کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهوچهارم صدای جمشید رو نمیشنیدم،فقط صدای خانم بزرگ بود
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهوپنجم
بلندشدم و سرمو نزدیک صورتش بردم.جدی میگی جمشید؟ازت نمیترسم که بخوام دروغ بگم.چطور میشه یه نفر هم علت عذابت بشه هم علت آرامشت.جمشید تنها کسی بود که باوجود همه ی عذاب دادناش میتونستم عاشقانه بپرستمش.میتونستم وقتی تو اوج دلخوری هستم بغـلش کنم و از خودش آرامش بگیرم.چندوقتی بود جمشید خیلی بهتر و مهربونتر از قبل بامن رفتارمیکرد.احساساتش رو بیشتر بروز میداد و وقتی عصبانی میشد با ملایمت بیشتری برخورد میکرد.شاید همه ی این ها بخاطر عذاب وجدانی بود که پیدا کرده بود.گاهی هم این موضوع رو به زبون میاورد و اعتراف میکرد که من باعث و بانی این اتفاق شدم و خودمو نمیبخشم.هربار که حرف از بچه میشد میگفت حاضره هرکاری بکنه تامن در. مان بشم.هردومون روزای سختی رو میگذروندیم و همه چیز وقتی سخت تر شد که خانم بزرگ میخواست جمشیدو متقاعد کنه من در. مان نمیشم و هیچوقت بجه دار نمیشم.از همه طرف حرف و نیش و کنایه میشنیدم و تنها شانس زندگیم این بود که جمشید اهمیتی به حرفای دیگران نمیداد و فقط کارخودشو میکرد.جمشید میگفت:من ناامید نیستم،هرچند سال هم طول بکشه بلاخره ما بچه دار میشم.اما من همیشه ته دلم ترسی داشتم،میدونستم خان بدون وارث معنایی نداره.بلاخره باید جمشید بچه ای به دنیا میاورد.حتی اگر بچه دار هم نمیشدم بلاخره یه روزی باید طعم تلخ هوو رو میچشیدم.چندروزی بود که ننه به عمارت اومده بود تا به من و عمه سربزنه.وقتی ننه توی عمارت بود همه ی غم هام یادم میرفت.انگار با خودش ارامش و دلگرمی برام میاورد.ظهرِآخرین ماه پاییز بود و ننه از نونای تنوری که خودش پخته بود برام اورده بود.انقدر خوشمزه بود که چنتاییشو همون موقع خوردم و گفتم:هروقت میای ازاین نونا برام درست کن و بیار ننه.ننه که از تعریف من خوشحال شد گفت:به روی چشم ننه،نوش جانت باشه دخترم.هوا سرد شده بود و چراغای نفتی توی اتاق رو روشن کرده بودم.بوی نفت و نون داغ تنوری توی اتاق پیچیده بود و با وجود ننه همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود.۷ماه از حاملگی نسرین گذشته بود و حسابی چاق شده بود و ورم کرده بود.بخاطر دردی که زیر دلش داشت و وزن زیادش نمیتونست زیاد کار کنه و فقط برای رفتن به توالت از جاش بلند میشد.به همین خاطر چندماهی بود که توی عمارت مونده بود و خانم بزرگ و سودابه و عزیزه ازش مراقبت میکردن.گاهی سودابه میرفت به عمارت پدرش،چند روزی میموند و بخاطر نسرین دوباره برمیگشت.هرچند سودابه کاری انجام نمیداد،فقط عزیزه بود که بیشتر کارای نسرین رو انجام میداد اما متوجه شده بودم که نسرین دوست داره سودابه توی عمارت باشه.سودابه هم خودش بدش نمیومد جلوی چشم باشه و خودنمایی کنه.هربار لباس جدید و ارایش جدیدی میکرد و عشوه میومد.ننه چادرشو دور کمرش رو محـکمتر بست و گفت:کاش توهم با جمشیدخان میرفتی شهر تا طبیب شهر تورو ببینه ننه.خدا کریمه شاید فرجی بشه.ایندفعه رو با جمال رفتن تا کارای سند زمین هارو انجام بدن ننه،وقتش نبود.اما جمشیدخان قول داده حتما یه بار منو به شهر ببره تا بهترین طبیب شهر منو ببینه.این روزا بخاطر زمین های اربابی و مشکل سندهاشون سرش خیلی شلوغه.هربار با جمال میره و من خجالتم میاد برای معالجه همراهشون برم،مطمئنم جمشید هم موافقت نمیکنه،دوست نداره کسی باخبر بشه.ننه سری تکون داد و گفت:جمشید خان جوون سر به راه و عاقلیه.خودش خوب میدونه چیکار کنه،پاپیچش نشو دخترم،هرروقت خودش صلاح دونست تورو هم میبره تا دوا درمون بشی.مرد به این عاقلی و با درایتی ندیده بودم،هرکسی دیگه جای جمشیدخان بود شاید تاالان زن گرفته بود وبجه دار هم شده بود.اوما اون بخاطر تو جلوی همه وحرف و حدیثهاشون ایستاده.مطمئنم جمشیدخان خیلی خاطرتو میخواد ننه.بااین حرف ننه دلم هــُری ریخت.تپش قلبم بیشتر شد.به حرفای ننه فکر کردم.درست میگفت هرکسی جای جمشید بود بااین همه ابهت و مال و منال حتما یه زن دیگه گرفته بود.بافکر اینکه جمشیدهم منو دوست داره قند توی دلم اب میشد و روی لبم لبخندی نشست.ننه مثل همیشه شوخ طبعیش گل کرد و گفت خُبه خُبه چه خوششم اومد آتیش پاره.با ننه بلند بلند خندیدیم.خیلی وقت بود که اینجوری از ته دل نخندیده بودم.ننه دستاشو برد به سمت آسمون و گفت:الهی همیشه همینطور بخندی ننه،الهی عاقبت بخیر بشی.الهی بچه تورو هم ببینم بعد سربزارم زمینوبـمیرم.باحرف ننه خودم انداختم تو بغـلش و گفتم:خدانکنه ننه،تو نباشی من دیگه به چه امیدی زنده باشم.مشغول حرف زدن با ننه بودیم که صدای داد و بیداد خانم بزرگ توی گوشم پیچید.من و ننه باتعجب به هم نگاه کردیم و دویدیم سمت در.درو بازکردم و دیدم خانم بزرگ روی پله جلوی اتاقش نشسته و به سرو صورتش میزنه و جیغ میزنه...
ادامه دارد....
@Aghmiun
همایش جهانی شیرخوارگان حسینی(ویژه خواهران)
زمان:روز جمعه ۲۲ تیرماه مصادف با ششم محرم الحرام
ساعت۱۱:۰۰
مکان: حسینیه زنجیرزنان اباعبدالله(ع) آغمیون
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥دختربچه ای که با حرف زدن کودکانه اش حسینیه معلی رو بهم ریخت.
📲جناب آقای جبرائیل حضراتی
@Aghmiun
الهی دردهایی هست كه با هیچ
گوشی نمیتوان شنيد ...
گفتنی هایی هست كه هیچ قلبی محرم آن نیست ...
الهی تلاش هایی هست كه جز به مدد تو ثمر نمی بخشد ...
تغییراتی هست كه جز به تقدیر تو ممكن نیست ...
دعاهایی هست كه جز به آمین تو اجابت نمی شود ...
الهی قدم های گمشدهای دارم كه تنها هدایتگرش تویی ...
افكار آشفتهای دارم ، كه تنها سامان دهندهاش تویی ...
الهی مرا تو دعا كن ...
@Aghmiun
👌🌸 به مناسبت شب چهارم محرم، شب حر
گویند "حر بن يزيد رياحي"
اولين کسي بود که آب را به روي امام بست و اولين کسي شد که خونش را براي او داد.
"عمر سعد" هم اولين کسي بود که به امام نامه نوشت و دعوتش کرد براي آنکه رهبرشان شود و اولين کسي شد که تير را به سمت او پرتاب کرد!
کي ميداند آخر کارش به کجا ميرسد؟
دنيا دار ابتلاست.
با هر امتحاني چهرهاي از ما آشکار ميشود،
چهرهاي که گاهي خودمان را شگفتزده ميکند.
چطور ميشود در اين دنيا بر کسي
خرده گرفت و خود را نديد؟
ميگويند خداوند داستان ابليس را تعريف کرد
تا بداني که نميشود به عبادتت،
به تقربت، به جايگاهت اطمينان کني.
خدا هيچ تعهدي براي آنکه تو همان
که هستي بماني، نداده است
شايد به همين دليل است که سفارش شده،
وقتي حال خوبي داري و ميخواهي دعا کني،
يادت نرود "عافيت"
و "عاقبت به خيريات" را بطلبي
📲جناب آقای حسین مشاور
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهوپنجم بلندشدم و سرمو نزدیک صورتش بردم.جدی میگی جمشید
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهوششم
خانم بزرگ به سروصورتش میزد ومیگفت قابله رو خبر کنید بچه ام از دست رفت،قابله رو بیارین بچه ام نفسش بالا نمیاد.ترسیده بودم و به سمت خانم بزرگ دویدم.چشمش که بمن افتاد صداش رو بلندتر کرد و داد زد امان از حسادت وچشم بد که بچمو به این روز انداخت.فهمیدم منظورش بامنه اما به روی خودم نیاوردم و دویدم توی اتاق تا ببینم نسرین چش شده.نسرین صورتش کبـود شده بود و به زور نفس میکشید و از درد جیغای بلندی میزد که گوش فلک رو کر میکرد.سودابه داشت کمرش رو ماسـاژ میداد وتند تند صلوات میفرستاد.عزیزه رفته بود تا قابله رو بیاره و معلوم نبود کی برسه.اگه کاری نمیکردیم ممکن بود بچه بمیره و نسرین هم از دست بره.ننه داد زد دیبا برو اب جوش و یه ملافه تمیز بیار.دوباره دویدم سمت مطبخ و یه لگن اب جوش و ملافه پیدا کردم و دویدم سمت اتاق.با دویدن من آبجوش روی پـاهام میپاشید اما توی اون لحظه فقط جون بچه و نسرین مهم بود.ننه ملافه رو زیر نسرین پهن کرد و باابی که ولرم شده بود کمـرش رو ماسـاژ میداد.ننه شکم نسرینو فشار داد و انچنان جیغ بلندی زد که تا چندتا خونه اونورترم صداش رفت.بااون فشار بچه خارج شد و نسرین بیهوش و بیحال گوشه ای افتاد.انگار دردش تموم شد و از حال رفت.صدای گریه ی بچه توی اتاق پیچید و خانم بزرگ که تااونموقع بیرون ایستاده بود و گریه میکرد اومد داخل اتاق و پشت سرهم خداروشکر میکرد.همون موقع بود که عزیزه و قابله هم رسیدن.قابله که دید بجه به دنیا اومده دوید سمت نسرین و بجه رو ازش جدا کرد و بقیه ی کارهارو کرد.ننه بچه رو توی لگن آب گرم تمیز کرد و پتوی تمیزی دورش پیچید.دختر سفید و ریزه میره ای که چون هفت ماهه به دنیا اومده بود خیلی کوچیک بود.نسرین چشماشو کمی باز کرد و گفت:بچم چیه؟سالمه؟ننه دخترشو گرفت جلوی نسرین و گفت:یه دختر ریزه میزه وصحیح و سالم.خوش پاقدم باشه انشالله.ننه اومد جلو و بچه رو داد توی بغــلم و زیرگوشم گفت:قبل از مادرش تو بگیر بغلت ننه.انشالا سال دیگه همین موقع یه بچه بغلت باشه.ننه خیلی به این چیزا اعتقاد داشت و به ماهم یاد میداد.بچه رو گرفتم توی بغــلم و صورت سفیدشو نوازش کردم.چه حس شیرینی بود.مشغول تماشای بچه بودم که خانم بزرگ اومد و بجه رو از بغلم بیرون کشید و گفت بچه لباس تـنش نیست ،پهلوهاش سرما میخوره.ضعیف هم هست باید بهش لباس بپوشم.از صندوقچه توی اتاقش چنتا لباس بیرون اورد.با حسرت به لباس ها نگاه کرد و گفت این لباس ها رو برای بچه جمشیدم بافته بودم که قسمت گل دخترم شد.بااین حرف خانم بزرگ همه برگشتن به سمت من و منو نگاه کردن.سرمو انداختم پایین و بغضمو قورت دادم.چشمم به پـاهام افتاد که قرمز شده بود و کمی میسوخت.فهمیدم که موقع آوردن آبجوش سوخته اما چیزی نگفتم.نسرین کمی بهتر شده بود و چشماش رو باز کرده بود.سودابه لیوان آبی به نسرین داد و نسرین سرکشید و گفت:آخیش. راست میگن موقع زایمان همه گـناهای مادر بخشیده میشه،اینقدر که باید عذاب و درد بکشی تا بچه به دنیا بیاد.واقعا مادر شدن لیاقت میخواد.با این حرف نسرین دیگه دلم نمیخواست اونجا بمونم.بااجازه ای گفتم و رفتم سمت اتاقم.ننه هم بعداز من اومد.دریغ از یک تشکر خشک و خالی.حتی از ننه.اگر ننه نبود معلوم نبود چه بلـایی سر نسرین وبچه اش میومد.خانم بزرگ به روی خودش نیاورد که تا چنددقیقه پیش داشت زجه میزد و ننه بدون منت جون نوه و دخترش رو نجات داد.حرصم گرفته بود و تواتاق راه میرفتم.زیرلب غر میزدم.ننه با خونسردی گفت:عیبی نداره ننه،من بخاطر رضای خدا اینکارو کردم نه تشکر اونا.با عـصبانیت گفتم:ننه ندیدی چیا بارم کردن؟چطور میتونم تاآخر عمر بااینحرفا زندگی کنم؟ننه چشماشو ریز کرد و گفت:تاآخر عمر؟پس توکلت کجا رفته دختر؟امروز که اون بچه ی پاکو تو بغلت دادم تو چشمات خواندم که بلاخره خدا به توهم نگاه میکنه ومادرمیشی.صبرداشته باش دخترم صبرداشته باش.حرفای ننه انقدر آرامش بخش بود که حال خوب رو بهم تزریق کرد وهمه اتفاقاتی که چنددقیقه پیش افتاده بود رو فراموش کردم.ننه گفت حالا بیا،بیا بشین تا روی پـاهات یکم دوای سوختگی بمالم که جاش نمونه،خدا خودش دید که چطوری واسه نجات جون بندش تلاش کردی و خودش حاجت دلتو میده.روبروی ننه نشستم و ننه دوای سوختگی رو زد روی پـام.مشغول بستن پام بود که جمشید بلاخره اومد و با دیدنش برقش خوشحالی توی چشمام نشست.با ورود جمشید از جام بلند شدم و دوای سوختگی روی فرش ریخت و ننه گفت:یواش دختر،یواش.جمشید با نگرانی گفت؛چه اتفاقی افتاده؟پات چی شده؟
من لبخندی زدم وگفتم:هیچی چیز مهمی نیست.اما ننه باحوصله همه چیزو برای جمشید تعریف کرد.جمشید پرسید:حالا حال نسرین و بچه اش چطوره؟جواب دادم:خوبن هردوشون سالم و سرحالن،ننه نجاتشون داد خیالت راحت.
ادامه دارد...
@Aghmiun
🌸🍃🌸🍃
#پند
ازعارفى ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ دعا ﺑﻪ درگاه ﺧﺪﺍوند ، ﭼﻪ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ!!؟
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ ! ﺍﻣﺎ ، ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ !
ﺧﺸﻢ ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ، ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ، ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎلمان ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ با ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﻬﺎ ، خيال ﺁﺳﻮﺩﻩ تري داریم.