eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_هفتادودوم دیگه دوست نداشتم پلک روی هم بزارم.دیدن اون کابو
اون از شوهر کردنش که تارفت رنگ‌خوشبختی رو ببینه شوهرش جوونمرگ شد،اینم از بچه دار شدنش یه آب خوش قرار نیست از گلوی ماها پایین بره.باتعجب گفتم:چی شده عزیز؟عزیز باگوشه روسریش اشکاشو پاک کرد و گفت:به گوشم رسیده که خانم بزرگ حرف انداخته که با به دنیا اومدن بچه دیبا باید از عمارت بره.اینحرفارو از کجا آوردی عزیز؟اصلا از کی شنیدی؟عزیز که انگار میترسید حرف بزنه،صداشو آرومتر کرد و گفت:خودم شنیدم،صدای نسرین و خانم بزرگو شنیدم که راجب دیبا حرف میزدن.کنجکاو شدم و خودمو جلوی در اتاقشون کمی معطل کردم تاببینم چی میگن خانم بزرگ داشت میگفت دیبا زن جوونه و حالا دیگه محرمی توی عمارت نداره.درست نیست توی عمارت بمونه و فقط تا به دنیا اومدن بچه نگهش میداریم.یادگار جمشیدم که به دنیا بیاد،دیبا دیگه جایی اینجا نداره.دستمو گذاشتم جلوی دهنم شوکه شده بودم و دلیل این حرفا و تصمیم خانم بزرگو‌درک نمیکردم.از همون بچگی عمر روزای خوشم کوتاه بود عمه که انگار خیلی از این تصمیم تعجب نکرده بود علی رو توی بغل گرفت و گفت:این تصمیمات خانم بزرگ تعجبی نداره،برای منم ازاین نقشه ها کشیده بود،اما خدابیامرز جمشیدخان نذاشت بعداز مرگ ارباب من ازاین عمارت برم.دیبا اگر شانس بیاره،جمال خان مانع رفتنش بشه وگرنه کسی نمیتونه روی حرف خانم بزرگ حرف بیاره.عمه برگشت به اتاق خودش.رفتم جلوی پنجره و به حیاط عمارت چشم دوختم.این حیاط و این عمارت بهترین و بدترین خاطرات زندگیمو رقم زده بود من اینجا خندیدم و عاشقی کردم.گریه کـردم و از دست دادم.همینجا بود که عاشقی کردم و بهترین روزای زندگیمونو با جمشید ساختیم همینجا بود که بچه دار شدیم و از ته دل خندیدیم.توی همون حیاط لعنتی بود که خبر مرگ جمشیدمو بهم دادن.باهمه ی این اتفاقات چطور میتونستم بچه ای که ثمره ی عشق من و جمشیدِ رو بزارم و برم.درسته جمشید دیگه نیست اما من برای نگه داشتن این بجه و مادری کـ.ـردن براش میجنگم.جلوی همه می ایستم و نمیزارم لحظه ای منو از یادگار جمشید دور کنن تصمیمو گرفته بودم.اگر این تصمیم خانم بزرگ علنی بشه ،نمیزارم بجمو ازم بگیرن.نفس عمیقی کشیدم و آهی گفتم.عزیز توی فکر بود و میدونستم خیلی نگرانمه خودم هم نگران بودم.حتی دیگه نمیدونستم چی درانتظارمه و چه آینده ای قراره برام رقم بخوره.با مرگ جمشید فهمیدم با سرنوشت نمیشه جنگید و اگر چیزی توی سرنوشتت نوشته شده باشه چه بخوای چه نخوای اتفاق می افته.ازاونروز دور از چشم من پچ پچ ها و چپ چپ نگاه کردنا توی عمارت شروع شد.همه دور از چشم من حرفهایی میزدن و همه جا حرف از من و بچه ام بود اما تا وارد جمعی میشدم حرفشون رو قطع میکردن.حتی خدمتکارها هم زیرگوش هم حرفهایی میزدن.دورادور حرفا از طریق عزیز و عمه به گوشم میرسید اما به روی خودم نمیاوردم.همه چیزو میریختم توی دلم و خودخوری میکردم بهترین کار همین بود.نمیخواستم روی خانم بزرگ و بقیه به روی من باز بشه و جلوی خودم اینحرفا گفته بشه چندوقتی بود که حتی برای دور هم غذا خوردن هم منو صدا نمیزدن و غذام رو توی اتاقم میخوردم.هرچند اینطوری راحت تر بودم و خودم هم ترجیح میدادم توی اتاقم باشم.اما اینا نشونه ی خوبی نبود.اونا بعداز جمشید منو از جمعشون جدا کرده بودن و من هرروز تنهاتر و دلتنگتر میشدم‌‌.وارد ماه نهم حاملگیم شده بودم و شرایط برام خیلی سخت تر شد بودم.شرایط روحی خیلی بدی داشتم و توهماتی داشتم که بعداز مرگ جمشید شروع شده بودهرازگاهی خواب جمشیدو میدیدم که برگشته و همین باعث شده بود باور مرگ جمشید برام سخت تر بشه.همیشه ته دلم امید داشتم که جمشید برمیگرده و همین افکار حال روحیم رو خیلی خراب کرده بودحال جسمیم هم تعریف چندانی نداشت.حسابی چاق شده بودم و اضافه وزن شدیدی پیدا کرده بودم قابله خیلی تاکید میکرد که وضعیتم خطرناکه اما گوشم بدهکار نبود و نمیتونستم بفکر سلامتیم باشم و کاملا بیخیال همه چیز شده بودم.احساس پوچی که بهم دست داده بودباعث میشد انگیزه ای نداشته باشم و فقط توی گذشته زندگی کنم خاطراتم با جمشید و مرور میکردم و اشک میریختم....بعداز چندین هفته خانم بزرگ عزیزه رو فرستاد که بمن بگه برای شام به اتاقش برم.خیلی استرس داشتم و دلم میگفت که خبراییه.از بعدظهر که عزیزه گفت باید برای شام به اتاق خانم بزرگ برم دلم مثل سیرو سرکه میجوشید.توی اتاق راه میرفتم و با خودم حرف میزدم.گاهی تصور میکردم ممکنه و خانم بزرگ چی بگه و توی ذهنم برای حرفاش جواب اماده میکردم تا امادگی داشته باشم .عزیز نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:دیبا یه نگاه به خودت انداختی؟اصلا خودتو تو آینه دیدی؟میدونی چندروزه حتی یه حمام نرفتی و لباساتو عوض نکردی؟بااین سرو وضع میخوای به اتاق خانم بزرگ بری؟ ادامه دارد... @Aghmiun
21.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری هیئت حضرت ابوالفضل آغمیونی های مقیم البرز مداحی آقای سیامک افتکاری 📲همراهان @Aghmiun
🔘همکلاسی های ۴۰ سال پیش 📲جناب آقای اکبر عزتی @Aghmiun
📲جناب آقای علیرضا فرازی @Aghmiun
72.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بخشهایی از تعزیه خوانی امروز که درحسینیه ائمه اطهار اجراشد. ◾️مطمئنازحمات زیادی بابت این اجرا کشیده شده است، ممنونیم ازهمه دست اندرکاران این نمایش عاشورایی که نسلهاست باتلاش عاشقان ام حسین (ع) پابرجامانده وخواهدماند.... ◀️پارت یک @Aghmiun
646f5cf0f0957a3f44e0ca43_-6222168949384906099-mc.mp3
زمان: حجم: 6.1M
باز باران با ترانه... ══════════❃✤✤✤❃ عصرانه 🌇.... @Aghmiun