eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
118 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
مجید نوری پور در ۱۵ سالگی حضور در قرارگاه مهدی باکری روح تمام شهدای جنگ تحمیلی شاد و نام و یادشان گرامی @aghmiun
به خاطر 3 چیز هیچگاه کسی رو مسخره نکن "چهره" "والدین" "زادگاه" چون انسان هیچ گاه حق انتخابی در مورد آنها ندارد. به زیباییت نناز تو «خلقش» نکرده ای... افتخار به اصل و نصب خودت نکن تو «انتخابش» نکرده ای.... اگه میتونی به اخلاق... مَنِش.... و انسانیتت بناز.... چون خودت هستی که اونو «میسازی»... @aghmiun ارسالی دوست عزیرمان اقای کریم ساعدی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_بیستوهفتم عصر شده بود و مریم باید میرفت .به عزیزه سپرده ب
مریم با صدایی که از ته چاه میومد گفت خان داداش ممنونم .جمشید شنید ولی جواب نداد .جمشید ادامه داد امروز لباس سیاهتون رو دربیارین تا همه در بیارن .عید از اول سال نمیشه سیاه تـن همه باشه .خانم بزرگ اشکهاشو پاک کرد و گفت سیاه پوشیدن یا سفید دیگه فرقی نداره مـرده مـرده .خواهرای جمشید همه اومدن .نسرین سرشو با روسری بسته بود میگفت سر درد دارم.فقط خدا میدونست میخواد چیکار کنه .مهمونا اومدن و بعد ناهار و رفتیم سر خاک و برگشتیم .عصر میشد و دیگه کسی نمونده بود تو عمارت .جمشید برای خیرات به خیلی ها شام داد .مریم اماده رفتن بود و ننه هم همراهش میخواست بره .رعنا دستهاشو فشرد و گفت ما هم فردا برمیگردیم و برای چهلم میایم‌.ننه زنبیل رو برداشت و گفت دیبا انقدر سنگینش کردی چطور ببرمش .نوش جونتون ننه.عزیزه گوشت رو الان اورد تازه گزاشت که خراب نشه.برید به سلامت .تو همون اتاق خداحافظی کردیم و راهی شدن .هنوز به ایوان نرسیده بودن که خانم بزرگ داد و بیداد میکرد .صداش میومد .عمه با تعجب گفت چخبر شده ؟‌پی صدا رفتیم تو ایوان.جمشید داخل اتاق مادرش میرفت وصداها بالا میگرفت .نسرین اومد بیرون و گفت وقتی هرکسی بیاد تو عمارت همین میشه دیگه .اوناهاشون اونا دارن میرن اون چیه زده زیر بغـلش .ننه جا خورد و چون بدون اجازه جمشید بهشون اونا رو داده بودم منم استرس گرفتم‌.نسرین رو به عزیزه گفت کل عمارت رو بگردین .جمشید به همه خواهراش و ما نگاه میکرد .رفتم سمتش و گفتم چی شده جمشید خان؟!قبل از اینکه جمشید چیزی بگه جمال گفت طلاها و سکه های خانم بزرگ نیست .خوب.چی شده؟!نسرین با فریاد گفت دزدیده شده.جایی که جمشید خان هست کی جرئت داره دزدی کنه .اون‌ تهمت کوچیکی نبود که داشتن میزدن ولی من میدونستم و مطمئن بودم که به ما ربطی نداره .خدمه همه جا رو میگشتن .خانم بزرگ با دلخوری گفت کسی نیومده تو اتاق من اخه .جمشید خان صورتش قرمز شده بود و تبدیل شده بود به یه ادمی که پی مقصرش بود .یکساعت تمام گشتن و چیزی پیدا نکردن .مریم و ننه باید میرفتن و هوا تاریک میشد.جمشید به راننده گفت اونا رو برسونه چون هوا تاریک بود.مریم و ننه رو پله پایین میرفتن که خانم بزرگ و نسرین با هم پچ پچ‌کردن و نسرین گفت صبر کن چرا اونا رو کسی نگشت؟!جمشید گوشهاشم سرخ شد و گفت نسرین داری زیاده روی میکنی اون مریمه درست نگاهش کن تا متوجه بشی .کاش مریم‌ حرفی نمیزد کاش میرفت ولی با خشم گفت ابجی نسرین من مگه دزدم .جلو اومد چیزی همراهش نداشت و گفت بیا منو بگرد .من اگه چشمم پی اموال و طلا بود الان زن یه میلیونر بودم نه هاشم .جمشید به صورتش نگاه کرد و گفت نسرین اشتباه کرد برو دیر وقته .برو سر زندگیت .اما مریم غرورش جریحه دار شده بود و گفت نمیتونم برم‌.اون زنبیل هم که میبینی دیبا برامون جمع کرده یه مشت خوردنی و بس .نسرین هویی کشید و گفت بله خانم عمارته اختیار داره .نسرین زن دنیا دیده ای که قشنگ‌ بلد بود کجا چی بگه و چیکار کنه .پشت دستش زد و گفت چرا خجالت میکشی همین امشب صدتا کیسه ارد ارباب جدید برای خیرات بیرون داده .خوب خان داداش یکیشم میدادی مریم میبرد .چرا یواشکی زنبیل بستین .مریم خیس عرق شده بود و زیر اون همه فشار و توهین نمیتونست سرشو بالا بگیره .جمشید جلو تر رفت و گفت برو به سلامت .مریم زنبیل رو از دست ننه زمین گزاشت و گفت من با صدقه بزرگ نشدم ابجی خداروشکر هاشم روز و شب بخاطر من کار میکنه .دستهاش میلرزید و من داشتم خفه میشدم از اون همه حقارت .نسرین لبشو گزید و گفت بخدا منظوری نداشتم.خاک برسرم .بیا مریم جان بیا ببر اینا رو زنداداشت بهت داده .نسرین رو قشنگ زیر نظر داشتم زنبیل رو اومد برداره که انداخت زمین و همه چیز ریخت .عزیزه جلو میرفت که خودش خم شد و گفت به ارواح خاک اقامون نمیخواستم ناراحت بشی .بزار جمع کنم‌.اینا حق توست توام دختر این خونه هستی .تک تک وسایل رو جمع میکرد که یه دستمال زرد رو برداشت .صدای جیغ وداد نسرین با تعجب گفت تو این چیه بستی دیبا ؟من حتی ادن دستمال رو تو عمرمم ندیده بورم .با دقت نگاه کردم و نسرین خیره به من منتظر بود.نسرین خیره به من بود و من غافل از اینکه قراره چه تهمتی به گردنم بیوفته .نسرین گره رو باز کرد و گفت دیبا این چیه بستی برای مریم و خانواده ات؟!مریم به من خیره بود و ننه هم‌ مثل اون .جلو چشم هام همه طلاهای خانم بزرگ که هیچ انگشتری که جمشید برام خریده بود و سکه های قدیمی و عطیقه خانم بزرگ همه داخلش بود .جلو چشم های همه بیرون اومدن .طلاها یهو از تو دستهای نسرین ول شد و روی زمین ریخت .نسرین باترس گفت اینا چین ؟‌خانم‌ بزرگ جلو اومد و گفت اینا مال منن اونا مال منن .صدای همهمه بلند شد جمشید خـم شد انگشترمو برداشت و نمیتونستم چی بگم‌. ادامه دارد... @aghmiun
بازگشت جناب حجت الاسلام حاج ابراهیم امانی از مکه معظمه از سمت راست: حاج میرزا ابراهیم امانی . کربلای محمد امانی . حاج حسن امانی . کربلای علیرضا امانی ( ۴ برادر بزرگوار) برادران بزرگوار و نازنین امانی از همکتی های بسیار مومن و متدین و همسایه های بسیار مهربان مان در روستای آِغمیون. انشاالله حج تان مقبول درگاه احدیت جناب حاج میرزا ابراهیم امانی بزرگوار. @aghmiun
کربلای اسماعیل موتمن در کنار حاج آقا امانی و در جوار حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه ع در شهر قم @aghmiun
"" اولین شهید آغمیون"" سلام و عرض ادب خدمت یکایک مخاطبین محترم کانال آنا وطن آغمیون. تبریک و تهنیت عرض میکنم فرا رسیدن عید غدیر عید ولایت و امامت را خدمت هم کتی های بسیار عزیزم. در همسایگی خانه ما در روستای آغمیون در دهه های ۴۰ و ۵۰ خانواده مرحوم کربلایی ورحمت لطفی زندگی میکردند . خانه ایکه الان بین منزل حاج ابراهیم سلیم خانی و میر احمد قرار دارد آن ایام خانه ای با ساخت قدیم دارای دالان ورودی به حیاط و دارای اتاق در طبق دوم بود و یک خانه دنج و بزرگ و دارای تمام امکانات آن روزگار. کربلایی ورحمت آن قدیم به کربلا مشرف شده بود و انسانی والا و مومن و کاملا مذهبی بودند هیبت مردانه عجیبی داشتند موقع راه رفتن در کوچه زمین زیر پایش میلرزید. پسران کربلایی ورحمت در تهران ساکن بودند و یک پسرشان در قم و معمم بودند .حاج میرزا احمد لطفی آخوندی که در تابستان های داغ به روستا  می آمد و لباس روحانیت را در می آورد و با درگز و داس زمینهای پدرش را درو میکرد. خانواده ای کاملا متدین بودند . چه دختران و چه پسران شان . کربلایی ورحمت پدر بزرگ مادری حاج میرزا ابراهیم امانی میباشند. تمام فرزندان کربلایی فوت کردند و  ۲دختر و یکی از پسرانشان ساکن تهران هستند.روایت شهادت از زبان خواهرشهید که امرروز تلفنی بیان نمودند: در ۱۳ آذر سال ۱۳۵۷ بدنبال آغاز انقلاب اسلامی ماموران ساواک به مغازه بقالی محمود لطفی آغمیونی فرزند کربلایی ورحمت در تهران حمله ور میشوند و محمود لطفی را کشان کشان به بیرون مغازه می اورند و جلو چشم اهالی محله تیری شلیک کرده  و شهیدش می کنند.مردم کوچه و محله جمع شده بودند و همه هاج و واج مانده بودند که چرا این اتفاق افتاده است تا اینکه معلوم میشود یکی از همسایه های شهید لطفی به ساواک خبر میدهد که در همسایگی انها یک نفر اعلامیه های انقلاب را پخش میکند. که بلافاصله ساواک وارد عمل شده و ایشان را به آن صورت به شهادت می رساند. تا زهر چشمی از اهالی گرفته باشند. خواهر شهید خدیجه خانم اضافه کردند در مراسم سوم برادرم به اتفاق برادران و فامیل در منزل یک مراسم خودمانی برپا کرده بودیم که بلافاصله ساواک به خانه حمله کرد و برادرانم را بردند و چند روز نگه داشتند و بعد از ضرب وشتم آزادشان کردند. بنابر این شهید محمود لطفی به عنوان اولین شهید تقدیمی روستای آغمیون هستند که در قطعه ۱۷ بهشت زهرای تهران مدفون شده اند. انشاالله در آینده اگر اطلاعات دیگری از این شهید عزیز بدستم برسد خدمت تان تقدیم خواهم کرد.              مخلص . محمود  اسماعیلی 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 جانمایی مجدد
شهید والا مقام محمود لطفی اولین شهید روستای آغمیون در انقلاب اسلامی @aghmiun
پنجم شهریور ۱۳۱۹، در روستای آغمیون شهرستان سراب چشم به جهان گشود. پدرش رحمت الله و مادرش،هاجر نام داشت. خوار و بار فروش بود. سال۱۳۴۸ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و سه دختر شد. دوازدهم آذر ۱۳۵۷، در امام زاده حسن بر اثر درگیری رژیم شاهنشاهی شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. تـاریخ شـهادت : ۱۳۵۷/۰۹/۱۲ مـحل شـهادت : امام زاده حسن مـحل مـزار : بهشت زهرا (س) موقـعیت مـزار در گـلزار شـهدا قـطعـه : ۱۷ ردیـف : ۹۴ شـماره : ۱۶
حاج سیف اله لطفی فرزند مرحوم کربلای ورحمت لطفی و برادر شهید محمود لطفی در کنار کربلای اسماعیل موتمن @aghmiun ممنون و سپاس از کربلای اسماعیل بابت ارسال عکس های یادگاری از مراسم بازگشت حاج آقا امانی از مکه معظمه عکس بهترین و گویاترین یادگاری تاریخ @aghmiun
مرحوم حجت الاسلام حاج احمد لطفی فررند مرحوم کربلای ورحمت و دایی بزرگوار برادران امانی و برادر شهید محمود لطفی. لازم بذکر هست مرحوم حاج احمد اقا ساکن قم بودند و در همان شهر قم هم دار فانی را وداع کردند و در همانجا مدفون هستند . روزگاری آغمیون ما جمعیت زیادی داشت ملاحظه بفرمایید فقط در یک خانه چند نفر زندگی میکردند ،اصلا این آدم ها کجا رفتند ؟ اصلا انگار وجود نداشتند ! خیلی از ساکنین آغمیون از روستا کوچ کردند و رفتند و الان هیچ نشانه ای از آنها نمانده است همین خانواده کربلای ورحمت همسایه دیوار بدیوار ما در آغمیون یکی از خانواده های پر جمعیت بودند ۵ برادر و فکر کنم ۴ خواهر ( یعنی خانواده ۱۱ نفری) ... روزگاری در آغمیون جزو ساکنین آنجا بودند دل آدم بدرد می آید وقتی یادش می افتد خاطرات قدیم .. انشالله خاطرات کربلای ورحمت را که چند سال پیش تقدیم کرده ام مجددا جانمایی خواهم کرد تا نجدید خاطره ای بشود .... @aghmiun