از اینکه آدما باید همه چی رو به زبون بیارن تا شاید همدیگر رو درک کنن بدم میاد!
مسخره س!
همه چیز گفتنی نیست!
یه وقتایی هم هست که میدونم چیکار کنم حالم خوب بشه و روحم ترمیم شه
ولی نمیکنم!
به غم خو گرفتم
انگار ازش لذت میبرم!
هدایت شده از | تَبَتُّـل |
یکی از حس هایی که موقع عاشقی تجربش میکنید وقتیه که صداشو میشنوید یا بهش فکر میکنید؛ میگید یهو هُوری دلم ریخت .از نظر علمی اسمش pvc عه که یعنی قلبتون یه ضربان قلبی رو جا میندازه و تو ضربان بعدی جبران میکنه که این حس رو میده:)))
در این گوشه از دنیا
یکی از حس هایی که موقع عاشقی تجربش میکنید وقتیه که صداشو میشنوید یا بهش فکر میکنید؛ میگید یهو هُوری
اینو تو یادادشت های سه سال پیشم پیدا کردم:)
پ.ن: دست خطِ پرشتاب و ناموزونم رو نادیده بگیرید. تو همون حس و حال بودم ؛)
دو دقیقه میام تو گوشی حالم از همه چی بهم میخوره میزارمش کنار..
میرم کتاب بخونم از صفحه دوم نمیتونم ادامه بدم..
حافظ رو برمی دارم باز نکرده میزارم سر جاش..
برداشتم موهامو خودم کوتاه کردم شاید یه هیجانی بشه مودم عوض شه نشد..
دارم از خستگی میمیرم میخوام بخوام ولی خوابم نمیبره..
به معنای واقعی:
حوصله_ی_هیچ_چی_رو_ندارم!
باید بخوابم
ولی
واقعاً دوست دارم این کتابی که مال دوران راهنماییم بوده رو دوباره شروع کنم
ولیتر قادر به انجام هیچ کدوم نیستم!
هر روزی که میگذره و به روز های قبل میپیونده بیشتر مطمئن میشم نوزده سالم نیس!
بیشتر یقین میکنم که ارتباطی با یه دختر دانشجوی نوزده ساله ندارم.
نه که بخوام بگم سنم کمتر میخوره یا مثل بچه ها رفتار میکنم، نه !
حرفم این نیس!
میخوام بگم ماهیتم به هیچ وجه ربطی به اون دختر دانشجو نداره!
هه
چرا واسه آدما سن میگذاریم؟
شاید بگین واسه یه سری حساب کتابا لازم میشه!
باشه ولی چرا انقدر واسمون اهمیت داره؟
سن یه چیزیه مربوط به اون بخشی از وجودمون که قراره برای همیشه توی خاک، متروک و مدفون رها بشه!
حتی کوچکترین محدودیتی _مثل سن داشتن_ آزارم میده!
مگه روح من چیزی غیر از یه وجود ِ ابدیه؟! مگه اصلا زمان یا مکان برداره؟
کاش میشد از همه این قالب ها بزنیم بیرون!
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت٫٫
روی مهپیکرِ* او، سیــر ندیدیم و برفت٫٫
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود!
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت٫٫
* از اینجا به بعدش واقعاً دلم میخواد بزنم زیر گریه!
تنها واژهای که وجود داره و میتونم احیانا استفاده کنم اینه که «دلتنگم»
ولی واقعاً کی میتونه بیان کنه که این حس چقدر دیوونه کننده و آزار دهندهس!
انگار که تو عمق یه چاه عمیق و وسیع گیر کردی و هرچی میبینی تاریکی مطلقه!
و تو همچنان به روزنه چاه که حالا خاموشه نگاه میکنی و با ناباوریِ محض (!) با تمام وجودت گریه میکنی!
و وحشت از دست دادنش لحظه ای تنهات نمیزاره!
هیچ ذره ای در وجودت متصف به صفتِ آرامش نیست!
حتی دیگه به یاد نمیاری معنیِ «آرومبودن» رو!
فقط و فقط میدونی که باید گریه کنی، با تمام وجودت!
در حالی که اون هم کارساز نیست٫٫
چه جوری حالتون خوب نیس میرید میخوابید اوکی میشید؟
من وقتی حالم بده عملاً نمیتونم بخوابم و انقد نمیخوابم که از خستگی بیهوش شم!
در آخر هم اون خواب خسته ترم میکنه!