم. میتونید به تماشای قابها بسنده کنید و یا بیشتر با من همراه بشید و از لحظات گمشدگی زهرا سر دربیارید!