eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15.1هزار عکس
17.2هزار ویدیو
120 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیش از آنکه دنیا شما را به سلیقه خودش تغییر دهد شما دنیا را به سلیقه خودتان تغییر دهید .🌸🌱 @Aghmiun
آدینه بخیر... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5M
🪴 ســــلام 🌼 سلامی به زیبـایی 🪴 نگـاه مـهربـونتون 🌼 امـروزتان پـراز 🪴 مـهربانی و آرامـش 🌼 و حس قشنگ زندگی 🪴 امیـدوارم در ایـن 🌼 روز زیبـا غـرق در 🪴 باران خوشبختی باشید 🌸🍃صبحتون زیبا🍃🌸 ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Aghmiun
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل سوی مهر می کشد و مهر سوی دل جایی که مهر نیست مکن جستجوی دل - ملک الشعرای بهار @aghmiun
DariushDariush - Ay Eshgh (320).mp3
زمان: حجم: 7.5M
عشق، گذشتن از مرز وجوده مرگ، آغاز راه قصه بوده... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قدیما معروفترین جوکی که درباره ژیان ساخته بودند این بود که ژیان ماشین نمیشه، باجناق فامیل نمیشه ژیان نام اتومبیلی بود که از دهه چهل وارد بازار خودرو ایران شد ژیان ماشین ارزانی بود و دهه چهل هر کس می توانست با : ۱۵۰۰ تومان پیش قسط، یک ماشین ژیان بخرد ژیان رنگ های متنوعی داشت زرد، سبز لجنی و قرمز گوجه ای رنگ قرمز را بیشتر جوان ها دوست داشتند در روزگاری که پیکان : ۱۷ هزار تومان فروخته می شد ژیان حدود : ۹ هزار تومان به فروش میرسید عکس : پمپ بنزینی در تهران سال : ۱۳۵۷ @Aghmiun
خیلی از ازدواج های دهه شصت حاصل تک چرخ زدن جلوی مدرسه بود😍😉 @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_سیوهفتم نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم کاش همه چیز همونطور ب
تنم‌درد میکرد از جای مشت هایی که به خودم زده بودم و خودمو به درب و دیوار کوبیده بودم .زیر لحاف تو اون هوای به اون خوبی هم حس سرما داشتم .گاهی که چشم‌ هامو باز میکردم ننه و مریم رو میدیدم که بالای سرم نشستن .خورشید بالا اومده بود و صدای صحبت ها از اتاق بغلی میومد که میخواستن برای دلجویی از ارباب برن و منو برگردونن .شیشه مرگ موش رو میدونستم کجاست .با خودم عهد کردم خبر عروس بردن جمشید که به گوشم رسید همه شیشه رو سر بکـشم .ننه برام چای شیرین اورد و گفت بلند شو یذره بخور از بس خودتو زدی ببین چی به روزت اوردی تازه درد رو حس کردم دلم درد میکرد و یکم دامنم خونی شده بود .ننه رو تشکی رو بیرون کشید و گفت اخه دختر تو چرا به خودت رحم نکردی.تو چرا این تصمیم رو گرفتی .به زور سرپا شدم سرم گیج‌ میرفت و گفتم ننه گرسنه ام یچیزی میدی بخورم .ننه با روی باز تو دهنم لقمه گزاشت و گفت چیزی میخوای بپزم .میخوان برت گردونن دعا کن ارباب قبول کنه.تو داری با ابـ.ـروی کی بازی میکنی اصلا حواست هست چیکار میکنی.خندیدم و گفتم دعا کن ننه امروز بـمیرم .با دست تو دهـنم زد و گفت زبونتو گاز بگیر .صدای برادرم میومد که میگفت بگید اماده بشه باید الـتماسشون کنه تا قبولش کنن وگرنه بخدا قسم انقدر میزنمت که همینجا بمیری .ننه بلند بلند گفت حواست باشه این زن ارباب هنوز کاری نکن خودت بمـیری .ننه دستمو فـشرد و گفت تو چرا انقدر دیوونه شدی.اونجا تو ناز و نعمت بودی اونجا خانم عمارت بودی.این لجبازیهات به کی رفته .تو داری به خودت صــدمه میزنی .برادرم با لگـد درب رو باز کرد و همونطور که میومد داخل گفت اماده شو .هنوز جمله اش کامل نشده بود که درب به صدا در اومد .شب قبل وقتی خودمو میزدم و عصبی بودم دیدم که کسی بین درب و درب کوچه رو بست و رفت .برادرم بیرون رفت و گفت بزار ببینم کی اومده به ریش ما بخنده .بیرون میرفت و رو به ننه گفتم‌ بزار منو بزنن تا بمیرم یوقت جلوشون رو نگیری .درب که باز شد صدای دایره زن ها بلند شد و ننه هـراسان بیرون رفت چهار دست و پا پشت درب اتاق رفتم و مجمه ها و خنچه ها رو دیدم که وارد حیاط میشد .ننه به من نگاه کرد و لباس عروس که دیروز دیده بودم.روی دست خدمه های جمشید وارد حیاط شد و صدای دست و کـف زدن بلند شده بود ‌ننه گفت چخبر شده .عزیزه جلو اومد بادیدنم با بغض گفت میدونی اون دختری که دل ارباب رو دزدیده بود و ارباب میخواست با عزت و احترام عروسش کنه کی بود ؟‌فقط به دهـنش خیره بودم و ادامه داد شما بودی .خنچه هارو زمین گزاشتن و وسط حیاط میرقـصیدن .تو یه چشم بهم زدن همه رو پشت بوم هاشون جمع شدن و به حیاط ما خیره بودن‌.من گیج شده بودم و عزیزه منو داخل برد.من که مثل مجسمه ها تکون نمیخوردم و ننه و عزیزه لباس عروس رو تو تنم کردن .موهامو دورم ریخته بود و یه زنی که نمیدونستم حتی کیه موهامو به زور بالای سرم سنجاق کرد و اون تور رو اویزش کرد .ننه دست میزد و انگار همش تو خواب بود .چشم هامو میخواست سـرمه بکشه که عزیزه گفت سفارس اربابه که ساده باشه و زیبا .عزیزه سرم رو به سـینه فشرد و گفت تنها تو نبودی که دلباخته ارباب شدی اون ارباب سنگدل ما هم بالاخره دلش لرزیده .کفش هامو پام کرد و گفت ارباب خودش میاد پی ات.من هنوزم تو شـک بودم و فقط نگاهشون میکددم .ننه و بقیه دست و پاشون رو گم‌ کرده بودن و هر کسی یچیزی میگفت .برادرم خشکش زده بود و من بیشتر از همه شـکه بودم‌.چه روز قشنگی بود چه صبح قشنگی بود .هیچ کسی باور نمیکرد .ساعت جلو میرفت و مریم مثل پروانه دورم میچرخید .لکه لکه خون تموم شده بود ولی یکم دل درد داشتم گاهی .ساعت نزدیک ظهر بود که ماشین جمشید اومد .نمیدونستم چطور میتونم باهاش رو در رو بشم.ولی باید میرفتم برای عشقی که اونطور حس میکردم باید میرفتم .درب باز شد و من تو اتاق انتظار جمشید خان رو میکشیدم‌.لباس سفید توری تو تــنم که کاملا هم پیوشیده بود جمشید رو برای اولین بار تو کت و شلوار دیدم‌.تو چهارچوب درب بود و نگاهم میکرد ‌.چشم هام درست میدید یا هنوز خواب بودم‌.یا هنوز رویا میدیدم .نمیدونم چی درست بود و چی غلط .فقط مردی رو میدیدم که دوستش داشتم .نمیدونم اون شیطنت از کجا اومد سراغم نزدیکم که شد خودمو به غـش کـردن زدم و افتادم تو بغلــش .ننه جلو اومد و بین دستهای جمشید بودم‌.خنده اش گرفته بود چون بازیگر خوبی نبودم و گفت بازم غش کردی با دیدن من .انقدر جذاب و خاصم .ننه همونجا موند و اروم گفتم بهترین مردی هستی که دنیا به خودش دیده .ولی همه میگن بداخلاقم .شیفته همین بداخلاقی هاتم همین بد محبتی هات.اروم چشم هامو باز کردم.کمک کرد بایستم و گفتم بازیم دادی ؟‌نفس عمیقی کشید و گفت قبل تو هیچ چیزی از دوست داشتن رو درک نمیکردم . ادامه دارد.... @Aghmiun