eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_هفتادوسوم اون از شوهر کردنش که تارفت رنگ‌خوشبختی رو ببینه
بدون اینکه جوابی به عزیز بدم رفتم جلوی آینه و به خودم نگاه کردم.موهام از کثیفی به هم چـسبیده بود و لباسام بود میداد.تیکه ای از موهام رو که روی صورتم افتاده بود بردم پشت گوشم و زیرلب گفتم:خیلی وقته خودمو از یاد بردم.با رفتن جمشید منم مُردم‌ دارم نفس میکشم اما قلبم مُرده.عزیز که متوجه حرفام شده بود بدون اعتنا به حرفام گفت:میرم حمامو گرم کنم تا سرو تـنتو بشوری بو گرفتی دختر درست نیست اینجوری ببیننت.حرفی نزدم و رفتم سمت کمد تا لباسی بردارم و بعداز حمام بپوشم چشمم به لباسی یاسی رنگی افتاد که اخرین بار برای برگشتن جمشید پوشیدم و منتظرش بودم تا برگرده اما برنگشت.دستی بهش کشیدم و آهی کشیدم و زیرلب گفتم:هنوزم منتظرتم جمشید.پیراهن سیاه و گشادی رواز توی کمد برداشتم و بایک روسری و چنتا چیز دیگه لای بقچه پیچیدم و از اتاق رفتم بیرون تا حمام کنم.حمام حسابی گرم شده بود و بخار گرفته بود عزیز از توی لگن چندتا کاسه پراز اب داغ روی شونه هام ریخت.استخوانام نرم شد و احساس خوبی پیدا کردم.خیلی وقت بود حمام نیومده بودم.روی چهارپایه ی پلاستیکی گوشه حمام نشستم و عزیز کمکم کرد تا خودمو بشورم.تمام مدتی که توی حمام بودم به این فکر میکردم که خانم بزرگ چرا ازمن خواسته برم به اتاقش.لباسامو تنم کـردم و حوله رو انداختم روی موهامو فشار دادم تا آبشو بگیرم.چقدر انجام همین کارهای روزمره که تا چندوقت پیش برام عادی بود و حتی بااشتیاق انجامشون میدادم حالا برام سخت و طاقت فرسا شده بود.یأس و ناامیدی توی وجودم رخنه کرده بود و حتی انگیزه نفس کشیدنو ازم گرفته بود.شاید اگر این بچه نبود تاالان بلایی سر خودم آورده بودم و خودمو راحت کرده کرده بودم.عزیز تشت پر از لباس شسته شده رو زد زیر بغلش و گفت بریم.به سمت اتاق راه افتادم تا اماده ی رفتن به اتاق خانم بزرگ بشم.هرچی بیشتر به زمان شام و دیدن خانم بزرگ نزدیک میشد استرسم بیشتر میشد.تپش قلب شدیدی گرفته بودم و بچه هم تکون های شدیدتری میخورد.موهای خـیسم رو ریختم دورم تا آبش بره و خشک بشه.دستی به صورتم که از داغی اب سرخ شده بود کشیدم و چشمامو با پشت دست مالیدم.خودمو تو اینه نگاه کردم.ابروها و صورتم پراز مو شده بود اما چه انگیزه ای داشتم برای رسیدگی به خودم؟توی چشمای خودم زل زدم و سری تکون دادم و برای خودم تأسف خوردم.موهامو که تقریبا نیمه خشک شده بود جمع کردم و سری بزرگی رو انداختم روی سرم و بدون اینکه توجه کنم حتی مرتبه یانه به سمت در راه افتادم عزیز مشغول پهن کردن لباسا بود که ازش خواستم همراهم بیاد.اول مخالفت کرد اما راضیش کردم و به سمت اتاق خانم بزرگ راه افتادیم.جمال خان جلوی در بود و میخواست وارد اتاق خانم بزرگ بشه که با دیدن ما خودشو کنار کشید و گفت:بفرمایین زنداداش.دستمو به کمـرم زده بودم و وارد اتاق خانم بزرگ شدم نسرین هم طبق معمول توی عمارت بود و مشغول سرو کله زدن با آذر بود.با ورود من خانم بزرگ به زیرانداز کنار پنجره اشاره کرد و گفت:بشین دیباجان عزیز هم کنارم نشست و بعداز ما عمه و جمال که علی رو توی بغل گرفته بود وارد شدن.پس خانم بزرگ از عمه هم خواسته امشب بیاد به اتاقش.یعنی چه خبره و چی توسرش میگذره که همه رو جمع کرده.جمال خان جای همیشگیش بالای اتاق نشست و علی رو هم روی پاش نشوند علی خیلی شیرین زبون شده بود و با حرفای بچگونه و شیرین زبونی هاش حواس همه رو پرت خودش میکرد.سر همه با علی و حرفاش گرم بود اما من ذهنم هزارجا میچرخید.از علت جمع شدن همه توی اتاق خانم بزرگ گرفته تا جای خالی جمشید که بیشتر از همه عذابم میدادبا ورود عزیزه و دوتا خدمتکار دیگه توجه ها از علی برداشته شد و نگاه ها به سمت سفره ای که پهن میشدچرخید.داشتن سفره شام رو پهن میکردن و به سرعت چندین نوع غذا و دوغ محلی توی سفره چیده شد خانم بزرگ صداشو صاف کرد و گفت:خوشحالم که بعداز مدت ها دوباره دورهم جمع شدیم اما تنها چیزی که باعث میشه رغبت نکنم به جمع کردن اعضای عمارت دورهم،جای خالی جمشیده.صداش لرزید و ادامه داد:وقتی همه جمع میشیم و جمشیدم نیست نتونست ادامه بده و بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن..منم همراهش اشک ریختم و همه با ناراحتی مشغول خوردن غذا شدن.با بی میلی غذا چندقاشقی غذا خوردم و بیشتر سعی میکردم سرم رو به غذا گرم کنم تا بقیه غذاشون رو بخورن.خانم بزرگ پارچ دوغ رو برداشت و همونطور که داشت میریخت توی لیوان گفت:چندروز دیگه چهلم جمشیده ومراسمی براش درنظر داریم بااجازه جمال خان قراره مثل مراسمات قبلی مراسمی آبرومندانه و درخور شأن اربابی برای جمشید بگیریم.زیرچشمی به من نگاه کرد وگفت:بعداز چهلم جمشید،تکلیف وارث و غیر وارث هم مشخص میشه.. ادامه دارد... @Aghmiun
mehdi yaghmaei5_6133934741524578874.mp3
زمان: حجم: 4.2M
مهدی یغمایی 🕯🕯🕯🕯🕯 شام غریبان         •┈••✾🍃🌺🍃✾••┈• @Aghmiun
96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘زنجیرزنی پرشور عزاداران حسینی 🟩 حسینه ائمه اطهار 26تیر1403 ◾️ بخش اول @Aghmiun
101.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘زنجیرزنی پرشور عزاداران حسینی 🟩 حسینه ائمه اطهار 26تیر1403 ◾️ بخش دوم @Aghmiun
📲جناب آقای محمدعالیجاه @Aghmiun
229.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️خداوندا به حق این شب 🖤به حق لطف و بزرگی و ڪَرَمت ❤️به حق مظلومیت شهدای کربلا 🖤به حق این شبهای پر خیر و برکت ❤️و به حق روح پاک امام حسین(ع) 🖤هیچ خانه ایی غم دار ❤️هیچ مادری داغ دیده 🖤هیچ پدری شرمنده ❤️هیچ محتاجی ستم دیده 🖤هیچ بیماری درد دیده ❤️هیچ چشمی اشکبار 🖤هیچ دستی محتاج ❤️هیچ دلی شکسته 🖤و هیچ خانه ایی بی نعمتت نباشہ ❤️الهی آمین یا رب العالمین🙏 ‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شبتون حسینی التماس دعا 🙏 @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
راز تغییر... - @mer30tv.mp3
زمان: حجم: 5.7M
🌻سلام دوستان، 🌻صبح قشنگ شما بخیر 🍀وجودتون سلامت 🌻سفره تون پر خیر و برکت 🍀حال دلتون خوب 🌻احوالتون نیکو 🍀کانون خانواده تون گرم. ⚫️ عزاداریهاتون قبول. @Aghmiun
💢 شروع کردن سخت‌ترین قسمت کار است، اما تسلیم نشدن و ادامه دادن مهم‌ترین قسمت برای موفقیت است... @Aghmiun