eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
ز بی‌دردان علاج درد خود جستن به آن ماند که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقرب‌ها - صائب تبریزی @aghmiun
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹خیلی باید بگذره تا بفهمی هیچ چیز ارزش جروبحث کردن باهمسرت رانداره.... @Aghmiun
🔻روی شکم خوابیدن چه عوارضی دارد؟ 🔹در این حالت بیشترین آسیب به ستون فقرات گردنی و کمری وارد می‌شود، فقرات از راستای نرمال خود خارج می‌شود. 🔹فرد برای اینکه بتواند تنفس کند خود را به یک سمت می چرخاند که مهره های گردن تحت فشار قرار می‌گیرند و اطراف گردن دچار کشش و انقباض می‌شوند 🔹در طی استراحت ، عضلات گردن و کمر هیچکدام راحت نیستند و استراحت نمی کنند، لذا با خشکی و خستگی صبحگاهی مواجه می‌شوند از طرفی ها و قفسه سینه هم در این حالت تحت فشار می گیرند 🔹معمولا افرادی که به این شکل می‌خوابنددچار سردی در روده ها هستند و مشکل یبوست دارند و دچار انحراف لگن نیز می باشند. @aghmiun
امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم وای از این حال پریشان که من امشب دارم کاش یکباره زنم خیمه به صحرای عدم دیگر ای زندگی از روی تو هم بیزارم قصه ی روز و شب من سخنی مختصرست روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم وه که من دیگر از این عمر به تنگ آمده ام کیست کز لطف گشاید گرهی از کارم من دگر درس ترا از برم ای کهنه دبیر تیره شد طالع رخشنده ز بس تکرارم ترک می گفتمت ار بود به من چون همه چیز حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچارم ای سکوت ابدی بشنو و دریاب مرا خوشی عمر نخواهم که دهد آزارم چون به تلخی گذرد آخر از این عمر چه سود مثل این که بود نیم نفس بسیارم همه گویند گلستان جهان وه که هنوز دامن جان نگرفته ست کسی جز خارم @aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همدان . اولین پایتخت ایران زمین از دیر باز معرف تمدن و فرهنگ کهن ایران و ایرانی بوده است . نام قدیم همدان " هکمتانه " بوده است. @aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدنگ از معدود جانورانی هست که مشتاقانه به نبرد مارها میره،و از چشیدن طعم نیش زهرآگین ترسی ندارد . @aghmiun
شیرین تراز عسل 1.mp3
زمان: حجم: 25.4M
🔘شیرین‌تر از عسل لایو سیدمحمدعرشیانفر و دکتر علیرضا نبی-------سال ۱۴۰۲ 🌼بااین فایل بینهایت دلنشین به سراغ محرم الحرام میرویم. @Aghmiun    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔘عرض سلام و وقت بخیر. قسمت دوم داستان زندگی فتحعلی شاه قاجار امروز جانمایی خواهد شد.... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلودوم خیلی خوشحال بودم،بااین حرف جمشید رضایت خودشو اعلا
طبیب بلاخره اومد و نشست کنارم و گفت چی شده؟چه بلایی سرش اومده؟همه به جمشید نگاه کردن.جمشید با جدیت گفت زمین خورده.نفس راحتی کشیدم.نمیخواستم کسی بدونه چه بلایی سرم اومده و جمشید اون کارو بامن کرده.مخصوصا نسرین.میدونستم اگر بدونه بهم زخـم زبون میزنه.جمشید از اون عادتا نداشت، نمیدونم چش شد یهو!طبیب دستمو گرفت توی دستش و از درد جیغ بلندی زدم.جمشید رفت بیرون و پشت در ایستاد.خیلی ازش ناراحت شدم.اون این بلارو سرم اورده بود و حالا حتی نیومد کنارم تاارومم کنه.خانم بزرگ دست دیگمو گرفت توی دستش و گفت:اروم باش دخترم. محکم دست خانم بزرگو گرفته بودم توی دستم و فشار میدادم.طبیب گفت دستش شکسته و داشت دوا میذاشت روی دستم و میبست.با دردی که میکشیدم اشک از گوشه چشمام میریخت و چشمم به در بود که جمشید بیاد داخل اما بیرون ایستاده بود و به حیاط خیره شده بود.روسریمو گذاشتم لای دنـدونام تا کمتر به هم فشار بدم و صدام درنیاد.کار طبیب تموم شد و گفت دستمو چندروزی اصلا نباید تکون بدم و استراحت کنم.قرار شد چند روز دیگه بیاد تا دوباره نگاهی بهش بندازه.خانم بزرگ با دستمالش اشکامو از صورتم پاک کرد و گفت تموم شد دیباجان،تموم شد.جمال و نسرین هم ناراحت بودن.اما نمیدونستم ناراحتی نسرین واقعیه یا ظاهری.اما هرچیزی که بود حداقل توی اتاق موند تا من احساس تنهایی نکنم.دلم خیلی از جمشید پر بود.به دستم نگاه کردم.باپارچه ی سفیدی محـکم بسته شده بود و بخاطر دوایی که به دستم مالیده شده بود به زردی میزد.همه از اتاق رفتن بیرون تا من استراحت کنم.از خانم بزرگ خواستم چراغ اتاقو خاموش کنه تا بعدازاین دردی که کشیدم کمی بخوابم و اروم بشم.دیگه جمشیدو ندیدم.نمیدونم چندساعت شد که خوابم برد.عزیزه وارد اتاق شد و سینی غذا رو گذاشت کنارم و چراغو روشن کرد.پاشو خانم،پاشو.برات گـوشت کباب کردم تا جون بگیری و استخوانت سریعتر جوش بخوره.نور چشمامو اذیت میکرد و به سختی بازشون کردم.توی جام نشستم و تکه گوشتی گذاشتم توی دهـنم و از عزیزه پرسیدم:جمشیدخان کجاست؟هرچند ازش دلخور بودم اما وقتی ازش بیخبر میشدم حالم خرابتر میشد.عزیزه دوغ رو ریخت توی لیوان و گفت خانم من از مطبخ دیدم که آقا دستتو پیچوند.با ناراحتی نگاش کردم و ازاینکه عزیزه همه چیزو دیده حس بدی بهم دست داد.بدون توجه به حرفش لیوان دوغو سرکشیدم و گفتم:نمیخوام کسی بدونه عزیزه،اگه کسی بفهمه جمشیدخان حسابی عـصبانی میشه .بامن که زنشم این کارو کرد،ببین باتو چیکار ممکنه بکنه.عزیزه بدون معطلی دستشو زد روی دهنش گفت لال بشم خانم اگه به کسی بگم،خیالت راحت باشه.سرمو تکون دادم و گفتم خوبه،دوباره ازش پرسیدم نگفتی جمشیدخان کجاست؟ عزیزه جواب داد از همون موقع توی حیاط نشسته خانم.حتی برای شام هم نیومد و گفت که میل نداره.غذامو خوردم و عزیزه ازاتاق رفت بیرون.به سختی بلند شدم.دستم خیلی درد میکرد و وقتی تکونش میدادم دردش شدیدتر میشد.پرده رو زدم کنار و دیدم جمشید روی تحت گوشه خیاط نشسته،میخواستم برگردم سرجام که دیدم نسرین رفت کنار جمشید نشست و باهم حرف میزدن.خیلی دوست داشتم بدونم چی میگن.اما هرچی بود جمشیدخان علاقه ی به صحبت نداشت و از روی تحت بلند شد و اومد سمت اتاق.پرده رو انداختم و رفتم توی جام درازکشیدم.چشمامو بستم و صدای باز شدن درو شنیدم.صدای نفس های جمشید بود.جاشو باکمی فاصله از من انداخت و چراغو خاموش کرد.صورتم سمت جمشید بود.چشمامو کمی باز کردم تا ببینمش.دستش گذاشته بود زیر سرش و به سقف خیره شده بود.برگشت سمت من و سریع چشمامو بستم.متوجه نگاهش میشدم،سنگینی نگاهش رو حس میکردم.صدای نفس هاش دیوونه ام میکرد هرچند ازش دلخور بودم.بدون حرفی خوابش برد و منم چشمام سنگین شد و خوابیدم.صبح باافتابی که توی صورتم افتاده بود چشمامو باز کردم.یادِ اتفاقات دیشب افتادم،جمشید توی اتاق نبود و انگار صبح زود بیرون زده بود.بدنم رو کمی کش و قـوس دادم با تکون خورد دستم درد بدی توی دستم پیچید و آخ بلندی گفتم.همزمان در اتاق بازشد و جمشید وارد اتاق شد.چی شد؟دستت درد گرفت؟جوابی ندادم.دوباره گفت دارم باتو حرف میزنم دیبا.بدون اینکه نگاش کنم گفتم:مگه برای تو مهمه؟انگار عصبانی شده بود و نفس هاش تندتر شده بود.اما دیگه از چیزی نمیتـرسیدم.جمشید مشتشو زد به دیوار و گفت نمیخواستم اینجوری بشه پوزخندی زدم و گفتم نمیخواستی؟الان دیگه دیر شده.اینجوری حرف نزن دیبا،باز اعصاب منو خورد نکن.اگه اعصابت خورد بشه باز میخوای کجامو بشکنی؟پامو؟چشماش سرخ شده بود.اومد کنارم نشست.من نمیخواستم دستت بشکنه دیبا،نفهمیدم چی شد.حتی نگاهش نکردم و گفت:دیروز که من داشتم درد میکشیدم و تو رفتی بیرون و تنهام گذاشتی چی؟اونم نفهمیدی چی شد؟! ادامه دارد.... @aghmiun