eitaa logo
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
398 دنبال‌کننده
969 عکس
471 ویدیو
1 فایل
.. بهای عشــق چیست؟جان؛ بهای جــآن چیست؟بهشت؛ . به لطف حضرتِ‌عشق؛ مکانی‌برای‌من، برای‌نوشتن،حرف‌زدن‌و... متولدِ۷خرداد ۱۴۰۲ 🌿 .
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آکادمی نشیطا🌱
https://eitaa.com/aghigheeshgh/8312 هروقت یک پست درمورد سید میبینم یک جوری بهم میریزم فرقی نداره عکس باشه متن باشه حرف باشه صوت باشه میگن آدم زخم هایی که تو نوجوانی خورده رو از یاد نمیبره . من هیچ وقت شبی که تا صبح برای سید گریه کردم از یاد نبردم دروغ چرا دوست دارم همیشه امیدوار باشم اما احساس میکنم بعد سید و رهبر یک چیزی جاش تو قلبم همیشه خالیه کاش میشد ما هم به اونا میپیوستیم و چقدر خسارت زده ایم که جاموندیم😢
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
+ راهِ ارتباطی با #سوره‌ی‌بارآن
برامون از شیخ نعیم قاسم هم بنویس ؛ اگر دانسته هایی داشتم، چشم...
جان فَدا باید به این دلدادگی دل كه دادی می‌رود جان نیز هم ! - شهریار |
از عکس تو و بغض، همینقدر بگویم دردا که چه شب‌ها که چه شب‌ها که چه شب ها...
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوشته بود : محرم را زودتر به شیعیان برسانید ؛ علمدارشان از دهم رمضان به حرم نیامده است .
+ عاشورا که شد، دیگر امان‌نامه ی یزید چه معنا می دهد؟!
@ostad_shojae سکوتِ خائنانه ! - @ostad_shojae (2).mp3
زمان: حجم: 11.2M
|⛔️ با این فرمون، امامِ بعدی رو هم خواهند کشت... 🎙| استاد محمد شجاعی
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
_
باوربکنم یا نکنم، محاله برگردی...! _ سرم را به سمت آسمان بالا می برم. دنبال ماه می گردم و نمی یابمش در ذهنم این جمله جان می گیرد که [ماهم رفت، ماهت بمیرد آسمان!] مدتی است که میدان دید چشم هایم کم شده. دقیقا از همان سحر دهم اسفند. چیزی اگر بتوانم ببینم، جلوی پایم است بیشتر از آن را نمی بینم. سیاهی است و بلا تکلیفی.. انگار نورافکنم را گم کرده ام و چراغک های شهر، قوه ی نور پاشیدن به راه را ندارند. جناب ماه که بود، قدم های جلوتر تا مقصد را هم روشنایی می بخشید. حالا، مانده ام به کدام سو رهگذر شوم؟ آدم ها فکرمیکنند زمان، می تواند داغ ها را سرد کند و آتش فشان ها را خاموش فکر می کنند عادی می شود و کنار می آیم اما ، داغ تو داغ نیست جگرگوشه ی من است جگر گوشه ای که درونم آتش فشانی با مواد مذاب آماده ی طغیان به جا گذاشته. اشک، راه پیدا می کند. سرم را پایین می اندازم. اشک های داغ را، با دستانم محو میکنم و طبق عادت همیشگی ، به خدا می گویم [نمی‌شد او را پیش خودت نمی‌بردی؟] ما به داشتنش محتاج بودیم ... یتیمی درد است و یتیمِ سید علی بودن دردِبیشتر.. ؛ به ظاهر آرامم اما حال دل من را ، دل می داند و تصاویر لبخندهای شما! باور کردنِ سوگ ، مسئله ای جدا از سوگواری است و ما هنوز درهمان مرحله ی باورکردنش ، پس از صد و اندی روز مانده ایم و حرفِ وداع و تشییع را می شنویم. این سال های سال، یکبار هم حتی قدوبالای سروِ ایستاده او را خمیده ندیدیم. آن وقت ،قرار است سرو سیدعلیِ ایران را خوابیده در تابوت ببینیم؟ اصلا آن قد و بالای بلند، درون تابوت جا می گیرد؟ خدا دل های ما را صبر تقدیر کند و دل های قاتلانش را ز هم پاشیده بسازد.. مرز غم و سوگواری، این‌جا جابه جا شده است. ما همچنان در انتظار آمدن شما از پس پرده ایم و این ها ، باهمین تک‌کلمه ی "وداع" می‌خواهند به ما بفهمانند که صدارفته، تصویر رفته و تنها یاد خنده هایش، حرف هایش، پدرانگی هایش مانده و غم... کسی در گوشه ی قلبم می خواند که باور بکنم یا نکنم محاله برگردی... سیاهی شب دارد جایش را به صبح می دهد و من بازهم به خدا می گویم: [نمی شد او را پیش خودت نمی بردی؟] / ۲۳ خردادماه ۱۴۰۵.