eitaa logo
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
398 دنبال‌کننده
969 عکس
471 ویدیو
1 فایل
.. بهای عشــق چیست؟جان؛ بهای جــآن چیست؟بهشت؛ . به لطف حضرتِ‌عشق؛ مکانی‌برای‌من، برای‌نوشتن،حرف‌زدن‌و... متولدِ۷خرداد ۱۴۰۲ 🌿 .
مشاهده در ایتا
دانلود
@ostad_shojae سکوتِ خائنانه ! - @ostad_shojae (2).mp3
زمان: حجم: 11.2M
|⛔️ با این فرمون، امامِ بعدی رو هم خواهند کشت... 🎙| استاد محمد شجاعی
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
_
باوربکنم یا نکنم، محاله برگردی...! _ سرم را به سمت آسمان بالا می برم. دنبال ماه می گردم و نمی یابمش در ذهنم این جمله جان می گیرد که [ماهم رفت، ماهت بمیرد آسمان!] مدتی است که میدان دید چشم هایم کم شده. دقیقا از همان سحر دهم اسفند. چیزی اگر بتوانم ببینم، جلوی پایم است بیشتر از آن را نمی بینم. سیاهی است و بلا تکلیفی.. انگار نورافکنم را گم کرده ام و چراغک های شهر، قوه ی نور پاشیدن به راه را ندارند. جناب ماه که بود، قدم های جلوتر تا مقصد را هم روشنایی می بخشید. حالا، مانده ام به کدام سو رهگذر شوم؟ آدم ها فکرمیکنند زمان، می تواند داغ ها را سرد کند و آتش فشان ها را خاموش فکر می کنند عادی می شود و کنار می آیم اما ، داغ تو داغ نیست جگرگوشه ی من است جگر گوشه ای که درونم آتش فشانی با مواد مذاب آماده ی طغیان به جا گذاشته. اشک، راه پیدا می کند. سرم را پایین می اندازم. اشک های داغ را، با دستانم محو میکنم و طبق عادت همیشگی ، به خدا می گویم [نمی‌شد او را پیش خودت نمی‌بردی؟] ما به داشتنش محتاج بودیم ... یتیمی درد است و یتیمِ سید علی بودن دردِبیشتر.. ؛ به ظاهر آرامم اما حال دل من را ، دل می داند و تصاویر لبخندهای شما! باور کردنِ سوگ ، مسئله ای جدا از سوگواری است و ما هنوز درهمان مرحله ی باورکردنش ، پس از صد و اندی روز مانده ایم و حرفِ وداع و تشییع را می شنویم. این سال های سال، یکبار هم حتی قدوبالای سروِ ایستاده او را خمیده ندیدیم. آن وقت ،قرار است سرو سیدعلیِ ایران را خوابیده در تابوت ببینیم؟ اصلا آن قد و بالای بلند، درون تابوت جا می گیرد؟ خدا دل های ما را صبر تقدیر کند و دل های قاتلانش را ز هم پاشیده بسازد.. مرز غم و سوگواری، این‌جا جابه جا شده است. ما همچنان در انتظار آمدن شما از پس پرده ایم و این ها ، باهمین تک‌کلمه ی "وداع" می‌خواهند به ما بفهمانند که صدارفته، تصویر رفته و تنها یاد خنده هایش، حرف هایش، پدرانگی هایش مانده و غم... کسی در گوشه ی قلبم می خواند که باور بکنم یا نکنم محاله برگردی... سیاهی شب دارد جایش را به صبح می دهد و من بازهم به خدا می گویم: [نمی شد او را پیش خودت نمی بردی؟] / ۲۳ خردادماه ۱۴۰۵.
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
_
• یک لحظه هایی، لحظه ی غرق شدن است. غرق شدن در اقیانوس متلاطم غم... به راستی، ما غمِ شهادت خیلی ها را بر دوش کشیده ایم. جنگ، جنگ میان حق و باطل است اما هزینه دارد. هر ایستادگی و مقاومتی هزینه بردار است. ما، ایستادن پای عقیده و آرمان‌هایمان را از امام یاد گرفته‌ایم . از امامی که در گودال قتلگاه، هرچه داشت را داد ولی ایستاد. همه می‌دانند عاشورا، یک روز نیست که بیاید و برود..یک مکتب است. مکتبی که در آن خون گویاترین کلام است هرروز این جنگ، باخود فکر می‌کردم خدا ما را اهل حق قرارداده اما، نکند از توابین و مختار باشیم؟! نکند هنگامی که امام امت ندای "هل من ناصر ینصرنی" را سر داد، گوشه ای سرگرم خود بوده باشیم؟ اصلا وسط معرکه بوده ایم ، قبول امت مبعوث شده ی سیدعلی هستیم، قبول اما تا پای جان، جنگیدیم؟ گاه باید این سوال را از خودمان بپرسیم: هرکسی گوشه ای گرم رزم است من کجای سپاه حسینم؟ عاشورا شد، حسین را به قتلگاه بردند اما رد نگاه حسین به سمت خیمه می رود یعنی ادامه ی راه من از آنجا می گذرد. از راهِ کلام .. کلام خواهر حسین که قدرت لرزه انداختن به ستون کاخ های یزید را دارد. حسین ما را هم که کشتند، دست مشت کرده اش، نشان داد ادامه ی راه من از سمت مقاومت و مبارزه می گذرد. از جنگ جنگ تا پیروزی ؛ ما، نه امت کوفی بودیم که حسین زمان را رها کنیم و نه امت اموی که با مکر و حیله حسن را خانه نشین... ما، بزرگ شده ی همان مکتبیم. مکتب حسنین و زینبی که ایستاد تا مبادا کسی عاشورا را طور دیگری جلوه بدهد! امام از دست داده ایم، داغ زیاد دیده ایم، ویرانی های بسیاری به بار آمده، اما به دنیا فهماندیم جنگیدن با حق، ممکن نیست. آدم ها می میرند اما آرمان‌هایشان، عقیده ی الله اکبرشان، نه...! دشمن، اظهار شکست هم نکند باز شکست خورده است. به دل، شکست راه ندهید که در مکتب حسین، خون هم پیروز است؛ بعثتِ‌خون روایت می‌خواهد! زینب‌‌ها می‌خواهد برای از این جنگ نابرابر گفتن؛ مبادا روایتِ دشمن، بشود روایت دسته‌اول... / ۲۵ خرداد۱۴۰۵.
هربار میگن محرم شروع شده، تعجب می‌کنم یه جورایی جا میخورم آخه مگه تموم شده بود که حالا شروع بشه ؟ میگن لباس مشکی عزاشون رو میپوشن، انگار حدقه ی چشمام از تعجب گشاد و گشادتر میشه راستش امسال محرم تو ایران خیلی زودتر شروع شد. دقیقا از ۹اسفند. درست وسط ماه مبارک؛ از همون روز که روضه ی عطش و قتل امام خونده شد. همون موقع که گفتن علمدار رفت و عمود خیمه‌اش... همون وقتی که علم از دستش نیفتاد و هرکدومش رو شبیه میله پرچم دادن دست ما و علم مون شد پرچم و شدیم علمدار! آره ؛ ماها محرممون خیلی وقته شروع شده. خیلی‌هامون از همون روز مشکی هامونو نتونستیم دربیاریم و اگه به جبر تاریخ و تقویم هم تو اعیاد، رنگی پوشیدیم دلمون نیومد رنگ روشن برداریم . انگار هرچی هم لباس رنگی پوشیدیم اصل کاری که دل باشه، هنوز سیاه ماتم به تنش بود. ماها ، یعنی بچه‌یتیم های سیدعلی ، محرممون خیلی وقته شروع شده ... از همون شبی که بنی‌امیه هلهله کردن. اربعینش هم اومد و گذشت ولی محرم تموم نشد که نشد! می‌دونید روضه دارمون خودش جزء روضه ها شد. آخ که قراره وسط همین محرم تشییعش کنن ولی حتی بازم محرم تموم نمیشه؛ لباس سیاه و روضه هیچ وقت تموم نمیشن که باز شروع بشن . انگار رفتنش باعث شد چراغ محرم هیچ وقتِ هیچ وقت تو دلای ما خاموش نشه! روشنی چراغ روضه های قتلگاه و طفل رباب دست همه حسینی ها رو میگیره حتما ؛ - واگویه . / شاید متفاوت
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من الذی ایتمنی بابا ؟ امشب با خانوم رقیه هم صداییم (:
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
_
نمیدونم، شاید بعد تشییعت ، بعد اینکه روایت ۱۸ تیر هزاروچهارصد و پنج رو کتاب کردن، باورم شد که واقعا نیستی... شایدم نشد. شاید هیچ وقت نتونم باورکنم جناب آقای شخص اول مملکت اما شهید. .
این‌روزها، تا یادم می آید شمر هم حافظ قرآن بود، نماز میخواند، با خود می گویم خدایا عاقبتِ خیر...!
. سربسته ماند بغضِ گره‌خورده در دلم؛ آن گریه‌هایِ عقده‌گشا در گلو شکست