2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهاب سنگ زیبا در حال عبور از آسمان شهر استانبول و تعدادی دیگر از شهرهای ترکیه....
@aghmiun
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌍پیداکنید زمین را...
@Aghmiun
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک هدیه گران بها برای کسانی که از درد کمر و زانو رنج می برند.
عزیزانی که کمر درد دارند یا زانو درد ،باور کنید نیازی نیست هزینه های گزافی برای معالجه آن پرداخت کنید .
کافی هست این حرکات را مدام انجام بدهید .
خواهش میکنم امتحان کنید فقط یک ماه،ولی مرد مردونه هر روز ،سه نوبت و در هر نوبت ۱۲ بار این حرکات را تکرار کنید نتیجه فوق العاده خواهد بود.
بازم تکرار میکنم هر روز ....تکرار کنید
@aghmiun
🔰یک پژوهشگر ادبی در گفتوگو با ایبنا:
مولانا و حافظ به امام حسین (ع) ارادت خاص داشتند
🔸فاطمه نیروی آغمیونی، نویسنده و پژوهشگر ادبی گفت: دلبستگی خاص حافظ شیرازی به امام حسین (ع) بسیار جذاب تجلی یافته و اشاره صریح مولانا به واقعه کربلا بیانگر دلبستگی شدیدش به امام است.
🔻مشروح گفت و گو:
ibna.ir/x6pJq
@ibna_official
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرده خانه خدا همزمان با اولین شب ماه محرم ۱۴۴۶ تعویض گردید .
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلوششم دلم قـرص شده بود جمشید تا شب به عمارت برمی گرده.ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلوهفتم
خودم رو به اون راه زدم و علی رو بغل کردم و قـربون صدقه اش رفتم. عمه به قد و بالام نگاه کرد و گفت:انشالا بچه خودت رو بغل بگیری عزیزم. حالا دیگه مطمئن شده بودم که ننه و عمه داشتن راجبه من و بچه دار نشدنم حرف میزدن...من که جز اونا کسی رو نداشتم.میدونستم دلسـوز منن و هر جور که شده کمکم می کنن.بهشون اعتماد داشتم و توی زندگیم سنگ صبوری جز عمه و ننه نداشتم. تصمیم گرفتم حرف های خانم بزرگ رو بهشون بگم و براشون توضیح بدم که منو جمشید یک ساله که بچه می خواستیم و بچه دار نشدیم. کنار ننه نشستم و علی رو دادم بغل عمه. به ننه نگاه کردم و با دودلی گفتم:ننه میخوام کمکم کنی.حرفهای خانم بزرگ رو بهش گفتم خواستم ننه از قابله دارویی بگیره تا هر چه سریعتر من حامله بشم. نمیخواستم همه جا بپیچه که زن جمشید خان نازاست.هردوشون خیلی برام ناراحت بودن.میدونستم هر کاری که از دستشون بر بیاد برای من انجام میدن.فردای اون روز ننه رفت پیش قابله مورد اعتمادش تا شرایط من رو بهش بگه. قابله به ننه گفته بود که حتما باید معـاینه اش کنم تا بگم چه مشکلی داره و چه دارویی باید بخوره.خیلی ناامید شده بودم،دیدن قابله برای من غیرممکن بود و اگر جمشیدخان میفهمید حتما خیلی عـصبانی میشد.هیچ راه دیگه ای برام نمونده بود و توی دلم پراز غصه بود.میترسیدم که نتونم برای جمشیدخان وارث بیارم و اونوقت نمیدونم چه اتفاقی میفتاد.توی همین فکرا بودم که ننه گفت:دیبا یه راهی هست!!توی همین فکرا بودم که ننه گفت:دیبا یه راهی هست!من و عمه به ننه چشم دوختیم تا حرفش رو بزنه.ننه با خوشحالی گفت:محبوری برای اینکه قابله رو ببینی به جمشیدخان دروغ بگی.با تعجب گفتم دروغ بگم؟چه دروغی؟ننه ادامه داد:باید به بهونه رفتن خونه اقات بریم پیش قابله تا ببینتت.نمیشه که دست روی دست بزاری دختر.داری میگی یک ساله که بچت نشده.باید بری پیش قابله تا ببینی مشکلت کجاست.زینت خانم قابله کار بلد و خوبیه.از قدیما میشناسمش همه ی شماهارو اون به دنیا آورده،خیلی هم مورد اعتماد.به حرفای ننه فکر کردم.راست میگفت.باید یه فکری میکردم اما از دروغ گفتن به جمشید میترسیدم.اگه میفهمید دست و پاهامو میشکست.به فکر عملی کردن این دروغ و عواقبش بودم که ننه گفت نگران نباش دیبا،خونه زینت خانم دوتا کوچه پایینتر از خونه آقاته.به بهونه خونه اقات اونجا هم میریم و سریع برمیگردیم خونه آقات.با شک و دودلی سری تکون دادم و لبخند روی لبای ننه و عمه نشست.خوشحال بودم که قراره شاید به زودی بچه دار بشم،اما استرس گفتنِ این دروغ به جمشید ذهنم رو درگیر کرده بود. باید از جمشید اجازه میگرفتم تا به خونه آقام برم.اونشب جمشید زودتر از همیشه اومد توی اتاق.حالش خوب بود و حسابی باهام مهربون بود.خوشحال بودم که فرصتی جوره و میتونم اجازه بیرون رفتن از عمارتو بگیرم.مشغول کشیدن قلـیون بود که کنارش نشستم و سرمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم جمشید من این چندوقت خیلی حوصله ام توی عمارت سررفته،خیلی وقته هم آقام و مادرمو ندیدم.میشه فردا برم اونجا؟دودِ قـلیون رو داد بیرون،منتظر بودم حرفی بزنه.تپش قلب گرفته بودم.کمی فکر کرد و گفت:بااین دست چطور میخوای بری اونجا؟بزار خوب بشه بعد برو.ناامیدی توی چهره ام نشست.لـبامو برچیدم و گفتم:مواظب دستم هستم جمشید،کاری که نمیخام کنم،فقط میخوام سری بهشون بزنم.جمشید اصرار منو که دید سری تکون داد و گفت باشه برو اما تاقبل از تاریک شدن هوا برگرد.ازاینکه داشتم به جمشید خان دروغ میگفتم حس بدی داشتم،عذاب وجدان گرفته بودم.داشتم از اعتمادش سو استفاده میکردم اما چاره ای نبود.باید میفهمیدم چرا بعداز یکسال هنوز بچه دار نشدم.صبح زود از خواب بیدار شدم.جمشید قبل ازمن از خواب بیدار شده بود و داشت لباس میپوشید تا بره بیرون از عمارت.با بیدار شدن من لبخندی بهم زد وگفت:میخوای بری خونه آقات سحرخیز شدی.دلهره عجیبی توی دلم نشست و به زور لبخندی زدم.خم شد پیشونیمو بوسید و گفت:تا قبل از برگشتن من برگرد خونه.چشمی گفتم و رفتنش رو تماشا کردم.بعداز رفتن جمشید با عجله بلندشدم و لباسی پوشیدم و رفتم سمت اتاق عمه.ننه بیدار بود اما عمه هنوز خوابیده بود.با دیدن من ننه از جاش بلند شد و گفت بریم دخترم؟بدون خوردن صبحانه از عمارت زدیم بیرون و با ماشینی که جمشید هماهنگ کرده بود به سمت خونه آقام راه افتادیم.دست و پام یخ کرده بود.کاش امروز به خیر بگذره.به خونه آقام نزدیک شدیم و به راننده گفتم که ظهر بیاد .جلوی در منتظر ایستادیم تا راننده ازاونجا دور بشه.از رفتنش که مطمئن شدیم ننه دستمو کشید و گفت بجنب دختر بیا ازاین طرف.با قدم هایی تند از جلوی خونه آقام رد شدیم تا بریم پیش زینت خانم که خونش دوتا کوچه پایینتر بود.
ادامه دارد...
@Aghmiun
آداب حسین(ع)همیشه درجان، هستیم
ایام محرّم است و گریان، هستیم
می سوزدازین واقعه هرحالِ جهان
دردآید و دل کنارِ درمان، هستیم
هرلحظه مصیبتیست این دنیارا
مامنتظرِ امام جانان ، هستیم
ای دوست بزن تربتِ پاکش رخسار
باعشق کشیده نقش ویکسان،هستیم
ازدست زمانه چون، رسیدیم آخر!
باشوق بزن سینه که عریان،هستیم
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلوهفتم خودم رو به اون راه زدم و علی رو بغل کردم و قـربو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلوهشتم
به خونه قابله رسیدیم.زنی تپل و قدکوتاه بود که چهره ی مهربونی داشت و بهمون اشاره کرد که بریم داخل.چندتا ملافه و کاسه پراز اب کنار اتاق بود.دلهره داشتم.ازم خواست تا یکی از ملافه هارو پهن کنم و روش دراز بکشم.به ننه نگاه کردم که بانگاهش بهم اطمینان داد تا هرکاری میگه انجام بدم.درازکشیدم و قابله ازم خواست خودمو شل کنم.با حرکت دستش، از درد جیغ بلندی کشیدم. کارش دودقیقه هم طول نکشید.اما درد بدی زیر دلم پیچیده بود.زینت خانم همونطور که دستاشو توی کاسه آب کنار اتاق میشست گفت:بلندشو شو دخترجون.بلندشو.دستمو زیردلم فشـار دادم تا کمی دردش اروم بشه.قابله رو به ننه کرد و گفت:این دختر بچه سقط کرده؟ننه با تعجب بمن نگاه کرد تا من جوابی بدم اما جوابی نداشتم.ننه من من کنان گفت ن...نه زینت خانم.قابله با اطمینان گفت:من شک ندارم که این دختر یه بچه سقط کرده که شاید خودشم متوجه نشده.اون سقـط بهش آسیب زده و تا دوباره حامله بشه باید صبرکنید.تـرسیده بودم.حرفای قابله اینقدر بااطمینان بود که ذهنم پی نشونه ای از بجه ی سقط شده توی زندگیم میگشت.ننه بجای من حرف میزد و من زبـونم قفل شده بود.یعنی دیگه نمیتونه بچه دار بشه؟دارویی چیزی؟این دختر باید بچه دار بشه.قابله جواب داد:نمیشه گفت که بچه دار نمیشه،شایدم چندسال دیگه وضعیتش بهتر بشه وبتونه حامله بشه.اما الان بعید میدونم.ننه خیلی زینت خانمو قبول داشت و میدونست که بی دلیل حرفی نمیزنه.حرفای زینت خانم توی ذهنم مرور میشد و سرگیجه گرفته بودم«شاید تا چندسال دیگه وضعیتش بهتر بشه»چندسالِ دیگه؟من چطور میتونستم تا چندسال دیگه برای جمشیدخان وارثی به دنیا نیارم؟سرم سیاهی رفت و به دیوار تکیه دادم،ننه که حال بدمو دید لیوان آبی به دستم داد تا کمی جون بگیرم.قابله از توی صندوق کنار اتاقش ظرفی بیرون اورد و گرفت سمت ننه.این گَردِ چنتا گیاهه،تا یک ماه هرروز یه قاشق بخوره.شاید فرجی بشه وروش اثر بزاره.ننه دوا رو از دستش گرفت و پولی به قابله داد و سمت خونه اقام راه افتادیم.نای راه رفتن نداشتم و تا خونه اقام حتی ننه هم حرفی نزد و توی فکر فـرورفته بود.وارد حیاط شدیم.سمت حوض رفتم و ابی به صورتم زدم.صدای گریه های بهمن بود که به گوشم میرسید.پله هارو دوتایکی بالارفتم تا سریعتر ببینمش،دلم براش تنگ شده بود.مریم و هاشم هم اونجا بودن.بدون توجه به اونا بهمنو توی بغلم گرفتم و سرشو چسبوندم به سینه ام و زدم زیر گریه. به جز ننه کسی دلیل گریه ام رو نمیدونست.بهمن تو بغـلم بود و بی اختیار اشکام میریخت.همه با تعجب بهم نگاه میکردن و بعد به ننه نگاه میکردن تاحرفی بزنه.اما ننه بی توجه به نگاهاشون بهمنو از تو بغـلم گرفت و گفت:بچه میترسه دیبا.اشکامو پاک کردم و گوشه ای نشستم.آقام دستی به ریشای سفیدش کشید وگفت:جمشیدخان اذیتت میکنه دیبا؟دستت چرا شکسته؟جمشید زدتت؟فوری گفتم:نه آقاجان از روی پله زمین خوردم.آقام مشـکوک نگاهم کرد و گفت:پس این قیافه و این گریه ها برای چیه؟دلم برای شما و بهمن تنگ شده بود،خیلی وقت بود ندیده بودمتون.یهو که دیدمتون دلم تـرکید.آقام که معلوم بود قانع نشده دیگه حرفی نزد و توی فکر فرو رفت.مریم و هاشم مشغول بازی با بهمن بودن.اولین باربود که حس حسادت نسبت بهشون اومد سراغم.از خودم بدم اومد که بخاطر کمبودی که تو زندگی خودم داشتم به عزیزترین کسامم حسادت میکردم.حس حسادتم زمانی ببشتر شد که فهمیدم زنِ برادرم هم حاملست.کاش امروز پامو از عمارت بیرون نمیذاشتم تا این همه حس بد وجودمو پرکنه نزدیک ظهر شده بود و راننده اومد،هنوزم زیردلم کمی احساس درد میکردم.ننه که دید حالم خوب نیست علی رغم مخالفت های اقام دوباره همراهم به عمارت اومد تا ازم مراقبت کنه.خوشحال بودم که ننه هم همراهم میاد تا کنارش کمی از غصه ام رو فراموش کنم.نمیدونستم اون بچه ی سقط شده ای که قابله ازش حرف میزد برای کی بود و اصلا بچه ای در کار بود یانه.اما ننه خیلی از حرف قابله مطمئن بود و میگفت زینت خانم حرف بیخود نمیزنه.همین کاربلدی زینت خانم منو بیشتر میترسوند.چون طبق گفته اون امکان داشت من تا چند سال دیگه بچه دار نشم.به عمارت رسیدیم و به کمک ننه وارد اتاقم شدم.جمشید هنوز نرسیده بود.خیالم راحت شد که قبل از اومدنش به عمارت برگشتم.ننه دوا رو گذاشتم تو دستم و گفت:ازامروز شروع کن به خوردن.دستشو پس زدم و گفتم:فعلا دست خودت باشه ننه،بزار تو اتاق عمه،میترسم جمشیدخان دوا رو توی اتاق ببینه،شر به پا میشه.ننه سری تکون داد و دوا رو گذاشت توی چـادرش که دورکمرش پیچیده بود.داشتم همه ی روزایی که توی این عمارت بودمو مرور میکردم که شاید یادم بیاد من کی بچه سقط کردم.که بلاخره یادم اومد.
ادامه دارد....
@aghmiun
آموزش های لازم برای جلوگیری از خفگی هنگام پریدن غذا تو گلو
📲جناب آقای علیرضارضایی
@Aghmiun