4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به اونایی که دختر دارن🌺❤️
@Aghmiun
RaghebRagheb - Lale Zar.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
🔥 آهنگ جدید راغب
@Aghmiun
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دیدن این ویدئو و شنیدن صداها لذت ببرید 🌱
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستوهشت نتوانستتدزیادبمانندمازار پیشنهاد داده
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوبیستونه
سحر با صدای آب بیدار شد در جایش غلتی زد سیاوش در کنارش نبود صدای آب نشان میداد او در حال دوش گرفتن است بعداز حمام سیاوش لبخند زد و پرسید بیدار شدی؟سحر هم لبخند زد آره چند دقیقه ای میشه سیاوش مهربان گفت پاشو بریم صبحونه .قبل از اینکه سحر جوابش را بدهد تلفن همراهش زنگ خورد گوشی را برداشت و جواب داد الو سلام افشین پشت خط بود سلام ابجی صبح بخیر خوبی.سحر با خوشحالی گفت سلام داداش .خوبم ممنونم صبح تو هم بخیر . افشین گفت راستش سحر جان زنگ زدم یک چیزی بهت بگم سحر که از لحن و صدای افشین فهمیده بود مشکلی وجود دارد با نگرانی پرسید اتفاقی افتاده ؟مشکلی پیش اومده افشین ؟افشین مستاصل گفت نگران نباش سیاوش جلو رفت و سر تکان داد یعنی که چی شده ؟سحر اما بدون حرف به سیاوش خیره بود گوشش به حرفهای افشین بودافشین با کمی من من گفت مامان و بابا داشتن میرفتن بوشهر خونه خاله ،اما مثل اینکه یک تصادف کوچیک کردن ..سحر با دست محکم به گونه اش کوبید و گفت چی؟چی شده ؟سیاوش کنار سحر نشست و دست روی پایش گذاشت پرسید چی شده افشین از پشت خط گفت نگران نباش اتفاق بدی
نیفتاده .نزدیکیهای شیراز تصادف کردن الان هم بیمارستان شیراز بستری هستن من و لیلا داریم میریم اونجا گفتم بهت خبر بدم شاید تو هم بخوای بیایی سحر زده زیر گریه و با نگرانی پرسیدافشین تو رو خدا راستشو بگو ،از حالشون خبر داری ؟مامان و بابا چطورن ؟افشین با صدای که استرسش را نشان میداد گفت بخدا زنده ان سحر.از اینم خبر دارم که حالشون خیلی بد نیست .اما خودمم دقیق نمیدونم اوضاع چطوره ؟سحر با گریه گفت باشه .باشه من به سیاوش میگم راه می افتیم سمت شیراز .افشین تو رو خدا اگه زودتر رسیدی از حالشون به من خبر بده افشین گفت باشه خواهرم خیالت راحت سحر با گریه و استرس گوشی را قطع کرد و سیاوش با نگرانی پرسیدچی شده ؟برای مامان و بابات چه اتفاقی افتاده؟ سحر هق هق کرد تصادف کردن .داشتن می رفتن بوشهر که نزدیک شیراز تصادف کردن .سیاوش کنار سحر نشست و گفت نگران نباش چیزی نیست .افشین نگفت حالشون چطوره ؟سحر با چشمان خیس به سیاوش نگاه کرد وگفت اونم فقط میدونه که زنده ان و حالشون وخیم نیست.سیاوش باید بریم شیراز مامان و بابام اونجا غریبن کسیو ندارن من باید پیششون باشم با صدای بلند تری زد زیر گریه سیاوش گفت باشه عزیزم میریم پاشو تا تو یک دوش بگیری من چمدون میبندم سحر صورتش را میان دستانش پنهان کرد و گفت سیاوش اگه مامان و بابام چیزیشون شده باشه چی؟وای خدایا به دادم برس .سیاوش گفت این حرفا چیه میزنی دختر .پاشو زودتر کارامون بکنیم راه بیفتیمخودش دست سحر را گرفت و او را از روی تخت بلند کرد و داخل حمام فرستاد بعد هم سراِغ کمد رفت تا چمدانشان را ببنددعجبی روزی را شروع کردند اوضاع تازه داشت تحت کنترلش در می آمد که این اتفاق برنامه ریزی هایش را خراب کردبرای این روزهایشان حسابی برنامه داشت.جمع و جور کردن وسایلشان زیاد زمان نبردهر دو تند تند کار کرده بودند حتی بساط صبحانه را هم سحر در یک سبد کوچک گذاشته بود تا توی راه بخورندآنقدر عجله داشتند که نتوانستند برای خوردن صبحانه هم وقت بگذارند داخل ماشین سحر در حالی که با استرس دستهایش را در هم تاب میداد گفت سیاوش کاش با هواپیمارفته بودیم .خیلی زودتر می رسیدیم سیاوش نگاهش کرد و گفت چک کردم فقط یک پرواز به شیراز بود اونم ده شب که دیگه تا شب خودمون رسیدیم یک ساعت این ور و اون ور داره سحر بی تاب گفت خیلی دلم شور میزنه سیاوش متوجه نشد چه گفت.یکی ،دو ساعتی از صرف نهار می گذشت همه دور هم نشسته بودندنبات که خودش هم درست مثل اسمش شیرین بود برایشان چای آوردتلفن همراه منصور همانی که زمان خارج شدن از روستا آن را با خودش می برد و معمولا برای کارهای خارج از روستا به کارش می آمد زنگ خورد گوشی را جواب داد وتا سیاوش سلام و احوال پرسی کردصدایش را شناخت و گفت سلام سیاوش جان خوبی ؟چه خبر ؟کجایی ؟رفتی تهران کم پیدا شدی
دکتر جون سیاوش گوشی به دست در حال رانندگی هم بود و گفت ممنون خوبم . شرمنده یک مقدار سرم شلوغ
بود .بدون حرف اضافه ای رفت سر اصل مطلب منصور برات یک زحمتی دارم .مامان بهم گفت شما ها شیراز
هستین .واقعیتش پدر و مادر سحر نزدیک شیرازتصادف کردن الان هم توی بیمارستان بستری هستن ما خودمون توی راهیم ولی تا بیاییم برسیم طول
میکشه .میشه خواهش کنم یک سری بهشون بزنی.ببین حالشون چطوره بهم خبر بده ، سحر خیلی نگرانه.منصور در سکوت به حرفهای سیاوش گوش داد و گفت باشه نگران نباش فقط بپرس ببین کدوم بیمارستان هستن .سیاوش تشکر کرد و گفت اسم بیمارستان سوال میکنم می فرستم.همه چشم به دهان منصور دوخته بودند کلمه بیمارستان کافی بود تا شاخکها یشان فعال شود.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5131856474082902184.mp3
زمان:
حجم:
43.4M
#قسمت_چهاردهم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
#انگیزشی
وقتی عزت نفس داری
کينه نمیورزی،
همه را به یک اندازه دوست داری،
خجالت نمیکشی،
خود را باور داری،
خشمگین نمیشوی
و همیشه مهربان هستی
انسان صاحب عزت نفس
حرص نمیخورد،
همه چيز را کافی می داند،
حسد نمیورزد و خود را لايق میداند
عزت نفس باعث می شود
برای بزرگداشت خود احتياج به
تحقير ديگران نداشته باشید.
زيرا خوب میدانید که
هر انسان تحفه الهی است
انسان صاحب عزت نفس
همه را دوست خواهد داشت،
و به همه مهر خواهد ورزيد.
@Aghmiun
زمان:
حجم:
34.4M
📌 #فایل_صوتی به مناسبت روز بزرگداشت حافظ
🔹 طرز تفکرات حافظ
🔸 سخنرانی علامه محمد تقی جعفری رحمة الله علیه، شهریور ۱۳۶۷
#علامه_جعفری
#علامه_محمد_تقی_جعفری
#حافظ
#سخنرانی
🌱 @Aghmiun