چه جوری حالتون خوب نیس میرید میخوابید اوکی میشید؟
من وقتی حالم بده عملاً نمیتونم بخوابم و انقد نمیخوابم که از خستگی بیهوش شم!
در آخر هم اون خواب خسته ترم میکنه!
از جمله حس های خوب روزگار:
پیدا کردن دستنوشته های چندسال پیشت لای کتابهای قدیمی؛)
به درجه ای از کمال رسیدم که دارم واسه خودم به زبان انگلیسی شعر میگم و آهنگ میسازم 😐😂
محتواش هم خیلی فاخره😂✋🏻
در این گوشه از دنیا
به درجه ای از کمال رسیدم که دارم واسه خودم به زبان انگلیسی شعر میگم و آهنگ میسازم 😐😂 محتواش هم خیل
متاسفانه نتیجه ش افتضاح شد😑🤣
یه بخشایی از گذشته م هست که واقعاً ازش فرار میکنم!
یه بخشایی که کاملاً گذشته و هیچ اثری ازش تو زندگی الآنم دیده نمیشه!
حتی از آدمای مربوط به اون دوره هم فرار میکنم!
گاهی فکر میکنم هرچقدر هم بزرگ بشم باز از اون دوره و اون آدما فرار میکنم!
زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را...
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند،
تا که با لطف تو، پیوندم زنند!
در این گوشه از دنیا
زان بتاریکی گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را... تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند، تا که با لطف ت
این حکایتِ پروین رو شاید شنیده باشید؛
پیرمردی که در فقر و گرسنگیِ شدید گرفتار بود، از قضا قدری گندم به دست آورد.
گندم ها رو در دامن ریخت و گره زد و شروع به طی مسیر کرد.
در راه مشغول راز و نیاز با خدا شد که؛ کاش کسی پیدا میشد و گندم رو از من میخرید تا غذا و پول به دست بیارم. تو که گندم رو به من دادی بیا و این گره رو هم از کارم باز کن.
همین که این رو گفت نگاه کرد و دید گرهِ دامنش باز شده و گندم ها پخش زمین شدهاند!
شروع کرد به گلایه به خدا که:
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی؟
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود؟
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آنهم غلط!
و شکایت از اینکه چطور این گره رو با اون گره اشتباه گرفتی و اینکه ما لطف تو رو نخواستیم اصلا!
بعد نشست زمین تا شاید گندم ها رو جمع کنه که دید یه کیسه ی طلا روی زمین افتاده که ازش بیخبر بوده...
اونجا بود که افتاد به سجده و اعتراف کرد که:
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است
و بالاخره این که:
زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند...
از اینجا به بعد تعابیر پروین از زبان پیرمرد بسیار زیباست:
هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود
ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان تست!
من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز...
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشتهام بردی، که تا گوهر دهی
...
حالا میخوام بگم آدم اگه این دید رو داشته باشه به سختی ها واقعاً خیلی کمتر اذیت میشه!
البته نه فقط دید!
باید ایمان داشته باشه به این نگاه٫٫
https://eitaa.com/MafiaYeKhasteh/452
حالا تعمیم نمیدم به همه
ولی دست کم تو نوجوونی خیلی هم حسرت برانگیز نخواهد بود.
من یادمه همین حسا رو به یکی داشتم در حدی که الان نوشته هام رو میخونم واقعاً خندهم میگیره که چقدر غرق خیالش بودم🤐😂
و بارها هم تا دم گفتن بهش پیش رفتم و نگفتم.
آخرین بار که هم رو دیدیم هم نگفتم و تا یه مدت (مثلاً یکی دوماه) حسرت خوردم که کاش حالا که بار آخر بود حداقل بهش میگفتم و میرفتم!
ولی بعد از دوسال _که اندکی عاقل شده بودم_ دست سرنوشت کاری کرد هم رو دیدیم و واقعاً هزار بار خداروشکر کردم که نگفته بودم بهش😂
و کلی خودم، خودمو مسخره کردم که چقدر اسکل بودم که کشته مرده ش بودم 😂
خلاصه زود تصمیم نگیرید که بگید😅😂