🔻روی شکم خوابیدن چه عوارضی دارد؟
🔹در این حالت بیشترین آسیب به ستون فقرات گردنی و کمری وارد میشود، #ستون فقرات از راستای نرمال خود خارج میشود.
🔹فرد برای اینکه بتواند تنفس کند #گردن خود را به یک سمت می چرخاند که مهره های گردن تحت فشار قرار میگیرند و #عضلات اطراف گردن دچار کشش و انقباض میشوند
🔹در طی استراحت #شبانه، عضلات گردن و کمر هیچکدام راحت نیستند و استراحت نمی کنند، لذا با خشکی و خستگی صبحگاهی مواجه میشوند از طرفی #دنده ها و قفسه سینه هم در این حالت تحت فشار می گیرند
🔹معمولا افرادی که به این شکل میخوابنددچار سردی در روده ها هستند و مشکل یبوست دارند و دچار انحراف لگن نیز می باشند.
@aghmiun
امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم
وای از این حال پریشان که من امشب دارم
کاش یکباره زنم خیمه به صحرای عدم
دیگر ای زندگی از روی تو هم بیزارم
قصه ی روز و شب من سخنی مختصرست
روز در خواب خیالاتم و شب بیدارم
وه که من دیگر از این عمر به تنگ آمده ام
کیست کز لطف گشاید گرهی از کارم
من دگر درس ترا از برم ای کهنه دبیر
تیره شد طالع رخشنده ز بس تکرارم
ترک می گفتمت ار بود به من چون همه چیز
حیف در کار تو ای مرغ نفس ناچارم
ای سکوت ابدی بشنو و دریاب مرا
خوشی عمر نخواهم که دهد آزارم
چون به تلخی گذرد آخر از این عمر چه سود
مثل این که بود نیم نفس بسیارم
همه گویند گلستان جهان وه که هنوز
دامن جان نگرفته ست کسی جز خارم
#اخوان_ثالث
@aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همدان . اولین پایتخت ایران زمین از دیر باز معرف تمدن و فرهنگ کهن ایران و ایرانی بوده است .
نام قدیم همدان " هکمتانه " بوده است.
@aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدنگ از معدود جانورانی هست که مشتاقانه به نبرد مارها میره،و از چشیدن طعم نیش زهرآگین ترسی ندارد .
@aghmiun
شیرین تراز عسل 1.mp3
زمان:
حجم:
25.4M
🔘عرض سلام و وقت بخیر.
قسمت دوم داستان زندگی فتحعلی شاه قاجار امروز جانمایی خواهد شد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلودوم خیلی خوشحال بودم،بااین حرف جمشید رضایت خودشو اعلا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلوسوم
طبیب بلاخره اومد و نشست کنارم و گفت چی شده؟چه بلایی سرش اومده؟همه به جمشید نگاه کردن.جمشید با جدیت گفت زمین خورده.نفس راحتی کشیدم.نمیخواستم کسی بدونه چه بلایی سرم اومده و جمشید اون کارو بامن کرده.مخصوصا نسرین.میدونستم اگر بدونه بهم زخـم زبون میزنه.جمشید از اون عادتا نداشت، نمیدونم چش شد یهو!طبیب دستمو گرفت توی دستش و از درد جیغ بلندی زدم.جمشید رفت بیرون و پشت در ایستاد.خیلی ازش ناراحت شدم.اون این بلارو سرم اورده بود و حالا حتی نیومد کنارم تاارومم کنه.خانم بزرگ دست دیگمو گرفت توی دستش و گفت:اروم باش دخترم. محکم دست خانم بزرگو گرفته بودم توی دستم و فشار میدادم.طبیب گفت دستش شکسته و داشت دوا میذاشت روی دستم و میبست.با دردی که میکشیدم اشک از گوشه چشمام میریخت و چشمم به در بود که جمشید بیاد داخل اما بیرون ایستاده بود و به حیاط خیره شده بود.روسریمو گذاشتم لای دنـدونام تا کمتر به هم فشار بدم و صدام درنیاد.کار طبیب تموم شد و گفت دستمو چندروزی اصلا نباید تکون بدم و استراحت کنم.قرار شد چند روز دیگه بیاد تا دوباره نگاهی بهش بندازه.خانم بزرگ با دستمالش اشکامو از صورتم پاک کرد و گفت تموم شد دیباجان،تموم شد.جمال و نسرین هم ناراحت بودن.اما نمیدونستم ناراحتی نسرین واقعیه یا ظاهری.اما هرچیزی که بود حداقل توی اتاق موند تا من احساس تنهایی نکنم.دلم خیلی از جمشید پر بود.به دستم نگاه کردم.باپارچه ی سفیدی محـکم بسته شده بود و بخاطر دوایی که به دستم مالیده شده بود به زردی میزد.همه از اتاق رفتن بیرون تا من استراحت کنم.از خانم بزرگ خواستم چراغ اتاقو خاموش کنه تا بعدازاین دردی که کشیدم کمی بخوابم و اروم بشم.دیگه جمشیدو ندیدم.نمیدونم چندساعت شد که خوابم برد.عزیزه وارد اتاق شد و سینی غذا رو گذاشت کنارم و چراغو روشن کرد.پاشو خانم،پاشو.برات گـوشت کباب کردم تا جون بگیری و استخوانت سریعتر جوش بخوره.نور چشمامو اذیت میکرد و به سختی بازشون کردم.توی جام نشستم و تکه گوشتی گذاشتم توی دهـنم و از عزیزه پرسیدم:جمشیدخان کجاست؟هرچند ازش دلخور بودم اما وقتی ازش بیخبر میشدم حالم خرابتر میشد.عزیزه دوغ رو ریخت توی لیوان و گفت خانم من از مطبخ دیدم که آقا دستتو پیچوند.با ناراحتی نگاش کردم و ازاینکه عزیزه همه چیزو دیده حس بدی بهم دست داد.بدون توجه به حرفش لیوان دوغو سرکشیدم و گفتم:نمیخوام کسی بدونه عزیزه،اگه کسی بفهمه جمشیدخان حسابی عـصبانی میشه .بامن که زنشم این کارو کرد،ببین باتو چیکار ممکنه بکنه.عزیزه بدون معطلی دستشو زد روی دهنش گفت لال بشم خانم اگه به کسی بگم،خیالت راحت باشه.سرمو تکون دادم و گفتم خوبه،دوباره ازش پرسیدم نگفتی جمشیدخان کجاست؟ عزیزه جواب داد از همون موقع توی حیاط نشسته خانم.حتی برای شام هم نیومد و گفت که میل نداره.غذامو خوردم و عزیزه ازاتاق رفت بیرون.به سختی بلند شدم.دستم خیلی درد میکرد و وقتی تکونش میدادم دردش شدیدتر میشد.پرده رو زدم کنار و دیدم جمشید روی تحت گوشه خیاط نشسته،میخواستم برگردم سرجام که دیدم نسرین رفت کنار جمشید نشست و باهم حرف میزدن.خیلی دوست داشتم بدونم چی میگن.اما هرچی بود جمشیدخان علاقه ی به صحبت نداشت و از روی تحت بلند شد و اومد سمت اتاق.پرده رو انداختم و رفتم توی جام درازکشیدم.چشمامو بستم و صدای باز شدن درو شنیدم.صدای نفس های جمشید بود.جاشو باکمی فاصله از من انداخت و چراغو خاموش کرد.صورتم سمت جمشید بود.چشمامو کمی باز کردم تا ببینمش.دستش گذاشته بود زیر سرش و به سقف خیره شده بود.برگشت سمت من و سریع چشمامو بستم.متوجه نگاهش میشدم،سنگینی نگاهش رو حس میکردم.صدای نفس هاش دیوونه ام میکرد هرچند ازش دلخور بودم.بدون حرفی خوابش برد و منم چشمام سنگین شد و خوابیدم.صبح باافتابی که توی صورتم افتاده بود چشمامو باز کردم.یادِ اتفاقات دیشب افتادم،جمشید توی اتاق نبود و انگار صبح زود بیرون زده بود.بدنم رو کمی کش و قـوس دادم با تکون خورد دستم درد بدی توی دستم پیچید و آخ بلندی گفتم.همزمان در اتاق بازشد و جمشید وارد اتاق شد.چی شد؟دستت درد گرفت؟جوابی ندادم.دوباره گفت دارم باتو حرف میزنم دیبا.بدون اینکه نگاش کنم گفتم:مگه برای تو مهمه؟انگار عصبانی شده بود و نفس هاش تندتر شده بود.اما دیگه از چیزی نمیتـرسیدم.جمشید مشتشو زد به دیوار و گفت نمیخواستم اینجوری بشه پوزخندی زدم و گفتم نمیخواستی؟الان دیگه دیر شده.اینجوری حرف نزن دیبا،باز اعصاب منو خورد نکن.اگه اعصابت خورد بشه باز میخوای کجامو بشکنی؟پامو؟چشماش سرخ شده بود.اومد کنارم نشست.من نمیخواستم دستت بشکنه دیبا،نفهمیدم چی شد.حتی نگاهش نکردم و گفت:دیروز که من داشتم درد میکشیدم و تو رفتی بیرون و تنهام گذاشتی چی؟اونم نفهمیدی چی شد؟!
ادامه دارد....
@aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلوچهارم
جمشید دستی به سرم کشید و گفت:کاش دستم میشکست و اینکارو نمیکردم دیبا.صدای مردونه اش میلرزید. دیروز رفتم بیرون چون تحمل درد کشیدنتو نداشتم.کاش اینو بفهمی.نمیتونستم حرفاشو باور کنم،اگه تحمل درد کشیدنمو نداشت پس چطور دستمو پیچوند و باعث شد دستم بشکنه.با چشمایی پراز اشک گفتم چیومیخواستی بهم ثابت کنی ها؟زورِ بازوتو؟یا صدای کلـفتتو؟میفهمیدم از حرفام خیلی عصبانی شده اما سعی میکنه جلوی خودشو بگیره.بوسه ای روی پیشونیم زد و اشکامو که روی گونه ام جاری شده بود پاک کرد.دیبا نمیخوام کارمو توجیه کنم،توی اون لحظه خیلی ازت عصبانی بودم،خانمِ این عمارت،زن جمشیدخان چرا باید صبح تا شبش رو بیرون از خونه بگذرونه؟میفهمی داری چیکار میکنی؟جای تو اینجاس توی این عمارت.باید مثل خانم بزرگ بشینی توی عمارت و خانومی کنی.بقیه باید بیان دیدن تو،نه اینکه تو بخوای کلِ روزتو بیرونِ عمارت بگذرونی.درضمن عمارت قانونِ خودشو داره.حالا که خانم این عمارت شدی باید به قوانینش پایبند باشی.میبینی که همه اینجا ازمن حساب میبرن فقط تویی که فکر میکنم حرفِ منو نمیخونی و چه کنم که نمیتونم مثل بقیه باهات رفتار کنم.نمیدونم چرا دوست داشتم اون بحثو کِش بدم.با چهره ای که سعی میکردم منظلوم بنظر برسه گفتم:اما تو رو بقیه دوست بلند میکنی و رو منم دست بلند کردی،وقتی خون جلوی چشماتو میگیره دیبا و غیرِ دیبا نمیشناسی.جمشید حرصش گرفت و دستی به موهاش کشید.کلافه شده بود.صداشو کمی بالابرد و گفت دیبا من فکر نمیکردم دستت بشکنه،فقط میخواستم زهـ.ـر چشمی ازت بگیرم.حالا هم این بحثو تمومش کن.دیگه نمیخوام راجبش حرف بزنیم.گاهی این زورگویی هاش خیلی اذیتم میکرد اما باهمه ی این زورگویی هاش شیفته اش بود.توی دلم پراز حرف بود اما محبورم کرد سکوت کنم.حرصم گرفت.من دختر بی باکی بودم و تحمل حرف زور خیلی برام سخت بود.مثل ننه جسورونترس بودم.اما گاهی همین جسارت به ضررم تموم میشد.بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم گفتم:نکنه چون بجه ی دیگرانو میبینی و حسرت بجه ی خودت تو دلته داری دق و دلیشو سرِ من خالی میکنی؟!با زدن این حرف در یک چشم به هم زدن دستِ جمشید بود که روی صورتم فرود اومد و فقط سوزشی حس کردم که تا بحال مثلش رو حس نکرده بودم.سیلی توی گوشم زد و بدون معطلی از اتاق رفت بیرون.دستمو گذاشتم روی صورتم.از شدت سـیلی داغ شده بودشوکه شده بودم و چنددقیقه ای توی همون حالت موندم و به در خیره بودم.حرفی که زدم و دوباره مرور کردم.نکنه چون بچه ی دیگرانو میبینی و حسرت بچه ی خودت تو دلته داری دق و دلیشو سرِ من خالی میکنی؟تپش قلب گرفتم.نفسام به شماره افتاده بود.این چه حرفی بود که من بدون اینکه حتی لحظه ای بهش فکر کنم به زبـون اوردم؟این زبـون چی بود که تو یه چشم به هم زدن میتونست همه چیو خراب کنه.پشیمون بودم و هق هق گریه ام بلند شد.دستم درد میکرد و صورتم میسوخت.درسته دستم به ناحق شکست،اما اون سیلی حقم بود.میدونستم تا فردا جای سیلی روی صورتم کـبود میشه.حالا باید چیکار میکردم؟ گیج و سردرگم به اطرافم نگاه کردم.درعرض یک روز چطور زندگی عاشقانه ام تبدیل به ناراحتی و دلخوری شده بود.به سختی از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.چشمام توی حیاط چرخید جمشیدو ندیدم.عزیزه رو صدا کردم و گفتم:عزیزه جمشیدخان کجاست؟پیش خانم بزرگِ؟عزیزه گفت:نه خانوم الساعه با عجله از عمارت رفت بیرون.با مرور چنددقیقه قبل قلبم هزار تیکه میشد.عزیزه سینی صبحانه و اورد توی اتاق،چشمش که بمن افتاد زد توی صورتشو لبشو گزید و گفت خدا مرگم بده خانم،صورتتون چی شده دستی روی صورتم کشیدم و با بغض گفتم خورده به دستای جمشید.عزیزه باعجله رفت تا کمی یخ بیاره و روی صورتم بزاره.همونطور که یخو روی صورتم میکشید گفت:خانم،جمشید خان خیلی عصبیه،نباید رو حرفش حرف بیاری.ازهمون بچگی همین بوده.پاپیچش نشو خانم،از دیروز کلی بلاسرت آورده.باهاش مدارا کن،شوهرته.جای دخترمی که اینارو بهت میگم...یخو از دست عزیزه گرفتم و روی صورتم کشیدم،یخ اب میشد و قطره های آب پایین میریخت و با اشکی که از چشمام میومد یکی شده بود.زیرلب گفتم:تقصیر خودم بود عزیزه،تقصیر خودم بود.اون اومده بود برای دیروز عـذرخواهی کنه اما من همه چیو بدتر کردم..یکی دوروزی خبری از جمشید نبود.مثل گنجشکی زخـمی بودم که پر پر میزدم.دلم براش تنگ شده بود.نگرانش بودم و حالم خیلی بد بود.خانم بزرگ و بقیه هم فهمیده بودن که یه مشکلی بین من و جمشید پیش اومده که جمشید خان غیبش زده.کـبودی روی صورت من و نیومدن جمشید گواهِ همه چیز بود.اما دیگه هیچی برام مهم نبود.فقط میخواستم که برگرده خونه،سالم برگرده.میخواستم یه بار دیگه ببینمش و همه ی حرفا و دلتنگیامو توی بغلش زار بزنم....
ادامه دارد.....
@Aghmiun
Capia Band4_5945140971468494508.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
«اجازه دهید درد تمام شما را در بر بگیرد، و بعد به شما آن بخشی از خودتان را برگرداند، که شما برای ادامهی مسیر به آن احتیاج دارید؛ به درد اعتماد کنید ..»
پونه مقیمی.
@Aghmiun