لطیفهای از عبید زاکانی😂😂
سلطان محمود، پیری ضعیف را دید که پُشتوارهی خار میکشد. بر او رحمش آمد. گفت: ای پیر، دو سه دینار زر میخواهی، یا درازگوشی، یا دو سه گوسفند، یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟
پیر گفت: زر بده تا در میان بندم و به درازگوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ بروم و به دولت تو، در باقی عمر، آن جا بیاسایم. سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند.
پشتواره: کولهبار.
درازگوش: الاغ.
میان: کمر، کمر لباس.
کلیات عبید زاکانی و لطایف، ص ۲۶۸.
#عبید_زاکانی
@aghmiun
چرا دعاهایمان مستجاب نمیشود؟
😭😭
روزی ابراهیم اَدهَم، از بازار بصره عبور میکرد. مردم، اطراف او را گرفتند و گفتند: یا ابراهیم، خداوند در قرآن میفرماید: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم. ما دعا میکنیم؛ اما دعای ما اجابت نمیشود.
ابراهیم گفت: ای مردم بصره، علت آن ده چیز است:
۱ - خدا را شناختید؛ ولی حق او را ادا نکردید.
۲ - قرآن را میخوانید؛ ولی عمل نمیکنید.
۳ - ادعای محبت رسول خدا را دارید؛ در حالی که با اولاد او دشمنی میکنید.
۴ - ادعای دشمنی با شیطان دارید و حال آن که در عمل، با او موافقید.
۵ - میگویید بهشت را دوست داریم؛ اما برای رسیدن به آن، عملی انجام نمیدهید.
۶ - اظهار ترس از جهنم میکنید؛ ولی خود را در آن انداختهاید.
۷ - مشغول عیبگویی مردم شُدید و از عیب خود غافل ماندید.
۸ - ادعای بیزاری از دنیا دارید؛ ولی در جمع آن، حرص میورزید.
۹ - اعتقاد به مرگ و قیامت دارید؛ ولی خود را آماده نکردید.
۱۰ - مُردگان را دفن میکنید؛ ولی از مرگ آنها عبرت نمیگیرید.
@aghmiun
❇️ درمان های ساده و کاربردی #تهوع و #ویار_بارداری
۱_سیب زرد رنده شده با عسل و دمنوش بیدمشک
۲_مصرف جوانه گندم
۳_ پنیر با نعناع یا ریحان و نان خشک
۴- خوردن منابع ویتامین ب ۱ و ب۲ طبیعی
۵- نگه داشتن برگ نعناع ساییده شده در دهان بعد بیرون بیندازید.
۶- به را رنده نموده با عسل میل کنید.
۷- پیاده روی ملایم
۸- مالیدن مداوم دستها و پاها از ابتدا به سمت انگشتان
۹- پرهیز از خوردن قهوه، چای، آدامس های الکل دار، کاکائو
۱٠- شوید پلو کته ای مصرف کنند.
۱۱-پرهیز از نوشیدن حجم زیاد مایعات خصوصا نوشابه، آب سرد و یخ
۱۲- استراحت بدنی
۱۳- پرهیز از غذاهای چرب و سرخ کردنی ها و غذاهای چرب و ادویه دار
۱۴- حذف ناهار
۱۵-نان کاملا برشته
۱۶- دم نوش زنجبیل جهت سرد مزاجان
۱۷- پودر زنجبیل یک واحد با ۴ برابر عسل مخلوط کنید هر ۸ ساعت یک قاشق مرباخوری از معجون را آرام آرام لیس بزنید .
نکات مهم👇👇👇👇
1. کسانیکه (حتّی زن حامله) قبل از غذا خوردن یا به محض دیدن غذا استفراغ میکنند، آبغورۀ طبیعی قبل از غذا مصرف کنند.
2.میوۀ انار بعلّت داشتن ویتامین B6 ضِدِّ تهوّع بودهو درمان ویار زنان باردار استو همچنین در درمان لکهای قهوهای و سیاهِ پوست مفید است، و خوردن انار میخوش(انار ترش و شیرین= رُمّان المُزّ) جهت رفع ویار بسیارمفیداست. (توجه: اگر یبوستدارید، بجایِ انار، یکاستکان آبِ انار بنوشید).
3. ضدّ ویار زنان حامله و ضدّ تهّوع و ضدّ اُغ زدن و ضدّ استفراغ، قبل از غذا دمکردۀ سبزی سُوسَنبر(چای نعنا فلفلی)، بعد از غذا راه برود سپس یک استکان آب سیب رسیدۀ شیرین (اگر نفخ یا یبوست ندارد یک عدد سیب رسیده بخورد) سپس راه برود و نصف استکان عرقِ نعنا بخورد.
4. درمان استفراغ خونی: مخلوط آب تازۀ سبزی تَرِه + آبغورۀ طبیعی
5.درمان ویار شدید: قبل از غذا آبغورۀ طبیعی، بعد از غذا انار شیرین با پردۀ نازک روی دانهها بخورد.
6.در بعضی از زنان حاملۀ دارای ویار، بو کردن پوست پرتقال و سپس خوردن یک چهارم پرتقال ضدّ ویار است.
ب. درمان هوسهای نامعقول در دوران بارداری:
1ـ برای درمان تمایلات بیجا (ویار) در دوران بارداری مخصوصاً میل به خاک خوری، گچ خوری، زغال خوری و...، بایستی صبح، ظهر و شب، هر دفعه مقداری ربّ انار شیرین یا ربّ انار ترش طبیعی بخورد، همچنین مصرف مخلوط آب انار شیرین طبیعی و آب انار ترش طبیعی، برای رفع ویار زنان باردار بسیار نافع میباشد.
2ـ خوردن میوۀ بِه رسیده و فرآوردههای آن، میل به خاک و گِل خوردن را برطرف میکند و پیشگیری از سِقط جنین نموده و عرق بدن را خوشبو نموده و مقوّی قلب و أعصاب است.
نکته مهم👇👇
بهتر است با توجه به شرایط خاص خود پیش از مصرف هر نوع داروی گیاهی با پزشک خود مشورت نمایید.
🖊والحمدلله رب العالمین
@aghmiun
کانال آنا وطن آغمیون فقدان دردناک و غم انگیز حاج احمد حاجی زاده را به خانواده و فرزندان و خواهران داغدیده و تمامی منسوبین و بازماندگان تسلیت عرض میکند .
همچنین یاد مرحومان محبوب ،اکبر ،و ناصر حاجی زاده را گرامی میداریم.
@aghmiun
مجید نوری پور و صالح عباسخانی
جبهه های جنگ
یادش بخیر
@aghmiun
مجید نوری پور در ۱۵ سالگی حضور در قرارگاه مهدی باکری
روح تمام شهدای جنگ تحمیلی شاد و نام و یادشان گرامی
@aghmiun
به خاطر 3 چیز هیچگاه
کسی رو مسخره نکن
"چهره"
"والدین"
"زادگاه"
چون انسان هیچ گاه
حق انتخابی در مورد آنها ندارد.
به زیباییت نناز
تو «خلقش» نکرده ای...
افتخار به اصل و نصب خودت نکن
تو «انتخابش» نکرده ای....
اگه میتونی به
اخلاق...
مَنِش....
و انسانیتت بناز....
چون خودت هستی که اونو
«میسازی»...
@aghmiun
ارسالی دوست عزیرمان اقای کریم ساعدی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوهفتم عصر شده بود و مریم باید میرفت .به عزیزه سپرده ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_بیستوهشتم
مریم با صدایی که از ته چاه میومد گفت خان داداش ممنونم .جمشید شنید ولی جواب نداد .جمشید ادامه داد امروز لباس سیاهتون رو دربیارین تا همه در بیارن .عید از اول سال نمیشه سیاه تـن همه باشه .خانم بزرگ اشکهاشو پاک کرد و گفت سیاه پوشیدن یا سفید دیگه فرقی نداره مـرده مـرده .خواهرای جمشید همه اومدن .نسرین سرشو با روسری بسته بود میگفت سر درد دارم.فقط خدا میدونست میخواد چیکار کنه .مهمونا اومدن و بعد ناهار و رفتیم سر خاک و برگشتیم .عصر میشد و دیگه کسی نمونده بود تو عمارت .جمشید برای خیرات به خیلی ها شام داد .مریم اماده رفتن بود و ننه هم همراهش میخواست بره .رعنا دستهاشو فشرد و گفت ما هم فردا برمیگردیم و برای چهلم میایم.ننه زنبیل رو برداشت و گفت دیبا انقدر سنگینش کردی چطور ببرمش .نوش جونتون ننه.عزیزه گوشت رو الان اورد تازه گزاشت که خراب نشه.برید به سلامت .تو همون اتاق خداحافظی کردیم و راهی شدن .هنوز به ایوان نرسیده بودن که خانم بزرگ داد و بیداد میکرد .صداش میومد .عمه با تعجب گفت چخبر شده ؟پی صدا رفتیم تو ایوان.جمشید داخل اتاق مادرش میرفت وصداها بالا میگرفت .نسرین اومد بیرون و گفت وقتی هرکسی بیاد تو عمارت همین میشه دیگه .اوناهاشون اونا دارن میرن اون چیه زده زیر بغـلش .ننه جا خورد و چون بدون اجازه جمشید بهشون اونا رو داده بودم منم استرس گرفتم.نسرین رو به عزیزه گفت کل عمارت رو بگردین .جمشید به همه خواهراش و ما نگاه میکرد .رفتم سمتش و گفتم چی شده جمشید خان؟!قبل از اینکه جمشید چیزی بگه جمال گفت طلاها و سکه های خانم بزرگ نیست .خوب.چی شده؟!نسرین با فریاد گفت دزدیده شده.جایی که جمشید خان هست کی جرئت داره دزدی کنه .اون تهمت کوچیکی نبود که داشتن میزدن ولی من میدونستم و مطمئن بودم که به ما ربطی نداره .خدمه همه جا رو میگشتن .خانم بزرگ با دلخوری گفت کسی نیومده تو اتاق من اخه .جمشید خان صورتش قرمز شده بود و تبدیل شده بود به یه ادمی که پی مقصرش بود .یکساعت تمام گشتن و چیزی پیدا نکردن .مریم و ننه باید میرفتن و هوا تاریک میشد.جمشید به راننده گفت اونا رو برسونه چون هوا تاریک بود.مریم و ننه رو پله پایین میرفتن که خانم بزرگ و نسرین با هم پچ پچکردن و نسرین گفت صبر کن چرا اونا رو کسی نگشت؟!جمشید گوشهاشم سرخ شد و گفت نسرین داری زیاده روی میکنی اون مریمه درست نگاهش کن تا متوجه بشی .کاش مریم حرفی نمیزد کاش میرفت ولی با خشم گفت ابجی نسرین من مگه دزدم .جلو اومد چیزی همراهش نداشت و گفت بیا منو بگرد .من اگه چشمم پی اموال و طلا بود الان زن یه میلیونر بودم نه هاشم .جمشید به صورتش نگاه کرد و گفت نسرین اشتباه کرد برو دیر وقته .برو سر زندگیت .اما مریم غرورش جریحه دار شده بود و گفت نمیتونم برم.اون زنبیل هم که میبینی دیبا برامون جمع کرده یه مشت خوردنی و بس .نسرین هویی کشید و گفت بله خانم عمارته اختیار داره .نسرین زن دنیا دیده ای که قشنگ بلد بود کجا چی بگه و چیکار کنه .پشت دستش زد و گفت چرا خجالت میکشی همین امشب صدتا کیسه ارد ارباب جدید برای خیرات بیرون داده .خوب خان داداش یکیشم میدادی مریم میبرد .چرا یواشکی زنبیل بستین .مریم خیس عرق شده بود و زیر اون همه فشار و توهین نمیتونست سرشو بالا بگیره .جمشید جلو تر رفت و گفت برو به سلامت .مریم زنبیل رو از دست ننه زمین گزاشت و گفت من با صدقه بزرگ نشدم ابجی خداروشکر هاشم روز و شب بخاطر من کار میکنه .دستهاش میلرزید و من داشتم خفه میشدم از اون همه حقارت .نسرین لبشو گزید و گفت بخدا منظوری نداشتم.خاک برسرم .بیا مریم جان بیا ببر اینا رو زنداداشت بهت داده .نسرین رو قشنگ زیر نظر داشتم زنبیل رو اومد برداره که انداخت زمین و همه چیز ریخت .عزیزه جلو میرفت که خودش خم شد و گفت به ارواح خاک اقامون نمیخواستم ناراحت بشی .بزار جمع کنم.اینا حق توست توام دختر این خونه هستی .تک تک وسایل رو جمع میکرد که یه دستمال زرد رو برداشت .صدای جیغ وداد نسرین با تعجب گفت تو این چیه بستی دیبا ؟من حتی ادن دستمال رو تو عمرمم ندیده بورم .با دقت نگاه کردم و نسرین خیره به من منتظر بود.نسرین خیره به من بود و من غافل از اینکه قراره چه تهمتی به گردنم بیوفته .نسرین گره رو باز کرد و گفت دیبا این چیه بستی برای مریم و خانواده ات؟!مریم به من خیره بود و ننه هم مثل اون .جلو چشم هام همه طلاهای خانم بزرگ که هیچ انگشتری که جمشید برام خریده بود و سکه های قدیمی و عطیقه خانم بزرگ همه داخلش بود .جلو چشم های همه بیرون اومدن .طلاها یهو از تو دستهای نسرین ول شد و روی زمین ریخت .نسرین باترس گفت اینا چین ؟خانم بزرگ جلو اومد و گفت اینا مال منن اونا مال منن .صدای همهمه بلند شد جمشید خـم شد انگشترمو برداشت و نمیتونستم چی بگم.
ادامه دارد...
@aghmiun
بازگشت جناب حجت الاسلام حاج ابراهیم امانی از مکه معظمه
از سمت راست:
حاج میرزا ابراهیم امانی . کربلای محمد امانی . حاج حسن امانی . کربلای علیرضا امانی ( ۴ برادر بزرگوار)
برادران بزرگوار و نازنین امانی از همکتی های بسیار مومن و متدین و همسایه های بسیار مهربان مان در روستای آِغمیون.
انشاالله حج تان مقبول درگاه احدیت جناب حاج میرزا ابراهیم امانی بزرگوار.
@aghmiun