کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیوششم جمشید چشم هاش برقی زد و گفت همینطورم باید باشه همی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_سیوهفتم
نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم کاش همه چیز همونطور بود که تو سرم رویاشو میدیدم.جمشید بیرون رفت و خانم بزرگ با عصبانیت گفت دختره کم عقل کجا بری تو میدونی چیکار کردی؟رعنا جلو اومد و گقت خانم بزرگ شما میتونی خان داداش رو منصرف کنی.دیبا نمیدونه چی میگه خانم بزرگ بیرون میرفت تا بتونه جمشید رو پشیمون کنه که گفتم من دارم میرم خواهش میکنم دخالت نکنید.عمه دندون هاشو بهم فشرد و گفت تو دیوونه شدی .چیزخورت کردن.خانم بزرگ به دادمون برس.هیچکسی نمیتونست جلوم رو بگیره.سـوارماشین شدم.هرکسی میرفت اتاق جمشیدودست خالی برمیگشت من لبخند نسرین رو میدیدم که به ارزوش رسیده بود.خانم بزرگ شاید تنها مادرشوهری بود که اونطور پشت سر من گریه میکرد.نمیتونست سرپا بایسته دو روی پله نشست.نسرین بااخم گفت مامان بس کن ادم برای کسی گریه میکنه که ارزشش روداره.فردا طبق گفته داداش عروس میاد اینجا.خانم بزرگ با عصبانیت به عقب هلش دادوگفت تورو من زاییدم اما نمیدونم به کی رفتی .برو عقب تو از بس دلت سیاه دلم گرفت برای اون اشک هاش و راهی شدیم.جمال از اینه نگاهم کرد وگفت زن داداش چیکار کردی با خودت.میدونی طلاق یعنی چی ؟با سر گفتم نه .خندیدو گفت شما دیونه ای.چطور تونستی اینکارو بکنی .اگه درب خونه اتون رو برات باز نکن اگه بیرونت کنن چیکار میکنی؟!فقط زیر لب گفتم نمیدونم .اجازه بده برگردم باهم بریم پیش داداش التماسش میکنیم ببخشدت .نمیخوام .به بیرون خیره بودم و نمیدونستم حتی دارم چیکار میکنم .ماشین از سرازیری گذشت و جلو درب خونه امون نگه داشت .پـاهام یاری نمیکرد پیاده بشم و جمال گفت هنوزم دیر نیست .درب رو باز کردم و وارد حیاطمون شدم .تو اتاق جمع بودن و بوی شام زودهنگامشون میومدننه غـر زنان میگفت زود باش از دهن افتاد.مریم مادر بیا جلو یکم دوغ تازه بخور .دور سفره جمع بودن و شام برنج و عدس داشتیم .ننه یجور خاص درستش میکرد و از بجگی میگفتیم برنج و عدس .بهشون خیره بودم .هاشم برای مریم غذا میکشید و گفت قربون تو بشم بخور مریم با لبخندش جواب محبتشو پس میداد.ناغافل متوجه من شدن و هویی کشیدن .به احترامم بلند شدن و مادرم جلو اومد بغض کرده بود از دیدن من و گفت ببین دخترم اومده.من از اولم گفتم پا قدم مریم خوبه .اغوشش خیلی دیر برام باز شده بود .ننه بیرون رو نگاه کرد و تو چشم هاش ترسی بود که بقیه بی خبر بودن .آقام با تعجب گفت ارباب اومدن ؟ با سر گفتم نه و ادامه داد تو چطور اومدی ؟به ماشین جمال که جلو درب بود اشاره کردم و انگار تونست نفس راحتی بکشه .اقام برای تعارف و تشکر بیرون رفت و ننه گفت چرا اومدی ؟مریم با دلخوری گفت ننه برای خونه پدر و مادرش اومدن باید دلیل بیاره .تنها ننه بود که میفهمید من چیکار کردم.جمال رفت و منو بالای سفره نشوندن .ننه برام غذا کشید و گفت بخور زن برادرهام هزارتا سوال تو سرشون بود و میپرسیدن و من جواب کوتاه میدادم .اقام از اون حالاتم دلخور شد و گفت چرا این موقع شب اومدی ؟هنوز یه قاشقم نخورده بودم و گفتم قراره ارباب طلاقم بده صدای افتادن قاشق ها رو تو بشقاب ها شنیدم و همه بهم خیره موندن .با ارامش غذامو خوردم و تشکر کردم.همه زبونشون قفل کرده بود و ننه گفت ارباب تو رو فرستاده ؟عقب کشیدم زانوهامو بغل گرفتم و گفتم نه من ازش خواستم .نمیتونستم بمونم و صبح عروس بیارن عمارت .برادرم با عـصبانیت گفت تو غلط کردی تو چیکاره ای که تصمیم میگیری.بلند شو ببریمت عمارت .به دست و پاشون میوفتی تا قبولت کنن .مریم جا خورد و گفت دیبا چرا خواستی بیای چطور خان داداش اجازه داد تو بیای ؟سرمو به دیوار تکیه کردم و به ماه تو اسمون نگاه کردم و گفتم اونجا برای من خیلی کوچیک بود.برادرم به سمتم اومد و همونطور که دستمو میگرفت گفت بلند شو بریم التماسشون کن .بی ابرویی اینجا رسم نیست که بیای طلاق بگیری.اربابه اگه صدتا زنم بگیره حق نداری حرفی بزنی .دستمو میکشید و من روی زمین کشیده میشدم .ننه جلو اومد منو نگه داشت و گفت ولش کن چه غلطی میکنی ؟ننه رو به عقب هل داد و گفت هنوز اونقدر بی غیرت نشدم .باید برگرده .دستمو به زور از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم ولم کن .کسی نمیتونه منو برگردونه اونجا .جیغ میکشیدم و بالاخره اون دل لامصبم ترکید .خودمو میزدم و جیغ می زدم همه وحشت کرده بودن از دیوونه بازی های من .موهامو میکشیدم با مشت به ستون های چوبی ایوان میزدم .داشتم میمردم .مادرم جلو اومد محکم منو تو آغوش کشید و رو به ننه گفت چی به سر این دختر اومده ؟هق هق میکردم و گفتم من جمشید خان رو دوستش دارم .جیغ میزدم و گفتم من اونو دوست دارم.دارم از دوست داشتنش دیوونه میشم .گلوم انگار پاره شده بود که اونطور میسوخت .ننه و مامان منو بردن تو اتاق.حتی نفهمیدم کی و چطور خوابیدم .
ادامه دارد....
@Aghmiun
از سمت راست:
آقایان:
کریم ساعدی. مسلم بهرمانی. حاج صادق پرنده. علی خودی. علی آتیه دان. حاج بشیر خلیلی. محمود اسماعیلی. حاج جلیل قاهری
عکس یادگاری در حاشیه ختم مرحوم حاج احمد حاجی زاده۱۴۰۳/۴/۱۳
تهران. حسینیه ائمه اطهارع
@aghmiun
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
آرامش شب نصیب کسانی کـه
دعا دارند، ادعا ندارند
نیایش دارند، نمایش ندارند
حیا دارند، ریا ندارند
رسم دارند، اسم ندارند
شبتون خوش
@Aghmiun
🔘درود برشما وهمه دوستان عزیز
امروز پیامی مبنی بر دریافت یارانه معیشتی به مبلغ سه میلیون تومان برای خیلی ها فرستاده شده و باخط های حک شده و لینکی هست که درخواست کردن جهت دریافت مبلغ وارد لینگ شوید
بدینوسیله از همه دوستان عزیز خواهشمندم جهت اینکه حساب و خط شون حک نشه به هیچ عنوان وارد لینگ نشن
سالم وتندرست باشید
دوستدار شما علیرضا تندرو آغمیونی
پیش از آنکه دنیا شما را به سلیقه خودش تغییر دهد شما دنیا را به سلیقه خودتان تغییر دهید .🌸🌱
@Aghmiun
آدینه بخیر... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5M
🪴 ســــلام
🌼 سلامی به زیبـایی
🪴 نگـاه مـهربـونتون
🌼 امـروزتان پـراز
🪴 مـهربانی و آرامـش
🌼 و حس قشنگ زندگی
🪴 امیـدوارم در ایـن
🌼 روز زیبـا غـرق در
🪴 باران خوشبختی باشید
🌸🍃صبحتون زیبا🍃🌸
@Aghmiun