بنام حق
این خاطره یکی از خاطرات مرحوم پدرم در رابطه با عالم بزرگوار مرحوم میرزا نصرالله حدادی است.
..... حاج الله وردی مرد بسیار سخاوتمندی بود و علاقه خاصی به همنشینی و هم صحبتی با علماء را داشت. با میرزا نصرالله میانه خوبی داشت . هر وقت مهمان داشت .کسی را دنبال ایشان می فرستاد و تاکید می کرد که هر طور شده او را با خود بیاورند. عصر یک روز پائیز مهمان حاجی بودم و ایشان به اصرار از من خواست .تا بعد از صرف شام و شب نشینی که معمولا تا پاسی از شب ادامه داشت ،به فرکوش مراجعه کنم . صادق را هم دنبال میرزا نصرالله و چند نفر دیگر از همسایه ها که رابطه صمیمی با آنها داشت ،فرستاد تا برای شام دعوت شان بکند. مبلغی هم به صادق داد و چیزی را برای خرید سفارش داد و گفت : از خانه بپرس( منظورش از خانه خانم اش بود ) چیزی برای تهیه شام لازم دارد،بخر.
حاجی روی زانوانش بلند شد و از طاقچه رادیو را برداشت و گفت: این جعبه شیطان را پسر..... چند روز پیش به سفارش بچه ها( منظور از بچه ها خانم اش بود چون آنموقع آنها بچه ای نداشتند.بعدها هم فقط صاحب یک دختر شدند) از شهر برایمان آورده.من هم مخالفت نکردم بنده خدا سرگرمی که ندارد حوصله اش سر می رود.این حرف حاجی حمل بر بچه دار نشدنشون بود.من حرف را عوض کردم و گفتم :کار بدی که نکرده برای هر خانه ای لازمه ،من هم باید بخرم.حالا باز کن ببینیم چی میگه؟ رادیو را باز کرد شخصی با صدا و لحن بسیار زیبایی دعای قبل از اذان مغرب را می خواند( احتمال زیاد صدای مرحوم ذبیحی بوده .آن زمان برنامه های مذهبی رادیو با صدای ایشان اجرا می شد) گفتم: نه بابا رادیو دین و ایمان هم می شناسه ببین چقدر خوب دعا می خواند. حاجی گفت:ولی ملاها میگن حرامه .اگر الان بخواهیم در این اتاق نماز بخوانیم ،رادیو را باید ببرم بگذارم تو "اُوو"(اُوو)در ساختار خانه های قدیمی متراژ بیشتر از دوبرابر اتاق را داشت .در آنجا بساط تنور و کرسی و اجاق دیواری برای پخت غذا وجایی برای چیدمان رختخواب ها بود . که روی رختخواب ها را با یک گلیم منقش دستباف می پوشاندند. در اکثر خانه ها کندو هایی برای دپوی آرد مصرفی سالانه ساخته می شد .زیر کندوها معمولا لانه مرغ و خروس ها بود،که بچه های شیطون برای برداشتن تخم مرغ با کله داخل آن می رفتند .در اُوو" بجای پنجره ،باجه های کوچک در پشت بام و دیوار خانه برای روشنآیی و خروج دود تنور تعبیه می شد. معمولا مابین اتاق و اُوو" محلی در متراژ دو در سه متر بود که به آنجا قهوه خانه می گفتند.چون در حین مراسم و مهمانی ها بساط چایی در آنجا بود. ناگفته نماند که همه خانوادها ی روستایی .اتاق نداشتند.زندگی همه افراد خانواده زیر یک سقف و یک کرسی سپری می شد .خانواده هایی که دستشان به دهنشان می رسید ،توانایی ساخت اتاق را در کنار اُوو"داشتند.بگذریم. این توضیح برای نسل جدید است که این چیزها را ندیدند و در ذهن شان مثل یک رویاء می ماند.
بعد از نماز ، حسابی در فضای اتاق دود و دم راه انداخته بودیم ،رادیو هم ترانه ای از مرضیه پخش می کرد .که صدای یا الله یا الله میرزا را از حیاط شنیدیم حاجی با شنیدن صدای میرزا نصرالله سریع پیچ رادیو را چرخاند .و رادیو را در تاقچه اتاق گذاشت و پرده طاقچه را کشید.پنجره اتاق که برای خروج دود نیمه باز بود ،باز کرد و گفت .یا الله بویوروز خوش گلیبسیز. با ورود میرزا هر دو بلند شدیم و با میرزا خوش و بش کردیم .میرزا لباس رسمی روحانی به تن نداشت ،اما گشتاشه و شلوار مخصوص آخوندی و کلاه کله قندی داشت. میرزا بر خلاف خیلی از آخوند ها کار کشاورزی و دامداری داشت و تمام کارها را خودش انجام می داد . یعنی به در آمد حاصله از آخوندی متکی نبود. اخلاق و رفتارش عاری از هرگونه فیس و افاده بود . با همه خیلی عادی رفتار می کرد.( من که این متن را می نویسم از نزدیک آن بزرگوار را ندیده بودم . این توصیف ها را از زبان پدرم شنیدم .)
بعد از اینکه نفسی تازه کرد رو به حاجی گفت: بنده خدا مرضیه زیبا می خواند.برای چه خاموش کردی، رادیو را بیار باز کن .هم من هم حاجی فکر کردیم میرزا بما طعنه می زند که چرا به موسیقی که حرام است گوش می دادیم .حاجی در حالیکه استکان چایی را جلو میرزا می گذاشت گفت: به مش مسلم می گفتم بچه های ما که در خانه حوصله شان سر می رود سفارش دا دند پسر....(اسم آورنده رادیو را پدرم گفته بود من چون بزرگ شده آغمیان نیستم یادم رفته) آن را از تبریز خریده آورده.رادیو، روشن بوده ما حواسمون نبود. من اسم مرضیه را شنیده را شنیده بودم . اما نمی دونستم آن صدا صدای مرضیه است.
بخودم جرات دادم و پرسیدم .آقا میرزا شما صدای مرضیه را می شناسید؟نگاهش را متوجه من کرد و با تبسمی گفت: تو چقدر سواد داری ؟گفتم:من اصلا سواد ندارم...جواب داد:تو که اصلا سواد نداری اونو می شناسی .من چرا نشناسم.؟ هر سه نفر خندیدیم و حاجی گفت : آقا میرزا مثل ملاهای ده شما نیست .خیلی شوخ و شیرین است.راستش را بخواهید هنوز هم نمی دانستیم نظر میرزا در مورد حلال یا حرام بودن رادیو چیست.تا اینکه میرزا گفت:حاجی رادیو را نشون بده ببینیم ما هم وسعمون می رسه یکی را بخریم یانه ؟ حاجی رادیو را از طاقچه برداشت و گذاشت وسط .میرزا رادیو را برداشت و باز کرد. گوینده چیزهایی را به فارسی می گفت .من و حاجی که فارسی بلد نبودیم . و از حرف های گوینده چیزی نمی فهمیدیم .اما میرزا می فهمید.من طاقت نیاوردم و گفتم :آقا ملا های ده ما می گویند اگر در خانه ای رادیو باشد ،نماز در آن خانه قبول نمی شود، میرزا در حالیکه حواسش به گوینده رادیو بود ، اسم یکی از روحانیون فرکوش را برد و گفت حتما ایشان این فتوی را داده است. گفتم درسته از ایشان شنیدم. گفت : حالا از من انتظار داری برم یقه ی او را بگیرم که چرا این حرف را زدی ؟ آیه قران که نازل نکرده ،یک حرفی شنیده و به شما هم گفته . تو چرا خودت را ناراحت می کنی ؟ اینجا بود که چند تا از همسایه هم رسیدند و تعداد مان به ۶ ،۷ نفر رسید . من چند تا سوال دیگر از میرزا پرسیدم .میرزا رو به حاجی کرد و گفت:می ترسم شام امروز تو کار دستمون بده .بعد به من گفت:شما میخواهید از حرام نبودن رادیو مطمئن بشید،یا از من حرف هایی را ببری و ملای خودتون را زیر سوال ببری؟ گفتم نه آقا ملای ما مثل شما خوش اخلاق نیست ما جرات نداریم با او سوال و جواب داشته باشیم ،دوست دارم بدانم . همین. گفت : پس گوش بده تا بدونی.
توضیح خود را با چند سوال شروع کرد و گفت:شما وقتی آب بین خودتان تقسیم می کنید،میتوانید سهم خودتان را زیاد کنید یا بطور مساوی تقسیم کنید.درسته؟ بله. وقتی احشام خود را برای چِرا بیرون می بری میتوانی به مزارع مردم ضرر برسانی یا نرسانی ،شما میتوانید به همسایه خود محبت بکنید یا اذیت شان بکنید. گفتم بله این کارها در اختیار خود هرکس است .چه ربطی به حلال و حرام بودن رادیو دارد؟ لبخندی زد و گفت : این جعبه ۲۴ ساعت شبانه روز در مورد هر چه که فکرش را بکنید حرف می زند،در بین این حرف ها مرضیه هم میخواند شما این اختیار را دارید که اگر موسیقی را حرام بدانید، در آن موقع خاموش کنی و گوش ندهی. گفتم مگر در حرام بودن موسیقی هم حرفی هست .آن را که اصلا نباید گوش داد. رو به حاجی کرد و گفت:حاجی بگو این شام را بیاورند تا این مهمان ما را جهنمی نکرده. فهمیدم که نباید از این سوالات بکنم چون مصلحت نمی دید نظرش را در این موارد بگوید : گفتم :آقا ببخشید اذیتتون کردم .
حاجی با صدای بلند طوری که صداش از اُووشنیده بشه گفت :شام را بیاورید.
✍آقای ع.صادق نسب فرکوش
سپاس فراوان بابت زحماتتان🙏🙏
روح ابوی گرامیتان قرین رحمت الهی
کانال آناوطن آغمیون
@aghmiun
آن روزکه پروانه زسوختن نگران شد
ارزان که نه قیمت بگرفت شمع گران شد
پروانه به یک سوبکشیدشمع به یک سو
این قصه چوآتش بشنیدصاحب جان شد!
(علی خودی آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیودو نگاه مازار این بار کمی بیشتر روی صورت همس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوسیوسه
حواس آیلار با سوالی که بانو از منصور پرسید به سمت او پرت شد سیاوش نگفت کی می رسن ؟منصور که آن سمت میز نشسته بود پاسخ دادنزدیک بودن فکر کنم یک ساعت دیگه برسن .گفت مستقیم میرن بیمارستان مهران فنجان توی دستش را روی میز گذاشت و گفت خوب می گفتی اول بیان استراحت کنن بعد برن منصور گفت گفتم بهش .ولی مثل اینکه خانومش اصرار داشته مستقیم برن بیمارستان .نگران پدر و مادرشه .افشین برادر خانومش هم همون جا ست عاطفه گفت حالا خوبه لیلا رو بدنبال خودش نکشونده بیاره منصور گفت نه لیلا مونده خونه عمو آیلار از اینکه سحر و سیاوش قبول نکرده بودنند بیایند خوشحال بود لبخند کوچکی روی لبهایش نشست بی خبر از اینکه آنها هم بالاخره خواهند امد این آمدن قرار است ..بعد از مهمانی طبق خواسته مازار رفت لباس راحتی برداشت و راهی خانه پدر شوهرش شد خانه مهران فاصله زیادی تا منزل مادرش نداشت مازار و مهران که اتومبیل ها را توی پارکینگ پارک کردند و هر سه پیاده شدند مهران با خوشحالی که در چشمانش موج میزد به آیلار نگاه کرد و گفت خیلی خوش امدی دخترم قدمت روی چشم آیلار لبخند گرمی به نگاه مهربان مهران زد و گفت ممنون بابا جون خیلی دوست داشتم اینجا رو ببینم مهران با محبتی خالصانه گفت اینجا خونه خودته عزیزم آیلار به آن عزیزم انتهای کلامش لبخند زد از لحن صحبت کردنش خوشش آمد مهران گفت خوب بفرمایید داخل آیلار به مازار نگاه کرد و گفت یک ذره اینجاها رو ببینیم بعد بریم بالا مازارسر تکان داد ومهران به سمت در حرکت کرد و گفت تا من چای میذارم شما بیایید بالا آیلار و مازار مشغول کشتن خانه شدنند یک آپارتمان سه طبقه سه واحده .در واقع در هر طبقه فقط یک واحد وجود داشت
طبقه هم کف پارکینگ و یک واحد یک خوابه مبله قرار داشت که مازار توضبح داد این طبقه بیشتر مواقع خالی ست مهران آن را به همکاران یا اقوام که گاهی برای مسافرت به شیراز می آمدنند اختصاص داده پشت ساختمان یک حیاط قشنگ و دوست داشتنی قرار داشت طبقه دوم و سوم دو احد دو خوابه شیک ساخته شده بود طبقه دوم مهران ساکن بود سوم را هم اجاره داده بودندمازار گفته بود یک هفته ای میشود که مستاجرش انجا راتحلیه کرده منتظر مستاجر جدید هستند سوار آسانسور که شدند تا برگردند آیلار خندید و گفت واسه سه طبقه آسانسور .واقعا لازمه ؟مازار به دیوار آهنی تکیه داد و گفت:خوب خونه رو بابا خودش ساختن ، هیچ چی براش کم نذاشت.فکر همه جا و همه کس کرده
....
خواست به سمت آشپزخانه برود که مهران را دم در لباس پوشیده دم در دید مقابلش ایستاد و گفت سلام بابا جون .صبح بخیربابا جون گفتن هایش عسل میشد و کام مهران را شیرین می کرد هزار البته که به دل خودش هم می نشست از ته قلبش مهران را پدر می خواندمحبتش حسابی به دلش نشسته بودمهران به سمتش چرخید و گفت سلام دخترم صبح بخیرآیلار لبخند زدکجا میرین صبح به این زودی ؟مهران پاسخ داد میرم نون داغ و آش داغ بگیریم برای عروس قشنگم آیلار متعجب پرسید آش این موقع ؟مهران سر تکان داد :آره عزیزم .شیرازی ها یک آش سبزی معروف دارن که مخصوص صبحانه اس .نمیدونستم انقدر سحر خیزی .گفتم تا بیدار میشین برم بگیرم و بیام آیلار رودربایستی را کنار گذاشت و پرسید میشه منم باهاتون بیام ؟دوست دارم این اطراف ببینم.مهران با خوشحالی سر تکان دادمعلومه که میشه . منم دوست دارم اول صبح با عروسم قدم بزنم. منتظرت می مونم برو لباس یپوش آیلار به سمت در اتاق رفت و گفت باشه زود میام.در راکه بست و به سمت پالتو و شالش رفت نامش را با صدای مازار شنید آیلار ؟به سمت او سر چرخاند و گفت ببخشید بیدارت کردم مازار بدون این که جواب سوالش را بدهد یا چشمهایش را باز کند با همان ژست که خودش را بغل کرده بود گفت موهات از حمام دیشب هنوز نم داره هوا هم سرده .یک کلاه مردونه توی کشوی سمت چپ زیر لباسا هست بردار بپوش آیلار لبخندی زد از اینکه مازار حواسش به او بود خوشش آمد کلاه را درست همانجا که مازار گفته بود یافت زیر ژاکتی که بنظر می رسید ست کلاه باشد معلوم بود از ان هیچ وقت استفاده نشد چون هنوز کاملا نو بوداما ژاکت را آیلار قبلا تن مازار دیده بود موهایش را با کش بست.کلاه را روی موهایش کشید.
....
آیلار و مهران در آشپز خانه مشغول آشپزی بودند صبح بعد از خوردن صبحانه هرسه برای خریدمایحتاج مهمانی شب رفته بودند هر چیزی را که کم بود خریدندنهار هم آیلار برایشان دمپختک درسته کرده بودسه نفری دور هم درست مثل یک خانواده خوشبخت نشستند و غذاخوردن. حالا هم عروس و پدر شوهر سر گرم فراهم کردن شام مهمان ها بودنند آیلار پدر شوهرش را راضی کرد که کارگر نگیردمطمئنش کرده بود خودش از پس کارها بر می آیدواقعا هم خوب داشت انجامشان میداد
ادامه دارد....
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun