14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معین
یه حلقهی طلایی
سلام🙋🏼 ،تقدیم به اعضای گرانقدرکانالمون
،صبحتون شاد👏
زندگیتون همراه باآرامش.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستویک بعد از بانو آیلار زیر دوش رفت بر خلاف
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوبیستودو
جمعشان جمع بود و بگو و بخندشان به راه یک ربعی که از نشستنشان گذشت نبات توی گوش شهربانو زمزمه کردچه ساعتی نهار میخورین ؟شهربانو به شعله نگاه کرد و گفت هر ساعت مهمون هایی عزیزمون گرسنه باشن.شعله با خوش رویی گفت مادیشب دیر وقت بود که رسیدیم شیراز و رفتیم هتل برای همین امروز برخالف همیشه که زود بیدار میشم و زود صبحانه میخوریم هم دیر بیدار شدیم هم دیر صبحانه خوردیم.حدود ساعت ده و نیم بود به همین علت هنوز گرسنه نیستیم.مهران مهمان نوازی کرد و گفت تشریف میاوردیددر خدمتتون بودیم چرا رفتین هتل ؟رضا تشکر کرد و گفت بزرگوارید ولی واقعا ساعت دو شب مزاحم شدن کار درستی نبود مهران محترمانه گفت شما هر وقت و هر ساعتی که تشریف بیارید قدمتون روی چشم ما شعله لبخند زد شما لطف دارید خدا نگه دار چشم هاتون باشه شهرام رو به مادرش کرد و گفت پس احتمالا نهار ساعت ۳و۴ صرف میشه درسته ؟خانوم جون گفت بله مادر جان شهرام اینبار نگاهش میان مادرش و شعله چرخید و گفت اگه اشکالی نداره من یک جایی کار دارم این دو،سه ساعته بانو رو هم با خودم ببرم خانوم جون خندید و گفت مادر مهمونهامون خسته ان نامزد بازی بذار برای بعد صدای خنده جمع بلند شد شهرام با خنده گفت نه بخدا خانوم جون باید برم تا جایی و بر گردم مهران همانطور که لبخند بر لب داشت گفت خانوم جون اینا سر پر شور دارن خستگی کجا بود بنده خدا ؟شهرام از جا بلند شد و گفت :با اجازه همگی ما تا دو ،سه ساعت دیگه بر می گردیم .منصور جان تو و خانومت میایین بریم یک دوری بزنیم ؟منصور سر تکان دادممنون .ان شاهللا عصر میریم.شهرام به رضا نگاه کرد و تعارف کرد رضا جان شما چی ؟در خدمتتون باشیم رضا هم میلی برای همراهی زوج جوان نداشت و گفت نه ممنون فعلا در خدمت بزرگترا هستی، همه با هم عصر میریم.شهرام لبخند زد و گفت هر طور راحتین .بانو جان بریم ؟شهرام به آیلار نگاه کرد و گفت خانوم خانوما ما منتظر شما هستیم پا شو دیگه.آیلار متعجب نگاهش کرد نه ممنون .من مزاحم نمیشم .برید به سالمت شهرام به سمت آیلار رفت و گفت تعارفت که نکردم دختر خوب به عنوان فامیل شوهر دستور دادم پاشو بریم آیلار به لحن طنز شهرام خندید د گفت ممنون بریدبه سلامت شهرام آهسته بازویش را گرفت و بلندش کرد و گفت پاشو بریم کارت دارم آیلارر تسلیم شد همگام با شهرام و بانو شد و شهرام گفت با اجازه همگی مهران نگاهش کرد و پرسیدعروس من دیگه کجا می بری ؟شهرام خندید جای بد نمی برمش زود بر می گردیم.فرشته گفت شهرام با زن خودت برو ،آیلار رو نبر مازار هر جا باشه کم کم پیداش میشه
...
کمی بعد شهرام مقابل ساختمان چند طبقه متوقف شد گفت خوب آیلار خانوم رسیدیم دفتر آقاتون اینجاست .آیلار به ساختمان چند طبقه مقابلش نگاه کرد و گفت میگم شهرام درسته باهاش قهرم ولی کاش یک دسته گل چیزی براش گرفته بودیم دست خالی زشته.شهرام خندید و به بانو گفت داریش ؟حالا مثلا قهره ها ...نه دسته گل لازم نیست اون تو رو ببینه بیشتراز هزارتا دسته گل سوپرایز میشه.منشی که زن جوانی بود نگاهی میان بانو و آیلار چرخاند و لبخند زد خیلی خوش امدین.اجازه بدین الان خبر میدم بهشون شهرام دست بالابرد نه نمیخواد منتظر می مونیم کارش تموم بشه منشی دستش را به سمت مبلمان درازکرد و گفت پس بفرمایید بشینیدبعداز چنددقیقه مازار در اتاقش را بار کردشهرام گفت سلام علیکم آقا خسته نباشی مازار غافلگیر شد به سمت شهرام وبانو نگاه کرد و با صورتی که تعجب از آن به خوبی پیدا بود گفت :به به سلام.خوش آمدین دستش را برای دست دادن با شهرام جلو بردبه بانو نگاه کرد و با لبخند خسته ای گفت قشنگ ترین زنعموی دنیا چطوره ؟رسیدین بخیر .کی رسیدین بانو به مازار لبخند زد گفت خوبم ،ممنون. خسته نباشی .دیشب رسیدیم
...
هر دو در ماشین مازار در واقع در ماشین منصور که دست مازار بود نشسته بودند و به سمت منزل خانوم جون می رفتند.هر دو با هم شانه به شانه وارد خانه خانوم جون شدندقبل از هر کسی نگاه شعله به آنها افتادِ کنار مازار آیلار با لبخند قشنگی روی لبهایش خوش قد و بالا وارد شدندچقدر به هم می آمدندقلبش آکنده از شور و شعف شد بابت خوشبتی این روزهای فرزندانش چند دقیقه پیش هم بانو و شهرام آمدننددوشادوش و خوش و خوشحال.
....
عصر بودسحر تنها در خانه ای که تا همین چند روز پیش با سیاوش درگیر خرید کم و کاستی هایش بودندنشسته بودهنوز هم احساس دلتنگی و غربت داشت اما کمی کمتر روزهای نسبتا خوبی را با سیاوش می گذراندند با هم خرید کرده بودند خانه را چیده بودند بعد از اینکه خانه هم آماده شد ، سیاوش به مطب میرفت سحر در خانه می ماند .غذا درست می کرد ،خانه دوست داشتنی اش را مرتب می کردحتی گاهی کیک می پخت
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5041872717343621512.mp3
زمان:
حجم:
48.1M
#قسمت_یازدهم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
❓چهار نون راهگشا:
✅ یکم: نبین
۱- عیب مردم را نبین
۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
۳- کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
۴- گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
✅ دوم: نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲- به کسی که حرفت در او تاثیرندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴- هر سخن راستی را هرجا نگو
۵- هر خیری که در حق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
✅ سوم: نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دو نفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
✅ چهارم: نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس
@Aghmiun
🌟 رازهایی دربارهی زنان
که هر مردی باید بداند
⏱ روزی چهار بار همسرتان را در آغوش بگیرید
⏱او را برای شام بیرون ببرید و غافلگیرش کنید.
⏱با مناسبت و بیمناسبت برایش گل بخرید تا خوشحال شود.
⏱ در مورد روز کاری او سوال کنید.
⏱ بعد از شام با هم پیادهروی کنید.
⏱ هر از گاهی بدون بچهها، با او تنها باشید.
⏱ گاهی برایش یادداشت بگذارید یا پیامک بزنید.
⏱ از هر فرصتی برای شادکردن او استفاده کنید.
⏱ به او بگویید که چقدر دوستش دارید.
⏱ شب ها کمی به او کمک کنید تا فرصت کند دوش بگیرد و خستگی روز کاریاش را رفع کند
⏱ گاهی شما خرید منزل را انجام دهید.
⏱ شبها قبل از خواب دراز بکشید و کمی با هم صحبت کنید.
⏱ از محل کار به او تلفن بزنید.
⏱ یادداشت عاشقانه یادتان نرود.
⏱ وقتی با او حرف میزنید به چشمهایش نگاه کنید.
⏱ وقتی از دست کسی ناراحت است طرف او را بگیرید.
⏱ تاریخ تولد او و سالگرد ازدواجتان را فراموش نکنید.
⏱ از او بخواهید فهرستی از کارهایی که دوست دارد شما انجام دهید، تهیه کند البته اگر زیادی بلند بالا بود تعجب نکنید.
@Aghmiun
عکس قجری
سمت راست یحیی خان اسماعیل زاده قلعه جوقی، سمت چپ رشید لشگر خان رشیدی قلعه جوقی، ایستاده خلیل بیگ (عزیز خان نرمیقی)
@Aghmiun
برداشت از کانال تاریخ آذربایجان (ساراب)
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه یه تیکه رویا تو جیبتون باشه🍁✨