eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.6هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
@Afsoon_Subliminals 4_5787661885276952092.mp3
زمان: حجم: 6.9M
☑️«فرکانس آیت الکرسی» یه فایل بی‌نظیر و فوق العاده. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتوسوم ننه میگفت تنها آرزوم اینه قبل از مرگم بچه تورو هم
جمشید هم طبق قولی که بهم داد بود یه معلم گرفت که هفته ای دوبار به عمارت میومد و بهم خواندن و نوشتن یاد میداد اما هرچی به ماه های اخر حاملگیم نزدیک میشد درس خواندن و یادگیری برام سخت تر میشدبه همین خاطر چندوقتی بود که معلم دیگه به عمارت نیومد و قرار شد بعد از زایمانم دوباره بیاد و سواد یادم بده.اما توی همون مدت کوتاه یاد گرفته بودم اسم و فامیلمو بنویسم و خیلی چیزا رو بخوانم و این خیلی حس خوبی بهم میداد و دیگه بی سواد مطلق نبودم و یه چیزایی یاد گرفته بودم.خانم بزرگ هم خیلی خوشحال بود.سرحال تر از همیشه از فروشنده دوره گردی که توی روستا میچرخید کلی لباس و وسیله برای بچه خرید بودخانم بزرگ معتقد بود نوه ی پسری یه چیز دیگست!اونم نوه ای که پسر جمشیدخان باشه عزیز هم چند قلم لباس و وسیله خـرید بود اما بهش سپرده بودم چون دستش خالیه نیاز نیست به فکر سیسمونی باشه و ماخودمون همه چیزو فراهم میکنیم.خداروشکر جمشیدهم انقدر چشم و دل سیرو دارا بود که اینچیزا اصلا براش مهم نبود و از خداش بود خودش همه چیزو برای بجه اش فراهم کنه.بیشتری چیزی که اونروزا فکرم رو مشغول کرده بود این بود که بجه ام دختره یا پسرخودم عاشق دختر بودم اما میدونستم جمشید پسر دوست داره و میخواد خیالش از بابت وارثش راحت باشه و اونطوری که میخواد پسرش رو مناسب اربابی و ریاست بار بیاره.به عزیزه گفته بودم تا به خیاط بگه بیاد و اندازه هامو بگیره و چنددستی لباس برام بدوزه همه ی لباسام برام تنگ شده بودن و به زور توی تنم میرفتن خیاط که اسمش اکرم بود وارداتاق شدسلامی کرد و مترش رو انداخت دور گردنش و گفت:خانم میخوام اندازه هاتون رو بگیرم.به سختی ایستادم و دستامو باز کردم مترو انداخت دور کمرم و‌گفت:از آخرین باری که اندازه هاتونو گرفتم خیلی چاقتر شدین.لبخندی زدم و گفتم مادر شدن این چیزارم داره دیگه.اندازه هامو گرفت و چندتا پارچه بهش دادم تا پیراهن حاملگی و راحت برام بدوزه تحمل اون لباسا دیگه برام سخت بودهوا داشت تاریک میشد که جمشید از شهر برگشت.مثل همیشه دست پر برگشته بوداز عزیزه خواستم شامو بیاره تو اتاق.برام سخت بود که برای شام از اتاق برم بیرون بقیه هم شرایطمو میدونستن و درکم میکردن و کسی حرفی نمیزد.بیشتر شبا غذا رو با جمشید توی اتاق میخوردیم و جمشید از اتفاقای روز برام تعریف میکرد و منم بهش میگفتم که اونروز توی عمارت چه خبر بوده.مثل هرشب عزیزه سینی غذا رو آورد جلوی در گذاشت و گفت:دیگه بامن امری ندارین خانم؟نه دستت دردنکنه کاری داشتم صدات میزنم.درو بست و جمشید قفل درو انداخت.موهام کمی به هم ریخته شده بودرفتم جلوی اینه تااول کمی موهامو مرتب کنم.موهای بلندمو از یه طرف روی شونه ام ریختم و مشغول شونه زدن شدم.شستن و نگهداری اون موهای بلند دیگه خیلی برام سخت شده بود و تصمیم داشتم کوتاهشون کنم تا راحت تر باشم.همونطور که توی آینه نگاه میکردم و موهامو شونه میزدم به جمشید گفتم:نگهداری ازاین موها توی این وضعیت خیلی برام سخت شده و واقعا دست و پاگیرن و نمیتونم بهشون برسم.کاش کمی کوتاهشون کنم که راحت بشم.جمشید از جاش بلند شد و اومد سمتم پشت سرم ایستاد و از توی آینه زل زد بهم دستی به موهام کشید و گفت:نکنه شوخیت گرفته؟یا میخوای منو عـصبانی کنی؟چشمامو گرد کردم و گفتم:چیز بدی گفتم؟هنوز نمیدونی من عاشق موهاتم؟وقتی اینجوری دورت میریزی دیوونه ام میکنی همین حرف کافی بود تا کوتاه کردن موهام و سختی نگهداری ازشون یادم بره.موهامو کمی کنار زد توی چشمام زل زد و چشماش پراز طلبِ عشق بود عشقی پاک عشقی که ثمره اش توی شکمم بود و حالا میفهمیدم جمشید چقدر عاشقتر و مهربونتر شده منم همراهیش میکردم.چشمای سیاه و خمارش پراز عشق و لذت بودعشقی که توی رفتارش بود باعث میشد منم از همه چیز لذت ببرم و حتی لحظه ای حس بدی نداشته باشم.دستشو یه طرف صورتم گذاشت و با مهربونی نگاهم کرد و گفت:دیبا ممنونم ازت ممنونم بخاطر همه چیزبخاطر عشقی که تو وجودم زنده کردی،بخاطر بچه ای که توی شکمته و داری با تمام سختیا ازش نگهداری میکنی،بخاطر اینکه مادر بچم شدی جمشید بانگاهی شیطنت‌ آمیز ادامه داد: و البته ممنونم که از موهای بلند و قشنگت توی این شرایط نگهداری میکنی.آروم زدم روی دستش و از ته دل خندیدم و گفتم:خوب بلدی چطور دلبری کنی جمشیدخان.واقعا هم بلد بود چطور نظرمنو راجب همه چیز عوص کنه و باعث بشه هر سختی رو بخاطرش به جون بخرم کوتاه نکردن موهام که چیزی نبود حاضر بودم بخاطرش هرکاری کنم و هرسختی بکشم.جمشید توی جاش نشست و گفت:حالا اگه رضایت میدی شام بخوریم که مردیم از گشنگی نشستم و به سینی غذا چشم دوختم کاسه ای بزرگ آب دوغ خیار و سبزی خرد شده توی سینی بود که با چند در گل سرخ خشک شده تزیین شده بود. ادامه دارد... @Aghmiun
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◾️عزاداری زیبا و بی ریای تبریزیها در بازار. @Aghmiun