داشتم از پله های اتوبوس میرفتم بالا...
حواسم نبود چادرم رو جمع کنم و رفت زیرپام..
و داشتم میوفتادم..
برگشتم سمت صندلی ها و نگاه های عجیب..
انگار با نگاهاشون میخواستن بهم بگن
توی دست و پاچلوفتی نمیخواد چادربزاری وقتی بلد نیستی جمعش کنی...
به دست و پاچلوفتی بودن خودم وقتی فکرم همه جا هست و اینجا نیست مطمئنم..
اما قرارنیست که مقصرش چادرعزیزم باشه:))..
باخودم فکرمیکنم که
کاش به این فکرنکنند که این چادر مقدس رو سرم،
عامل افتادنم بود..اینکه بگن چادردست و پاگیره و...
کاش فقط بگن این دختر بلدنبود چادرش رو جمع کنه ...
جای اینکه از یه اتفاق یه حکم کلی بدن بیرون و تمام!
طرز فکر جامعه رو که نمیتونم عوض کنم..
چادر یعنی عَلَم دین رو حمل کردن؛
باید خودم ازاین به بعد حواسم رو بیشتر بدم به جزئیات...
آخه رفتارهای منو مینویسن پای مذهب و دینم..
باید مراقب باشم..مراقب باشم که نقص توی وجود من پای دین خدا نوشته نشه...!
#آنچهدرروزمرهیهمههست!