کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_چهلوهفتم خودم رو به اون راه زدم و علی رو بغل کردم و قـربو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_چهلوهشتم
به خونه قابله رسیدیم.زنی تپل و قدکوتاه بود که چهره ی مهربونی داشت و بهمون اشاره کرد که بریم داخل.چندتا ملافه و کاسه پراز اب کنار اتاق بود.دلهره داشتم.ازم خواست تا یکی از ملافه هارو پهن کنم و روش دراز بکشم.به ننه نگاه کردم که بانگاهش بهم اطمینان داد تا هرکاری میگه انجام بدم.درازکشیدم و قابله ازم خواست خودمو شل کنم.با حرکت دستش، از درد جیغ بلندی کشیدم. کارش دودقیقه هم طول نکشید.اما درد بدی زیر دلم پیچیده بود.زینت خانم همونطور که دستاشو توی کاسه آب کنار اتاق میشست گفت:بلندشو شو دخترجون.بلندشو.دستمو زیردلم فشـار دادم تا کمی دردش اروم بشه.قابله رو به ننه کرد و گفت:این دختر بچه سقط کرده؟ننه با تعجب بمن نگاه کرد تا من جوابی بدم اما جوابی نداشتم.ننه من من کنان گفت ن...نه زینت خانم.قابله با اطمینان گفت:من شک ندارم که این دختر یه بچه سقط کرده که شاید خودشم متوجه نشده.اون سقـط بهش آسیب زده و تا دوباره حامله بشه باید صبرکنید.تـرسیده بودم.حرفای قابله اینقدر بااطمینان بود که ذهنم پی نشونه ای از بجه ی سقط شده توی زندگیم میگشت.ننه بجای من حرف میزد و من زبـونم قفل شده بود.یعنی دیگه نمیتونه بچه دار بشه؟دارویی چیزی؟این دختر باید بچه دار بشه.قابله جواب داد:نمیشه گفت که بچه دار نمیشه،شایدم چندسال دیگه وضعیتش بهتر بشه وبتونه حامله بشه.اما الان بعید میدونم.ننه خیلی زینت خانمو قبول داشت و میدونست که بی دلیل حرفی نمیزنه.حرفای زینت خانم توی ذهنم مرور میشد و سرگیجه گرفته بودم«شاید تا چندسال دیگه وضعیتش بهتر بشه»چندسالِ دیگه؟من چطور میتونستم تا چندسال دیگه برای جمشیدخان وارثی به دنیا نیارم؟سرم سیاهی رفت و به دیوار تکیه دادم،ننه که حال بدمو دید لیوان آبی به دستم داد تا کمی جون بگیرم.قابله از توی صندوق کنار اتاقش ظرفی بیرون اورد و گرفت سمت ننه.این گَردِ چنتا گیاهه،تا یک ماه هرروز یه قاشق بخوره.شاید فرجی بشه وروش اثر بزاره.ننه دوا رو از دستش گرفت و پولی به قابله داد و سمت خونه اقام راه افتادیم.نای راه رفتن نداشتم و تا خونه اقام حتی ننه هم حرفی نزد و توی فکر فـرورفته بود.وارد حیاط شدیم.سمت حوض رفتم و ابی به صورتم زدم.صدای گریه های بهمن بود که به گوشم میرسید.پله هارو دوتایکی بالارفتم تا سریعتر ببینمش،دلم براش تنگ شده بود.مریم و هاشم هم اونجا بودن.بدون توجه به اونا بهمنو توی بغلم گرفتم و سرشو چسبوندم به سینه ام و زدم زیر گریه. به جز ننه کسی دلیل گریه ام رو نمیدونست.بهمن تو بغـلم بود و بی اختیار اشکام میریخت.همه با تعجب بهم نگاه میکردن و بعد به ننه نگاه میکردن تاحرفی بزنه.اما ننه بی توجه به نگاهاشون بهمنو از تو بغـلم گرفت و گفت:بچه میترسه دیبا.اشکامو پاک کردم و گوشه ای نشستم.آقام دستی به ریشای سفیدش کشید وگفت:جمشیدخان اذیتت میکنه دیبا؟دستت چرا شکسته؟جمشید زدتت؟فوری گفتم:نه آقاجان از روی پله زمین خوردم.آقام مشـکوک نگاهم کرد و گفت:پس این قیافه و این گریه ها برای چیه؟دلم برای شما و بهمن تنگ شده بود،خیلی وقت بود ندیده بودمتون.یهو که دیدمتون دلم تـرکید.آقام که معلوم بود قانع نشده دیگه حرفی نزد و توی فکر فرو رفت.مریم و هاشم مشغول بازی با بهمن بودن.اولین باربود که حس حسادت نسبت بهشون اومد سراغم.از خودم بدم اومد که بخاطر کمبودی که تو زندگی خودم داشتم به عزیزترین کسامم حسادت میکردم.حس حسادتم زمانی ببشتر شد که فهمیدم زنِ برادرم هم حاملست.کاش امروز پامو از عمارت بیرون نمیذاشتم تا این همه حس بد وجودمو پرکنه نزدیک ظهر شده بود و راننده اومد،هنوزم زیردلم کمی احساس درد میکردم.ننه که دید حالم خوب نیست علی رغم مخالفت های اقام دوباره همراهم به عمارت اومد تا ازم مراقبت کنه.خوشحال بودم که ننه هم همراهم میاد تا کنارش کمی از غصه ام رو فراموش کنم.نمیدونستم اون بچه ی سقط شده ای که قابله ازش حرف میزد برای کی بود و اصلا بچه ای در کار بود یانه.اما ننه خیلی از حرف قابله مطمئن بود و میگفت زینت خانم حرف بیخود نمیزنه.همین کاربلدی زینت خانم منو بیشتر میترسوند.چون طبق گفته اون امکان داشت من تا چند سال دیگه بچه دار نشم.به عمارت رسیدیم و به کمک ننه وارد اتاقم شدم.جمشید هنوز نرسیده بود.خیالم راحت شد که قبل از اومدنش به عمارت برگشتم.ننه دوا رو گذاشتم تو دستم و گفت:ازامروز شروع کن به خوردن.دستشو پس زدم و گفتم:فعلا دست خودت باشه ننه،بزار تو اتاق عمه،میترسم جمشیدخان دوا رو توی اتاق ببینه،شر به پا میشه.ننه سری تکون داد و دوا رو گذاشت توی چـادرش که دورکمرش پیچیده بود.داشتم همه ی روزایی که توی این عمارت بودمو مرور میکردم که شاید یادم بیاد من کی بچه سقط کردم.که بلاخره یادم اومد.
ادامه دارد....
@aghmiun
آموزش های لازم برای جلوگیری از خفگی هنگام پریدن غذا تو گلو
📲جناب آقای علیرضارضایی
@Aghmiun
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بخشی از آخرین قسمت فصل دوم برنامه مهیج وبینظیر صداتو و اجرای هنرمند اصفهانی....
@Aghmiun
32.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘غزلی به نام " سیر گلستان کربلا " با دست خط زنده یاد ، شادروان ، عارف و ادیب و شاعر آیینی و مداح اهل بیت علیه السلام ، استاد محمد صادق نعمانی
🙏سپاس بیکران از جناب دکتر نعمانی بزرگوار.
@Aghmiun
#داستان_شب 💫
مزرعه داری بود که زمین های زراعی بزرگی داشت و به تنهایی نمی توانست کارهای مزرعه را انجام دهد.تصمیم گرفت برای استخدام یک دستیار اعلامیه ای بدهد چون محل مزرعه در منطقه ای بود که طوفان های زیادی در سال باعث خرابی مزارع و انبارها میشد افراد زیادی مایل به کار در انجا نبودند سرانجام روزی یک مرد میانسال لاغر نزد مزرعه دار امد .
مزرعه دار از او پرسید آیا تاکنون دستیار یک مزرعه دار بوده ای مرد جواب داد من می توانم موقع وزیدن باد بخوابم به رغم پاسخ عجیب مرد چون مزرعه دار به یک دستیار احتیاج داشت او را استخدام کرد.
مرد به خوبی در مزرعه کار می کرد و از صبح تا غروب تمام کارهای مزرعه را انجام می داد و مزرعه دار از او راضی بود.
سرانجام یک شب طوفان شروع شد و صدای آن از دور به گوش می رسید.مزرعه دار از خواب پرید و فریاد کشید طوفان در راه است فورا به سراغ کارگرش رفت و او را بیدار کرد و گفت بلندشو طوفان می آید باید محصولات و وسایلمان را خوب ببندیم و مهار کنیم تا باد آنها را با خود نبرد.
مرد همانطوری که در خواب بود گفت: نه ارباب من که به شما گفته بودم وقتی باد می ورزد من می خوابم .مزرعه دار از این پاسخ عصبانی شد و تصمیم گرفت فردا او را اخراج کند سپس با عجله بیرون رفت تا خودش کارها را انجام دهد.
با کمال تعجب دید که تمامی محصولات با تور و گونی پو شیده شده است .گاوها در اصطبل و مرغ ها در مرغدانی هستند پشت همه در ها محکم شده است و وسائل کشاورزی در جای مطمئن و دور از گزند طوفان هستند.
مزرعه دار متوجه شد که دستیارش فکر همه چیز را کرده و همه موارد ایمنی را در نظر داشته بنابر این حق داشته که موقع طوفان در آرامش باشد .
وقتی انسان آمادگی لازم را داشته باشد تا با مشکلات مواجه شود از چیزی ترس نخواهد داشت.
@Aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺍﺯ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﻭه ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﮔﯿﺮﯼ
🌙 شب بخیر
@Aghmiun
کلید محبت.... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
آغاز یک روز خوب با سلامی
پـر از حـس خوب زنـدگی ...
ســــ🌺ــــلام
روز زیباتون بخیر
وزندگیتون
سرشار از لحظه های ناب🌸
صبحـتون بخــیر دوستان نازنینم🌺
@Aghmiun