eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
حکایت پادشاه و خدمتکار پادشاهی خدمتکاری داشت که بسیار شاد بود، از او علت را پرسیدند. خدمتکار گفت: قربان همسر و فرزندی دارم و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن و بدین سبب من راضی و شادم. پادشاه موضوع را به وزیر گفت. وزیر هم گفت: قربان چون او عضو گروه ۹۹ نیست بدان جهت شاد است.پادشاه پرسید گروه ۹۹دیگر چیست؟! وزیر گفت قربان یک کیسه برنج را با ۹۹ سکه طلا جلو خانه وی قرار دهید. پادشاه چنین کرد. خدمتکار وقتی به خانه برگشت با دیدن کیسه و سکه ها بسیار شاد شد و شروع به شمردن کرد. ۹۹ سکه ؟! و بارها شمرد و تعجب کرد که چرا ۱۰۰ تا نیست، همه جا را زیر و رو کرد ولی اثری از یک سکه نبود. او ناراحت شد و تصمیم گرفت از فردابیشتر کار کند تا یک سکه طلای دیگر پس انداز کند ، او از صبح تا شب سخت کار میکرد، و دیگر خوشحال نبود. وزیر هم که با پادشاه او را زیر نظر داشت گفت: قربان او اکنون عضو گروه ۹۹ است و اعضای این گرو کسانیند که زیاد دارند اما شاد و راضی نیستند. خوشبختی در سه جمله است: تجربه از دیروز استفاده از امروز امید به فردا. ولی ما با سه جمله دیگر زندگی را تباه میکنیم: حسرت دیروز اتلاف امروز ترس از فردا @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهم هممون میدونستیم که مادرِ وارث همه کاره عمارت میشه.
نمیخواستم فکر کنن من چیزی حالیم نیست.خودمو زدم به پررویی و گفتم نسرین جان حامله ای؟مبارک باشه.همشون به هم دیگه نگاه کردن.نسرین به زور لبخندی زد و گفت:ممنون انشالا قسمت خودت.پس درست حدس زدم.حرصم گرفته بود.نه از حاملگی نسرین،ازاین رفتارشون.دلم میخواست دق دلیمو سرشون خالی کنم.لرزش دستامو میتونستم ببینم،سعی کردم دستامو پنهون کنم وگفتم:پس سودابه جان به همین خاطر اینجان؟نسرین خودشو کمی کج کردوگفت:اینجا خونه ی خودشه،چه الان چه هروقت دلش خواست میتونه اینجاباشه.متوجه میشدم دلش میخواد با حرفاش ازارم بده و موفق هم شده بود.چنددقیقه ای نشستم و بعد برگشتم توی اتاقم.خانم بزرگ حتی یه کلمه هم باهام حرف نزد.اما با سودابه خیلی خوش و بش میکرد.داشتم دیوونه میشدم.از زمین و آسمون برام میبارید.دلتنگ خونه ی آقام شده بودم.دلتنگ ننه و حرفای قشنگش.توی اون عمارت همه چیز برام رنگ و بوی بدبختی گرفته بود. از وقتی برگشته بودم توی اتاقم تو فکر این بودم که بین جمشید و سودابه چه حرفی رد و بدل شدحس خوشایندی به اون حرف زدنا نداشتم.به همه چیز مشکـوک شده بودم.گوشه ی اتاق نشستم و پـاهامو بین دستام گرفتم.سرمو گذاشتم روی پـاهام و بی اختیار گریه ام گرفت و اشکام روی گونه هام جاری شد.میدونستم جمشید به این زودی به عمارت برنمیگرده و حتما تا هوا تاریک بشه توی اتاق تنهام.دماغمو کشیدم بالا و بادستمالم اشکامو پاک کردم که در اتاق باز شد.جمشید تو درگاه در ایستاده بود و‌به من نگاه میکرد.عاشق اون نگاه و چشما بودم.عاشقی بودم که باخودش در جنگ بود.در اتاقو بست و اومد کنارم نشست.چی شده دیبا؟چرا چند وقته اینجوری شدی؟ازم دوری میکنی و زندگی رو به کام هردومون تلخ کردی؟ بغض بزرگی که توی گلوم داشتم ترکید.گریه ارومم تبدیل به هق هق شد و صدامو بردم بالا.من زندگی رو به کام هردومون تلخ کردم یاتو؟ازهمون روزای اول بااون کاری که کردی زندگی ما تلخ شد.ازهمون روز که اون همه فشاری که بهم آوردی باعث سقط بچه ام شد.تو بودی که نذاشتی ما طعم خوشبختی و بچه دار شدنتو بچشیم،تو بودی که مادر شدنو ازمن گرفتی.حالا منو متهم میکنی؟حالا تو موندی و یه زن درمونده و معیوب.زنی که نمیتونه برات وارث بیاره.هق هق میکردم و تند تند حرف میزدم.گلوم میسوخت اما میخواستم هرچی تو دلمه به زبون بیارم‌.دیگه هیچی برام مهم نبود.انقدر اذیت شده بودم که هر اتفاقی میفتاد بهتر ازاین بود.دیگه تحمل نگه داشتن این رازو نداشتم.جمشید باید میدونست بامن و زندگی و آیندم چیکار کرده.باید میفهمید و هم دردم میشد.اون بود که باعث شد من زیر اون همه فشار له بشم.داشتم تقاص پس میدادم،به چه جرمی؟به جرم عاشقی.هیچوقت فکرشو نمیکردم.هیچوقت.حالا وقتش رسیده بود که اونم بفهمه.حتی اگه دوباره بزنه.باید بفهمه که به من چی گذشته.اون باعث این اتفاق شده بود و من داشتم تقاص پس میدادم. از ته دل زار میزدم و حس بدبخت ترین زن دنیا رو داشتم.زنی که از عشق بیش از اندازه بهش ضربه زده بود.جمشید با تعجب و دهنی باز بهم خیره شده بود و حرفی نمیزد.لباش تکون میخورد اما حرفی نمیزد.انگار نمیدونست چی بگه.بخاطر اینکه نمیفهمید من چی میگم و قضیه چیه.موهای بلندم دورم ریخته بود و حسابی ژولیده و به هم ریخته بود.چشمام قرمز شده بودن و صورتم خیس بود.توی اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمیکردم عواقب دروغ و پنهان کاریام بود.فقط میخواستم جمشید هم بفهمه که چه اتفاقی افتاده و چطور ناخواسته به این سرنوشت دچار شدم.قلبم تند میزد و دهنم خشک شده بود.جمشید بهم کمی نزدیک تر شدو دستشو گذاشت روی دستم و گفت:چی میگی دیبا؟من از هیچکدوم از حرفات سردرنمیارم.داری منو میترسونی.چی شده که انقدر تورو اذیت کرده و من ازش بیخبرم.با پشت دست،اشکامو پاک کردم و با صدایی لرزان گفتم:روزای اولی که گفتی میخوای یه زن دیگه توی این عمارت بیاری و من اتاقمو جدا کردم و بعد رفتم خونه ی آقام باردار بودم.اون همه فشار و غم باعث شد بچه ام سقط بشه.جمشید که معلوم بود شوکه شده گفت:تو از کجا میدونی بچه سقط کردی دیبا؟اصلا چرا تازه اینارو داری میگی؟لبامو برچیدم و گفتم:همون روزخونریزی شدیدی پیدا کرده بودم.درد بدی زیردلم پیچیده بود،حتی نمیتونستم از جام بلندشم.جمشید با کنجکاوی گفت:خب.دماغمو بالا کشیدم و از جمشید خواستم یه لیوان آب بهم بده.دهنم انقدر خشک شده بود که حتی نمیتونستم کلمه ای به زبون بیارم.جمشید بدون معطلی از پارچ کنار اتاق لیوان ابی به دستم داد.یک نفس آبو سرکشیدم و گلوم تازه شد.به جمشید چشم دوختم،به مردی که منو عاشق خودش کرده بود و همین مرد باعث شده بود من به این روز بیفتم.حالا وقتش رسیده بود همه چیز رو بفهمه.حتی اگر گفتن حقیقت برام گرون تموم بشه،میخواستم همه چیزو ازاول بهش بگم،بدون کم و کاستی. ادامه دارد... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خودتو دست کم نگیر.... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 3.7M
درود،،دوست من روزت بخیر🌹 صبح شد دست خدا بر سرمان سایه شود بر ستون دل ما کاش خدا پایه شود صبح ما گر شود آغاز به دستان خدا دست پر مهر خدا روزی و سرمایه شود امروزتون مملو از شادی و آرامش و مهر🌸 صبحت پر از حس خوب زندگی🌷 @Aghmiun ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌