eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱اگر فرزند خردسال دارید نه نگویید! ⛔️بچه‌ها فوق‌العاده سَرکِشند. تا به آن‌ها «نه» بگویید دلخور و رنجور می‌شوند. بنابراین نه نگویید! برای این که بچه‌هایتان آن طور که می‌خواهید بار بیایند، باید در سختگیری و عادت‌های خود اصلاحاتی انجام دهید. بنابراین، عادت کنید بگویید «بله، اما... ». ⛔️وقتی فرزندتان از شما می‌خواهد کاری را که نمی‌خواهید انجام دهید، مستقیماً از این کار امتناع نورزید. فقط بگویید: «باشه، اما شما باید قبل از آن تکلیف خود را انجام بدهی.» این کار، یک روش تربیتی مثبت است و فرزندتان سعی خواهد کرد آن چه را که به او می‌گویید درک کند. @Aghmiun
✔️ فرد مثبت همیشه برنامه دارد، فرد منفی همیشه بهانه دارد. ✔️فرد مثبت همیشه خود جزئی از جوابهاست، ❌ فرد منفی همیشه خود بخشی از مشکلات است. ✔️فرد مثبت در کنار هر سنگی سبزه ای می‌بیند، ❌ فرد منفی در کنار هر سبزه ای سنگی می‌بیند. ✔️فرد مثبت برای هر مشکلی راهکاری می‌یابد، ❌فرد منفی برای هر راهکاری مشکلی می‌بیند. ✔️فرد مثبت همیشه دوستی ها را زیاد می‌کند، ❌فرد منفی دشمنی ها را زیاد می کند. ✔️فرد مثبت می گوید اجازه بده انجام پذیر است، ❌ فرد منفی میگوید نمی توانم انجام پذیر نیست. ✔️فرد مثبت همیشه با صبر مشکلات را حل می‌کند، ❌فرد منفی همیشه با خشم مشکلات را زیاد می‌کند. @Aghmiun
,,مفاخر آغمیون,, اول ماه محرم الحرام, در حسینیه ائمه اطهار ع, بعد از نماز مغرب وعشا , مردی با سیمای خندان و بی نهایت مهربان, در گوشه ای نشسته و با چند نفر از دوستان و همسایگان قدیم , گپ خودمونی می زنند, نزدیکشان شدم و سلام و احوالپرسی و روبوسی و لعنت بر یزید و آل یزید. جناب آقای حاج صابر سایر, پسر حاج علی اکبر سایر, یا کاملتر معرفی کنم , پسر عزیز سیده خانم عشرت ,که همه آغمیونی ها ارادت خاصی به این خاندان اصیل و اولاد پیامبر دارند,  حاج صابر را به سختی راضی کردم تا ایشان را بعنوان اولین فخر آغمیونیها معرفی کنم  , البته از پارسال دنبال این کار نیک بودیم , ولی حاج صابر راضی نمی شدند, ایشان نه تنها از نظر شغلی و موقعییت کاری و جایگاه ویژه , یک الگو هستند بلکه از نظر اخلاق و کردار, مثال زدنی هستند  , حسن اخلاق , ادب , و نزاکتشان قابل وصف هست, اگر  روزی برای رفع مشکلی به محل کارشان مراجعه کنید تمام گفته های بنده را تصدیق خواهید کرد, کسی که در آن شغل قابل توجه   , خود را از دید هم ولایتی هایش پنهان نمی کند بلکه با احترام به استقبالش می آید. اگر در ماه محرم به حسینیه بروید و موقع زنجیر یا سینه زدن , به ناله های از دل برون آمده , حاج صابر گوش فرا دهید, پی به دل پاک و چشمان اشک آلودو گلوی بغض گرفته اش میشوید, آخرین سمت های این فرزند برومند آغمیون, ۱_رییس حوزه مدیر عامل بانک مسکن ۲- مدیر حوزه مدیر عامل بانک توسعه و تعاون ۳_نایب رییس هیات مدیره شرکت خدماتی و پشتیبانی بانک توسعه و تعاون حقیر به نوبت خودم , به وجود نازنین این , عزیزافتخار میکنم و برای , ایشان و خانواده و والدین گرامیشان , از خداوند منان   , سلامتی خواهانم. کانال آناوطن آغمیون @aghmiun مخلص:محمود اسماعیلی
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخرین کلیپی که مرحوم کربلایی بهروز قرایی چند روز قبل از فوت شان به کانال فرستاده بودند امروز در سومین روز درگذشت خودش جانمایی میگردد. روحش قرین رحمت الهی.... انشاالله میهمان ابی عبدالله ....خواهند بود .... @Aghmiun
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصویر منحصر بفرد از شهرستان زیبای سلماس در آذربایجان شهر سلماس منظم ترین شهر ایران 'با قدمتی بیش از ۹هزار سال..... @Aghmiun
یک عکس قدیمی آغمیون آقایان : سید محمود ( میر آقا ) مصطفوی و حمید افخمی در حال خرد کردن علوفه در پشت بام ممنون از دوست گرامی آقاسید میر آقا مصطفوی بابت این عکس زیر خاکی ... شما هم اگر از این قبیل عکس های قدیمی دارید محبت کنید ارسال بفرمایید تا بماند بیادگاری در آرشیو کانال آنا وطن... @Aghmiun
داستان کوتاه پدربزرگ پیرمردی با پسر، عروس و نوه‌ی پنج‌ساله‌اش زندگی می‌کرد. دستان پیرمرد می‌لرزید و چشمانش خوب نمی‌دید و به سختی می‌توانست راه برود. شبی هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را به زمین انداخت و شکست. پسر و عروسش، از این خرابکاری پیرمرد ناراحت شدند و گفتند: باید درباره‌ی پدربزرگ کاری کنیم؛ وگرنه، تمام خانه را به هم می‌ریزد. آن‌ها یک میز کوچک در گوشه‌ی اتاق گذاشتند و پیرمرد مجبور شد به تنهایی غذا بخورد. بعد که یک بشقاب و یک لیوان از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه‌ی چوبی بخورد. یک روز عصر، پدر متوجه پسر پنج‌ساله‌ی خود شد که داشت با چند تکه چوب، بازی می‌کرد. پدر رو به پسرش کرد و گفت: پسرم، داری چی درست می‌کنی؟ پسر با شیرین‌زبانی گفت: دارم برای تو و مامان، کاسه‌ی چوبی درست می‌کنم که وقتی پیر شدید، توش غذا بخورید! سپس تبسمی کرد و به کارش ادامه داد. از آن روز به بعد، همه‌ی خانواده با هم سر یک میز غذا می‌خوردند. من منم؟ داستان‌های کوتاه و شگفت‌انگیز، امیررضا آرمیون، ج ۲، ص ۱۵۴ و ۱۵۵. @Aghmiun
🔆کم کم ، موبایلها حذف خواهند شد ! ⁉️🤔 جایگزین موبایل 👆 *از Ai Pin چه می‌دانید؟* آی‌پین (سنجاق هوش مصنوعی) تا قبل از پایان امسال (سال میلادی) روانه بازار گردیده و جایگزین گوشی‌های موبایل می‌گردد ‌⬅️ یادتونه در روایات میخوندیم ،در آخرالزمان مردم در کف دست ، همه چیز را می بینند... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستونه سحر با صدای آب بیدار شد در جایش غلتی زد
شعله متعجب گفت شیراز چرا ؟اونا اینجا چیکارمنصورگفت نمیدونم .برای منم عجیبه.شاید فامیلی ،کسی اینجا دارن از جایش بلند شد و گفت با اجازه اتون من برم.سیاوش ازم خواسته برم بهشون سر بزنم ریحانه به شوهرش نگاه کرد و گفت منم باهات بیام؟منصور پاسخ داد نه لازم نیست .خودم میرم رضا هم ایستاد منم باهات میام،شهرام هم بالافاصله برای همراهی اش اعلام آمادگی کردمازار اما رو به منصور گفت شرمنده منصور جان نیم ساعت دیگه با موکلم قرار دارم وگرنه باهات می اومدم منصور دست روی شانه دامادش گذاشت دمت گرم برو به کارت برس مازار گفت کارم زیاد طول نمی کشه بعد میام اون وری خانوم جون پرسید منصور جان ، آقا سیاوش با کی میاد ؟منصور پاسخ داد با زنش خانوم جون خانوم جون رو به پسرها گفت یکیشون باهاش همانگ باشین رسیدن شیراز بیاریدشون اینجا بچه غریبه عاطفه به پیر زن نگاه کرد و گفت ممنون خانوم جون ما که خودمون به اندازه کافی بهتون زحمت میدیم.پیرزن با مهربانی ذاتی اش گفت مهمون حبیب خداست دخترم .یک اتاق براشون آماده می کنیم بیان همینجا .این خونه پر از اتاقه طبقه بالا هم که هست.پدرو مادرش تصادف کردن شما ها آشناش هستین دورش باشین غصه نخوره بهتره. گناه داره دختر مردم شعله لبخند زد دستتون درد می کنه .زحمت می کشین تنها فرد ناراضی جمع آیلار بودبه محض اینکه خبر آمدن سیاوش راشنیدن،استرس تلخی به جانش افتادهیچ میلی برای طوفانی شدن دوباره ذهنش نداشت او تازه داشت به آرامش می رسیدنه اینکه از سیاوش َبدش بیاید یا از او کینه ای به دل داشته باشداصلا این گونه نبوداو هیچ وقت هیچ حس بدی نسبت به سیاوش نداشت فقط از دیدنش می ترسیدنگران واکنش خودش بودنگران قلبی که هنوز از یکدست شدنش اطمینان نداشت این دوری تازه داشت خاطرات را در ذهنش کم رنگ می کردآرام ،آرام با زندگی جدیدش خو گرفته بودترجیح میدادملاقاتشان با فاصله بیشتری رخ دهدوقتی که خاطراتش خیلی کم رنگ تر شده باشند اماحالا...مازار که خدا حافظی کرد و رفت تا به قرارش باموکلش برسدآیلاروارد اتاق مشترکش با بانو شدشب منزل شهربانو مهمان بودندباید لباس مناسبی برای شب کنار می گذاشت درحال جستجو کردن چمدانش بود که دستش به شی سردی برخورد کردآن را که از زیر لباس هایش بیرون کشیدتازه متوجه شد چیست تل سر هدیه سیاوش همان که برایش از تهران سوغات آورده بودهمان دو پروانه طلا که دور تا دور بال هایش پر ازنگین های درشت قرمز و وسطشان نگین های رزسفید کاشته شده بودندآن روز را یادش آمدکناررودخانه ،بازی انگشتان سیاوش میان موهایش از نقشه هایش گفته بود انگارگفته بود میخواهد هر شب خودش موهایش را شانه بکشدگفته بود این گل سرها از جنس طلاست و اگر فلزی گران قیمت تر وجود داشت آن را می خریدخیلی چیزها گفته بود و نقشه ها کشیده بود ..اشک چشمانش را سوزاند چشم هایش را بست صورت لبخند به لب مازار پشت پلکهای بسته اش نمایان شد صدایش در سرش پیچید بخشیدم همه ی من مال تو ....تو هم ببخش همه خودتو به من اشکهایش از پلکهای بسته اش هم راه پیدا کردندروی صورتش غلتیدنداز خودش متنفر شد که با وجود داشتن مازار با یادآوری سیاوش قلبش تیر کشیده بودحال بدی داشت میان حس بدی دست و پا میزدخدا خاطرات را لعنت کند که گاهی زبان نفهم میشدندو با بی فکری خودشان را به در و دیوار مغز آدم میکوبیدند.مطمئن بود این گل سرها را خودش توی چمدان نگذاشته تا خواست از جا بلند شود بانو در را باز کرد و وارد اتاق شدبه آیلارو چشمان خیسش نگاه کرد و حیرت زده پرسیدچیزی شده ؟آیلاربه جای جواب سوالش گل سرها را نشانش داد و گفت اینا رو تو گذاشتی توی چمدون من ؟بانو با دیدن سوغاتی های سیاوش دلیل تَر شدن چشمان خواهرش را فهمیدبا افسوس سر تکان داد و گفت نه .شاید ریحانه گذاشته .حتما دیده قشنگه فکر کرده بیاری اینجااستفاده کنی آیلار پوزخند زد هنوز هیچ کدامشان حرفی نزده بودند که مازار در اتاق را باز کرد آیلار اینجایی؟تا بانو را دید لبخندی ِ زد و گفت ا.تو ،هم اینجایی ببخشید فکر کردم آیلارتنهاست بانو از جا بلند شد نه اشکال نداره بیا تو نگاه مازار روی چشمان خیس آیلارمتوقف شدند و پرسید چیزی شده ؟آیلاربخند زد و سر تکان داد چشمان مازار از صورت آیلار به گل سرهای توی دستش رسیدنداما کنجکاوی نکرد و به جایش پرسید گوشی منو ندیدی ؟جا گذاشتم آیلار بغض کرده بود بانو بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق می رفت گفت من برات میارمش روی میز وسط سالن بود بانو که از اتاق خارج شد مازار لبه تخت کنار آیلارنشست و پرسیدخوبی ؟آیلاردوباره لبخند زد و سرتکان داد و گفت آره خوبم میخوای پیشت بمونم آیلار پاسخ داد نه برو به کارت برس .و برای عوض کردن بحث این گونه ادامه داد فقط دیر نکنی ها خونه عمه شهر بانو دعوتیم مازار گفت ای به چشم ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun