eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔘برنامه های هیئت حسینیه ائمه اطهار تهران در ایام محرم @Aghmiun
🔘مراسم اولین روز زنجیر زنی حسینیه ائمه اطهار تهران. 📲ارسالی همراهان گرانقدر. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهویکم نمیخواستم فکر کنن من چیزی حالیم نیست.خودمو زدم
جمشید منتظر شنیدن حقیقت بود و من مشغول کنارهم چیدن جمله هایی که به زبون بیارم.صدام میلرزیدوقلبم بی قراری میکرد.همه ی قدرتمو جمع کردم و گفتم من برای اینکه بفهمم چرا حامله نمیشم رفتم پیش قابله.همون روز که رفتم خونه آقام،قبلش رفتم پیش قابله و اون بهم گفت بچه ای سقط کردم و ممکنه تاچندسال دیگه حامله نشم.کمی مکث کردم و ادامه دادم شاید هم برای همیشه.جمشید حیران بهم نگاه میکرد و آب دهنشوپشت سرهم قورت میداد.این حرفا کلافه اش کرده بود.رگ پیشونیش مثل همیشه زده بود بیرون و چشماش به سرخی میزد.دستی به موهاش کشید و از جاش بلند شد.ازش میترسیدم.مثل وقتایی شده بود که انقدر عصبانی میشد که دست روم بلند میکرد.خودمو جمع کرده بودم و منتظر بودم هرلحظه بهم حمله ور بشه.مطمئن بودم دروغی که بهش گفته بودم و سواستفاده از اعتمادش براش قابل هضم نبود.توی اتاق قدم میزد و دستاشو مـشت کرده بود.چنددقیقه در سکوت گذاشت و جمشید چنتا نفس عمیق کشید.بهم نزدیک شد و من خودمو عقب کشیدم.چشمم به چشماش که افتاد قلبم ریخت.توی چشماش اشک جمع شده بود و لرزه به وجودم انداخته بود.مگه میشد که جمشید خان هم گریه کنه؟بغصی توی صدا و نگاهش بود که سعی میکرد از من پنهانش کنه اما نمیتونست.جلوم زانو زد و گفت:بگو که داری بازیم میدی دیبا.بگو که همه ی اینا دروغه.سرمو به نشونه نه به دوطرف تکون دادم واشکام میریخت.جمشید سرشو بین دوتا دستاش گرفت و گفت:لعنت به من،من با تو و این زندگی چیکار کردم.اشک توی چشماش هرلحظه بیشتر میشد و نزدیک بود که بیفتن روی گونه هاش که از جاش بلندشد ونذاشت من ببینم.به سمت پنجره رفت و پرده رو زد کنار و به بیرون خیره شد.همونطور که به بیرون خیره بود گفت:قابله نگفت دو. ایی هم داره یانه؟صداش میلرزید وفهمیده بودم همه ی ناراحتیش بخاطر بلاییه که سرمن اومده نه رفتن پیش قابله.دوایی بهم داد و گفت ممکنه اثر کنه.اما یک ماه خوردم و بی فایده بود.از سکوتش خیلی چیزارو میتونستم بخوانم.میتونستم بفهمم چقدر داره احساس گـناه میکنه.این از حرفاش ونگاهش معلوم بود.نفس عمیقی کشیدو گفت:اگه نیاز باشه میبرمت پیش بهترین طبیب شهر تا درمان بشی.اینو گفت و ازاتاق زد بیرون.این رفتارش خیلی اذیتم میکرد.توی هرشرایطی بجای اینکه حرف بزنه سکوت میکرد واز اتاق میزد بیرون.چنددقیقه ای بی حرکت نشسته بودم و به اطرافم نگاه میکردم.هنوز تو شوک اتفاقی بودم که برای زندگیمون افتاده بود...برای آینده ی من و جمشید.اما با گفتن حقیقت سبک شدم ودلم کمی آروم شد.کاش زودتر ازاینا حقیقتو به جمشید میگفتم.مطمئن بودم جمشید از عمارت رفته بیرون.ترجیح دادم برم به اتاق عمه و سرمو با علی گرم کنم و به عمه بگم که موضوعو به جمشید گفتم.توی اون لحظه تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم وکمی آرومتر بشم.باورود من به اتاق عمه،خودش از چشمام همه چیو فهمید.بدون اینکه چیزی بگم گفت:به جمشیدخان گفتی عمه؟خودمو انداختم تو بغـلش و دوباره به هق هق افتادم.خودمم ازاون همه شیون و زاری خسته شده بودم.علی بهت زده بمن و عمه نگاه کرد ولباشوبرچیدو میخواست گریه کنه که بهش لبخندی زدم و اشکامو پاک کردم و بغـلش کردم.علی زبون باز کرده بود و میتونست نصفه و نیمه بعضی از کلماتو بگه.باهمون زبون بچگانه خودش گفت:گریه نکن.محـکم توی بغـلم فشارش دادم و به روش لبخند زدم.بغل کردن بچه ها بهم آرامش خاصی میداد.آرامشی که من ازش محروم شده بودم.از پنجره اتاق عمه به بیرون نگاه میکردم و چشمم به راه بود که جمشید برگرده.بلاخره برگشت و من رفتم توی حیاط.جمال هم توی حیاط بود و داشتن با جمشید درباره کارِ زمین هاشون حرف میزدن.جمال چشمش به من افتاد وگفت:چشمات چرا ورم داره زنداداش؟حالت خوش نیست؟لبخندِ کوچیکی بهش زدم و گفتم:من خوبم آقاجمال.منتظر موندم جمشید کارش تموم بشه وباید میرفتیم به نسرین سری بزنیم.میلی به رفتن به اونجا و دیدن نسرین و سودابه نداشتم اما نمیخواستم جمشید تنهایی به اونجا بره.حالا که سودابه اونجا بود دوست نداشتم حتی لحظه ای جمشید تنها توی اون جمع بره.وارد اتاق خانم بزرگ شدیم.نسرین هم توی اتاق خانم بزرگ بود.جاش پهن بود و دراز کشیده بود.سودابه هم نزدیکی نسرین نشسته بود.باورود ما نسرین خواست از جاش بلند بشه که جمشید مانعش شد.صورتش کمی ورم کرده بود و قیافه اش نشون میداد که حاملست.روی زیراندازهایی که کنار اتاق پهن شده بود نشستیم و جمشید به پشتی های قرمز رنگ تکیه داد و به عزیزه گفت که قلیونش رو چاق کنه.خانم بزرگ تسبیح قشنگ سبز رنگی رو میچرخواند و زیرلب چیزی میگفت.جمشید میدونست نسرین حامسلت اما نمیخواست سوالی بپرسه و معذبش کنه.معلوم بود که نسرین خجالت میکشه.نزدیکی جمشید نشسته بودم اما سعی کردم خودمو بهش نزدیکتر کنم تا فاصله ای بینمون نباشه. ادامه دارد... @Aghmiun
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق حسین مرز نمی‌شناسد... صدای ایرج خواجه امیری را می‌شنوید... @Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا شکرت برای همون وقت ها که گمان نمی کنی و می شود... شروع هر روز فرصتی دو باره است ... پس از لحظات تان بخوبی بهره ببرید ... @aghmiun
گل رز گل رز سبز چقدر زیباست تقدیم به اعضای نازنین و همراهان همیشگی کانال آنا وطن آغمیون @aghmiun