😅 🤭 طنز 🤭😅
✍#فاطمهدستجردی
یک زن که شدی وقار میباید داشت
یک شوهرِ مایهدار میباید داشت😅
آویزهی گوش خود بکُن ای خانم
بَر خرجِ گران سه کار میباید داشت👌
کردی هوسِ سفر به خارج اَمّا🤭
یک مختلسِ دُلار میباید داشت😁
فکرِ همه از سَرت به در کُن بانو
چون حسرتِ بیشمار میباید داشت
از جیبِ تُهی چه انتظاری داری؟😥
سرمایه و اعتبار میباید داشت😅
ارزان شده خطِ فقر و اینک شوهر
از حاجتِ تو فرار میباید داشت😅
باید که شَوی سنگِ صبورِ مَردَت☺️
جز او همه را کنار میباید داشت
یک لحظه کنارِ شوهر و فرزندان
شیرینیِ روزگار میباید داشت👌
این طنز و حقیقتی که گفتم در شعر
در قاب و به یادگار میباید داشت👌😂
#طنز
@aghmiun
یک نکته
💫🍀💥🔥برای تسکین #سوزش_معده باید از چه کارهایی پرهیز کرد؟
💫🍀💥برای جلوگیری از رفلاکس معده توصیه می شود فرد پس از صرف غذا دراز نکشد ، پس از شام نیز بهتر است صبر کرد و کمی زمان خوابیدن را تعویق انداخت. همچنین نباید قبل از آن فعالیت شدید داشت.
💫🍀💥🔥سوزش معده چه مواقعی بیشتر بروز می کند؟
این ناراحتی در غالب موارد شب ها به وجود می آید اما گاهی اوقات پس از غذا خوردن نیز احساس شود. بخصوص خوردن غذاهای چرب و یا سرخ شده.
💫🍀💥🔥در چه حالتی این ناراحتی بیماری تلقی می شود؟
زمانی که فرد بیشتر از دو بار در هفته دچار سوزش معده شود یک بیماری تلقی می شود و باید آن را بیماری بداند.
💫🍀💥🔥درمان سوزش معده چیست ؟
برای درمان سوزش سر دل یا اسیدیته و یا رفلاکس معده راه های نت زیادی وجود دارد. اما سریعترین راه برای درمان این عارضه خوردن یک عدد موز یا سیب میباشد. #موز و سیب سریعا سبب کاهش اسیدیته شدن معده میشوند و به سرعت سوزش را تسکین میدهند
@aghmiun
می خوام یه اعتراف کنم!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میاومد تا پیانو یاد بگیره…
از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو میزد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسش باز میکردم، اونم میگفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!
پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ "دریاچه قو" چایکوفسکی را بهش یاد میداد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد میگرفت…
اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ "دریاچه قو" را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتنها و صدای زنگ نیست
واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم.
یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نتها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش!
اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد میکشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود
روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن "دریاچه قو"!
شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن، پیر زنه فقط جیغ میکشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت میلرزید!
تنها کسی که لذت میبرد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نتها دست کاری شده…
همه چی داشت خوب پیش میرفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز!
تا اینکه پیرزنه مرد،فکر کنم دق کرد!
بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم
ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته…
یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر!
دیدم همون نتهای تقلبی من رو گذاشت رو پیانو…این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت میلرزید؛ "دریاچه قو" رو به مضحکی هرچه تمام با نتهای اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا!
کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق میکردن
از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ "دریاچه قو" نبود!
اسمش شده بود "وقتی که یک پسر بچه عاشق میشود"
فکر میکنم هنوزم یه پسر بچه ام!
@aghmiun
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دشت های سراسر زیبای مغان
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستودوم به درب زد و با یالا وارد شدیم .خواهراش و دختراشو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_بیستوسوم
عزیزه بدو بدو براش سایه بون برد ولی جرئت نکرد بازش کنه و برگشت .زیر بارون خـیس میشد و تکون نمیخورد .پنجره رو باز کردم.نگاهش به بالا که افتاد منو دید .تو صورتم اخـم بود و اخـم .اونم با دلخوری نگاهم میکرد عقب عقب رفتم و گفتم دیوونه.نمیدونی دوستت دارم نمیدونی و داری عذابم میدی .اونشب رختخوابمو جدا کردم.خوابیده بودم و صبح که بیدار شدم اصلا جمشید نیومده بود تو اتاق .کجا خوابیده بود بیشتر داشت عذابم میداد .خودمو جمع و جور کردم و لباسش روی پشتی بود برداشتم تو کمدش بزارم .تا زدمش و روی لباسهاش میزاشتم که یه جعبه مخمل قـرمز نظرمو جلب کرد .جعبه رو باز کردم یه انگشتر بود .پر از نگین و بزرگ و سنگین .چقدر انگشتر قشنگی بود خیلی قشنگتر از اونی که تو دست نسرین بود .تو انگشتم انداختمش چقدر به دستم میومد.انگار برای من ساخته بودنش .نه نشون داشتم نه حلقه اما اون خیلی قشنگبود .لبخند رو لبهام ماسید و گفتم لابد برای سودابه خـریدن .با حــرص انداختمش سر جاش .جای سیلیش روی صورتمو کـبود کرده بود .هنوز دلخور بودم.رعنا اومد پیشم و گفت بیدار شدی ؟خبر نداشت چی شده و گفتم اره . صبحانه نخوردی ؟ عزیزه پشت سرش برام صبحانه اورد و گفت رعنا خانم چای بیارم ؟نه .عزیزه که رفت رعنا گفت ننه خیلی بهت سلام رسوند.مریمخانم هم سلام رسوند.لبخندی زدم و گفتم سلامت باشن .رعنا به صورتم نگاه کرد و گفت چرا کـبود شده ؟جمشید زد .لبشو گزید و گفت خاک به سرم چرا چیکار کرده بودی ؟بهش گفتم گه چرا منو اورد چرا منو خواست وقتی انقدر براش بی ارزشم .کی گفته بی ارزشی.اون از جواهری شهر سفارش حلقه برات داده بود ما اوردیمش .اگه بی ارزش بودی صدبار به ارسلان زنگ نمیزد که انگشترت پر نگین باشه .پس اون برای من بود و با دهن باز گفتم واقعا ؟ اره دیوونه.من که گفتم داداش تو رو الکی نخواسته.به نسرین و خواهراش گوش نده.مهم جمشید که میخوادت. پس اون سودابه چرا اومده؟! اونا میدونن تو دیگه خانمی.چون مادر من شد هووی مادرشون میخوان سر تو تلافی کنن.مادر من چه گناهی داشت وقتی ار_باب اونو خواسته بود.نه میشد نه بگه نه اجازه داشت بگه نمیخوام .نسرین یه عمر مادرمو عذاب داده حالا شده مسبب رنج تو .چرا ناراحت میشی جمشید خان تو رو به عنوان خانمش انتخاب کرده .حرفهای رعنا ارومم کرد پس برام انگشتر خریده بود .با چه ذوقی دوباره نگاهش کردم.نمیدونستم کجاست و بعد صبحانه بیرون اتاق رفتم .عزیزه رو دیدم و سراغ جمشید رو گرفتم و گفت پیش خواهراشه .رفتم سمت اتاق مهمان.اون روز عصر خواهراش باید میرفتن .اروم به درب زدم و وارد شدم.تقریبا همه بودن.سلام کلی کردم و به جمشید نگاه کردم .حتی سرشو خم نکرد نگاهم کنه.خانم بزرگ دستی زد و گفت چقدر برازنده اته.خانم جمشید خان بودن واقعا برازنده اته .برام چای اوردن دستهام به وضوح میلـرزید و با دست لـرزون استکانمو برداشتم .چای تو سینی ریخت ولی برداشتم و با غرور چایمو خوردم .نسرین انگار لال شده بود و نمیتونست کلمه ای حرف بزنه .جمشید باهام انگار قهر بود .اروم گفتم میشه بعدا باهم حرف بزنیم جوابی نداد .دوباره گفتم نمیخواستم ناراحت بشی .دود قلـیونشو فوت میکرد و گفتم صورتم کـبود شده از جای سیلی ات .نیم نگاهی به گونه ام کرد و گفت جای سرخاب سفیداته من بچه نیستم .نه بخدا جای دست تو.جای دست مردی که حتی با سیلیش هم بازم برام عزیزه .پوزخندی زد و کام طولانی از قلیون گرفت .با دلخوری گفتم قلیون جز ضرر چیزی نداره .چرا واجب میدونی کشیدنشو .چپچپ نگاهم کرد و گفت: عادت ندارم کسی تو کارهام دخالت کنه .منم اخـم کردم و گفتم من کسی نیستم من زنتم .دود قلـیون تو گلوش پرید و سرفه کرد.اروم پشتش زدم و گفتم ببخشید .کمی اب خورد و گفت از روزی که دیدمت این هزارمین باره که میگی ببخشید و باز خطا میکنی .سعی کن درست باشی ...رعنا و ارسلان اولین کسانی بودن که میخواستن برن .برای خداحافظی اومده بودن و رعنا دست خانم بزرگ رو بوسید.کاش میشد میموندن .تا حیاط برای بدرقه اشون رفتم.همدیگر رو محکم بغل گرفتیم و گفت مراقب مامانم باش .چشمی گفتم و سوار بر ماشینشون راهی شدن .خواهرای جمشید تک به تک میرفتن و فقط نسرین و خواهرشوهرش بود که هنوز نرفته بودن .قدیر تخمه میشکست و گفت جمشید خان شما هم تشریف بیار خونه ما.همه میگن این جمشید خان افتخار نمیده و نمیاد خونه شما .فامیل های ما چشم به راه دیدن خان هستن.اوازه ارباب شدنتون همه جا پیچیده.تشریف بیار گاو جلو پاهاتون فربونی کنیم .زمین پیشکش کنیم.جمشید چشمی رو کامل نگفته بود که جمال هراسان تو چهارچوب در ایستاد .نفس نفس میزد و به ما خیره بود .جمال نفس زنان گفت خان داداش لباس سیاه تنت کن .همون جمله شرح حال همه چیز بود ارباب مرده بود .
ادامه دارد...
@Aghmiun
به خودمون احترام بگذاریم... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
صبح است همه عاشقی آغاز کنید 🌸
در تار زمین شعر و غزل ساز کنید
خورشید به تکرار لبش می خندد😁
ای منتظران پنجره را باز کنید
صبح بخیر زندگی
@Aghmiun
@abaasmaneesh تلگرام - اعتماد به نفس.mp3
زمان:
حجم:
10.3M
#دکتر_الهي قمشه ای"
به زندگي فکر کن! ولي براي زندگي غصه نخور. ديدن حقيقت است ، ولي درست ديدن ، فضليت.
ادب خرجي ندارد .ولي همه چيز را ميخرد.
با شروع هر صبح فکر کن تازه بدنيا
آمدي .مهربان باش و دوست بدار و عاشق باش. شايد فردايي نباشد. شايد فردايي باشد اما عزيزي نباشد...
یادمان باشد..... با شکستن پای دیگران ما بهتر راه نخواهیم رفت!
یادمان باشد.... با شکستن دل دیگران ما خوشبخت تر نمی شویم!
کاش ...بدانیم اگر دلیل اشک کسی شویم دیگر با او طرف نیستیم ;باخدای او طرف هستیم..
@Aghmiun