5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارومیه مرکز استان آذر بایجانغربی ،شهری زیبا و دیدنی با قابلیت های فراوان یکی از جاهای دیدنی و ماندنی میباشد ..
قول میدهم اگر از جاده زیبای ارومیه خودتان را به این شهر برسانید علاوه بر شیرینی های خوشمزه و رنگارنگ از جمله نقل و نبات ،از میل کردن میوه های تابستانی درختی مثل گیلاس و آلبالو لذت فراوانی خواهید برد .
ولی با تمام تفاسیر و زیبایی های ارومیه هیج جا برای مان آغمیون نمی شود ....
@aghmiun
اینم چند تا عکس از آغمیون که از بایگانی کانال انتخاب کرده و تقدیم میکنم.
@aghmiun
سلام و عرض ادب و احترام
خدمت همراهان و مخاطبین بزرگوار کانال آنا وطن آغمیون.
امروز تاسوعای حسینی سال ۱۴۰۱ ، هوای نسبتا گرمی را شاهد هستیم ،روستای زیبای مان آغمیون میزبان تعداد زیادی از آغمیونی های ساکن تهران یا سایر نقاط کشور مان میباشد.
تعطیلات چند روزه بهانه ای شد تا خیلی از هم کتی های عزیزمان خود را به زادگاهشان برسانند تا هم فال باشد و هم تماشا.
هر چند در تهران و سایر شهرستان ها هم عزاداری های محرم برپاست ولی بودن در آغمیون در روز تاسوعا و عاشورا یک مزیت خاصی دارد .
نمی دانم چه حسی عاطفی در وجود مان هست که طلب میکند این دو روز را در آغمیون باشیم.
سبک و سیاق سینه زدن و رنجیر زدن در آغمیون حس و حال و هوای آدم را بیشتر حسینی و معنوی میکند .
شاید یکی از دلایل جذابیت عزاداری در آغمیون برای ماها، محفوظ ماندن سنت های ناب و خالص آداب و رسوم عزاداری هاست.
انهاییکه سنی ازشون گذشته و موهایی سپید کرده اند بیاد دارند که در سال های قدیم و گذشته ها هییت های سینه زنی و زنجیر زنی با چه آداب و سنن خاصی اقامه عزا می کردند.
مثلا زنجیر زنان به اتفاق همه شان پیراهن های سیاه رنگ بلند تا زانوها به تن میکردند که معمولا دو تا سوراخ به اندازه دست در پشت پیراهن محل تلاقی زنجیر وجود داشت که گاها زنجیر زن اینقدر زنجیر میزد کبودی بدن شان مشخص بود .
همچنین زنجیر زنان و سینه زنان به اتفاق جملگی سر بند سیاه رنگی به سر می بستند که نشان از انضباط دسته جمعی در رعایت آداب عزاداری را نشان میداد.
میان دار زنجیر زنان مرحوم اقا سید آقا ، با قدرت تمام در حفظ انضباط دسته جمعی در رعایت آداب زنجیر زنی ، تلاش میکرد و همه عزاداران با کمال احترام از وی حرف شنوی داشتند .
بزرگتر ها و ریش سفیدها در اول صف حرکت میکردند .
هر کس به تناسب سن جایگاه اش را در صف زنجیر یا سینه زنی حفظ میکرد و این یکی از دلایل منسجم بودن هییت های عزاداری بود.
موقع حرکت هییت ها در کوچه و خیابان مردانی در حال پاشیدن کاه بر سر عزاداران بودند .
همچنین مالیدن گل بر روی صورت و پیراهن های مشکی عزاداران یکی از آداب عزاداری بود که کماکان ادامه دارد.
یکی دیگر از حرکت های زیبای عزاداران ، این بود که هر هییتی از هر محله ای با بیرق و پرچم های آن محله از مسجد محله خودشان راه می افتادند و از کوچه ها عبور میکردند و خود را به مسجد جامع می رساندند و به نوبت اقدام به سینه زنی یا زنجیر زنی میکردند و در آخر همه عزاداران و اهالی در مسجد جامع پای منبر مرحوم آیت اله ذبیحی می نشستند .
این همدلی و انسجام سال های سال جزو اداب و رسوم ماندگار دهه های گذشته مان بود.
کسانی که سالیان مداوم در آن فضا و آن محیط عزاداری کرده اند خیلی به مذاق شان نمی آید در تهران یا سایر شهر ها ، در عزاداری های خیابانی با دهل و کرنا و بوق وشیپور شرکت کنند ، البته خدا را شکر وجود پایگاه ومساجد و حسینیه های متعلق به آغمیونی ها ، در تهران این دغدغه را کمرنگ کرده است و هر شب در حسینیه ائمه اطهار (ع) در خانی آباد تهران ، مسجد حضرت علی اکبر ع در قرچک و مسجد در دست احداث در شهرک وحدت مراسم عزاداری ها بر پاست.
که به لطف وسایل ارتباط جمعی هر روز شاهد فیلم های چنین مراسمی هستیم.
در چند روزگذشته اقای صمدخانی فررند عزیز آقای اسرافیل صمد خانی ( مداح قدیمی مان ) چندین عکس و ویدئو و همچنین نوار های صوتی از شکل و شمایل عزاداری دهه های قدیم به کانال آنا وطن ارسال کرده اند که جای تشکر و سپاس را دارد که اینچنین عکس های زیر خاکی و فیلم های ارزشمند قدیمی را در اختیار کانال آنا وطن گذاشتند.
بنده چندین بار به عکس ها و فیلم ها نگاه و گوش کرده ام .
و واقعا چقدر حال و هوایم را عوض کرده است.
صدای ماندگار مرحوم حاج سلیمان بیگ افخمی جدا شنیدنی هست که با ظرافت تمام در بین آن کلیپ ها گنجانده شده است.
همچنین صدا و فیلم های مرحومین حاج شیخ محمد نجفیان و کربلایی حسن نعمانی به کرات در میان آن کلیپ ها هست که ارزشمند و بارها جای دیدن و شنیدن دارد.
همچنین صدای استاد علی انصاری این پیر غلام اباعبدالله و همینطور صدای اقای اسرافیل صمد خانی که در ایام جوانی با آن صدای گرم شان محفل ها را گرم میکردند و صفا میدادند در این کلیپ ها مشاهده میشود.
انشالله در خاطرات بعدی از زبان کربلای محرم پاهنگ مداح پیر غلام عزیزمان با اسامی مادحین قدیمی و مسائل مربوطه بیشتر شما مخاطبین عزیز را آشنا خواهم کرد.
از تمام عزیران التماس دعا و برای همه زحمت کشان در برپایی هییت های عزاداری امام حسین (ع) و مادحین جوان و نوظهور روستای مان آغمیون و مسئولین اجرایی ،شورای اسلامی و دهیاری و بسیج و همه و همه هم کتی های عزیزم ، آرزوی سلامتی میکنم .
اجرتان با امام حسین
محمود اسماعیلی
۱۴۰۱/۵/۱۶
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
جانمایی مجدد بمناسبت ماه محرم
سید محمد عرشیانفر 788_46518531505668.mp3
زمان:
حجم:
14.6M
لایو شب اول محرم امسال (۱۴۰۳ شمسی)
با موضوع: ❤️ قدرت عشق❤️
🎙استاد عرشیانفر
بسیار زیبا و قابل تامل...👌
👈این رزق ناب حسینی را با گوش جان بشنویم و عمل کنیم.
@Aghmiun
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🌏
دره مراد بیگ همدان
مناظر زیبای طبیعی وگردشگری ایران
@aghmiun
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚘قیمت ری را احتمالا هفته آینده اعلام می شود
معاون تحقیقات، طراحی و تکوین، رادمنش:
🔹️شرکت ایران خودرو برای پروژه تولید خودرو ریرا، ۴ هزار میلیارد تومان (۴ همت) هزینه کرده است.
🔹️خودرو ریرا روی پلتفرم IKP۲ توسعه یافته است که مبنای محصولات آینده این شرکت خودروسازی خواهد بود.
🔹️وی خودرو ریرا را آپشنالترین خودرو تولید داخل معرفی کرد که سطح کیفی خودروهای ایرانی را ارتقا خواهد داد و افزود: در خودرو ریرا، ۱۱۳۰ قطعه استفاده شده که ۶۷۹ قطعه آن جدید است.
@Aghmiun
27.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽توضیحات دکتر مجید نصیرپور در خصوص قطعی برق جاه های کشاورزی و آسیب به کشاورزان در اثرتگرگ و همچنین خسارات به منازل مردم.
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهودوم جمشید منتظر شنیدن حقیقت بود و من مشغول کنارهم چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهوسوم
هنوز هم ناراحتی و عذاب وجدان رو میتونستم ازچشمای جمشید بخونم چشماش مثل همیشه نبود.غم خاصی توی چهره اش نشسته بود.فکرش حسابی درگیر بود و کلافه بنظرمیرسید.جمشیدی که من میشناختم محال بودتوی جمع بشینه و حرفی نزنه.حالا بی صدا نشسته بود و به گل قالی خیره بود و پشت سرهم به ریش هاش دست میکشید.سکوت سنگینی بود و منم با گوشه ی پیراهنم بازی میکردم.جمشید برای اینکه سکوت رو بشکنه صداش رو صاف کرد و گفت:وقتشه برای جمال هم دستی بالا بزنیم،دیگه سی سالش شده و وقت زن گرفتنشه.خانم بزرگ اول نگاهی به جمشید کرد و بعد به من و گفت:جمال هم مثل خودت تـن به زن گرفتن نمیده.هرکی رو بهش پیشنهاد میدیم قبول نمیکنه.نسرین زیرچشمی به من نگاه کرد و گفت:خانم بزرگ درست میگه،چنتا دختر خانواده دار و بااصل و نصب رو از روستای خودمون و روستای کنار بهش پیشنـهاد دادیم اما میگه فعلا زوده.حتما آخر سرم با یه رعیت ازدواج میکنه بااین حرفش جمشید چپ چپ بهش نگاه کرد و نسرین دیگه ادامه نداد.جمشید برای اینکه حرفو عوض کنه رو به سودابه گفت:آقات و مادرت چرا نیومدن؟سودابه که همیشه لبخند روی لبش بود،لبخندش رو بیشتر کرد و گفت:قصد اومدن به اینجارو نداشتیم.منم بخاطر نسرین اومدم تا شاید تواین شرایط بتونم کمک دستش باشم.حسادت داشت خفه ام میکرد.حتی دلم نمیخواست جمشید لحظه ای با سودابه حرف بزنه.عزیزه قـلیون به دست وارد اتاق شد وقلیونو گذاشت جلوی جمشید.جمشید چنتا پوک زد و دودش رو داد بیرون.حرف کمی بین همه رد و بدل شد و بعداز خوردن چایی اتاق خانم بزرگ رو ترک کردیم.داشتیم از اتاق خارج میشدیم که خانم بزرگ به جمشیدخان گفت:پسرم شب بعداز شام بیا به اتاقم میخوام راجب مسئله ای باهات حرف بزنم.این حرف یعنی میخواد تنها باهاش حرف بزنه و بمن فهموند که همراهش نیا.دوباره استرس کل وجودمو گرفت.بودن سودابه توی این عمارت و حرفای خصوصی خانم بزرگ حس خوبی بهم منتقل نمیکرد.فکر میکردم همه دست به دست هم دادن تا بخاطر بچه دار نشدنم جمشیدو ازم بگیرن و منو از عمارت بیرون کنن.من زنی نبودم که بتونم باوجود یه زن دیگه کنار جمشید زندگی کنم و مطمئنا اگر همچین اتفاقی میفتاد عمارت رو برای همیشه ترک میکردم و از جمشید میخواستم که طلاقم بده.من آدم تحملِ این خـفت نبودم.کمی خودمو دلداری دادم و توی دلم گفتم:اصلا از کجا معلوم که حدسای من درست باشه،شاید خانم بزرگ کار دیگه ای با جمشید داره و من بیخودی شلوغش کردم.سعی میکردم خودموآروم کنم.کلِ اونروز منتظر بودم شب برسه تا بلاخره بفهمم قراره چه اتفاقی بیفته.اما چطور باید میفهمیدم؟جمشید مردی نبود که بشه ازش حرف کشید و من هم که نمیتونستم همراهش برم چون خانم بزرگ ازش خواسته بود که تنها به اتاقش بره...تنها راهش این بود که یواشکی حرفاشون رو گوش کنم.هزارتا نقشه کشیدم اما از عملی کردنشون میترسیدم.هوا داشت تاریک میشد و باخودم کلنجار میرفتم.از پشت پنجره دیدم که جمشید وارد عمارت شد و جلوی حوض آبی به دست و صورتش زد و دستی به موهاش کشید.دلم براش پرمیکشید اما یه راست رفت سمت اتاق خانم بزرگ.کسی توی حیاط نبود.میترسیدم اما بلاخره تصمیم خودمو گرفتم و از اتاق رفتم بیرون.باید میفهیدم چه بلایی داره سر زندگیم میاد.پاورچین پاورچین خودمو رسوندم زیر پنجره اتاق خانم بزرگ.صدای تپش های قلبمو میشنیدم و از شدت استرس نفسم به شماره افتاده بود.صدای قلبم اونقدر بلند بود که گوشام به خوبی نمیشنید.گوشامو تیـز کردم شاید چیزی بشنوم.از صدای سلام و احوالپرسی های توی اتاق متوجه شدم فقط نسرین و خانم بزرگ توی اتاق هستن.خداروشکر سودابه توی اتاق نبود و کمی از نگرانیم برطرف شد.سعی میکردم آرومتر نفس بکشم شاید بتونم صداشون رو واضحتر بشنوم.جمشیدخان انگار عجله داشت و گفت:بامن کاری داشتید مادرجان؟چندثانیه بعد صدای خانم بزرگ رو شنیدم که گفت:بله کار مهمی باهات دارم پسرم.بزار بدون مقدمه چینی برم سراصل مطلب،من و خواهرت دلسوز تو هستیم و بیشتر از هرکسی بفکر تو و آینده توییم.جمشید که انگار کلافه شده بود گفت چی میخوای بگی خانم بزرگ؟خانم بزرگ سرفه ای کرد و گفت:نزدیک دوساله که دیبا عروسِ این عمارت شده،ز. نِ سرشناس ترین خانِ این روستا،اما هنوز که هنوزه نتونسته بچه ای برای تو بیاره.باشنیدن این حرف دستامو گذاشتم جلوی دهنم و نفسمو حبس کردم.درست حدس زده بودم.میخواستن راجب من وبچه دار نشدنم باجمشید حرف بزنن.سرمو نزدیکتر کردم تا ادامه حرفاشون روبشنوم.خانم بزرگ ادامه داد:تو بیشتر از چهل سال سن داری و هنوز وارثی نداری.این دختر اگر بچه بیار بود توی این دوسال یکی دوتا پس مینداخت.حتما دیبا نازاست که تاالان خبری از بچه نبوده.من مادرتم،تجربه چندین و چندساله توی این عمارت دارم جمشید، این دختر برای تو بچه بیار نیست...
ادامه دارد...
@Aghmiun