eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔘جناب آقای محمودزالبیگی والیبالیست کاربلد .
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیودو نگاه مازار این بار کمی بیشتر روی صورت همس
حواس آیلار با سوالی که بانو از منصور پرسید به سمت او پرت شد سیاوش نگفت کی می رسن ؟منصور که آن سمت میز نشسته بود پاسخ دادنزدیک بودن فکر کنم یک ساعت دیگه برسن .گفت مستقیم میرن بیمارستان مهران فنجان توی دستش را روی میز گذاشت و گفت خوب می گفتی اول بیان استراحت کنن بعد برن منصور گفت گفتم بهش .ولی مثل اینکه خانومش اصرار داشته مستقیم برن بیمارستان .نگران پدر و مادرشه .افشین برادر خانومش هم همون جا ست عاطفه گفت حالا خوبه لیلا رو بدنبال خودش نکشونده بیاره منصور گفت نه لیلا مونده خونه عمو آیلار از اینکه سحر و سیاوش قبول نکرده بودنند بیایند خوشحال بود لبخند کوچکی روی لبهایش نشست بی خبر از اینکه آنها هم بالاخره خواهند امد این آمدن قرار است ..بعد از مهمانی طبق خواسته مازار رفت لباس راحتی برداشت و راهی خانه پدر شوهرش شد خانه مهران فاصله زیادی تا منزل مادرش نداشت مازار و مهران که اتومبیل ها را توی پارکینگ پارک کردند و هر سه پیاده شدند مهران با خوشحالی که در چشمانش موج میزد به آیلار نگاه کرد و گفت خیلی خوش امدی دخترم قدمت روی چشم آیلار لبخند گرمی به نگاه مهربان مهران زد و گفت ممنون بابا جون خیلی دوست داشتم اینجا رو ببینم مهران با محبتی خالصانه گفت اینجا خونه خودته عزیزم آیلار به آن عزیزم انتهای کلامش لبخند زد از لحن صحبت کردنش خوشش آمد مهران گفت خوب بفرمایید داخل آیلار به مازار نگاه کرد و گفت یک ذره اینجاها رو ببینیم بعد بریم بالا مازارسر تکان داد ومهران به سمت در حرکت کرد و گفت تا من چای میذارم شما بیایید بالا آیلار و مازار مشغول کشتن خانه شدنند یک آپارتمان سه طبقه سه واحده .در واقع در هر طبقه فقط یک واحد وجود داشت طبقه هم کف پارکینگ و یک واحد یک خوابه مبله قرار داشت که مازار توضبح داد این طبقه بیشتر مواقع خالی ست مهران آن را به همکاران یا اقوام که گاهی برای مسافرت به شیراز می آمدنند اختصاص داده پشت ساختمان یک حیاط قشنگ و دوست داشتنی قرار داشت طبقه دوم و سوم دو احد دو خوابه شیک ساخته شده بود طبقه دوم مهران ساکن بود سوم را هم اجاره داده بودندمازار گفته بود یک هفته ای میشود که مستاجرش انجا راتحلیه کرده منتظر مستاجر جدید هستند سوار آسانسور که شدند تا برگردند آیلار خندید و گفت واسه سه طبقه آسانسور .واقعا لازمه ؟مازار به دیوار آهنی تکیه داد و گفت:خوب خونه رو بابا خودش ساختن ، هیچ چی براش کم نذاشت.فکر همه جا و همه کس کرده .... خواست به سمت آشپزخانه برود که مهران را دم در لباس پوشیده دم در دید مقابلش ایستاد و گفت سلام بابا جون .صبح بخیربابا جون گفتن هایش عسل میشد و کام مهران را شیرین می کرد هزار البته که به دل خودش هم می نشست از ته قلبش مهران را پدر می خواندمحبتش حسابی به دلش نشسته بودمهران به سمتش چرخید و گفت سلام دخترم صبح بخیرآیلار لبخند زدکجا میرین صبح به این زودی ؟مهران پاسخ داد میرم نون داغ و آش داغ بگیریم برای عروس قشنگم آیلار متعجب پرسید آش این موقع ؟مهران سر تکان داد :آره عزیزم .شیرازی ها یک آش سبزی معروف دارن که مخصوص صبحانه اس .نمیدونستم انقدر سحر خیزی .گفتم تا بیدار میشین برم بگیرم و بیام آیلار رودربایستی را کنار گذاشت و پرسید میشه منم باهاتون بیام ؟دوست دارم این اطراف ببینم.مهران با خوشحالی سر تکان دادمعلومه که میشه . منم دوست دارم اول صبح با عروسم قدم بزنم. منتظرت می مونم برو لباس یپوش آیلار به سمت در اتاق رفت و گفت باشه زود میام.در راکه بست و به سمت پالتو و شالش رفت نامش را با صدای مازار شنید آیلار ؟به سمت او سر چرخاند و گفت ببخشید بیدارت کردم مازار بدون این که جواب سوالش را بدهد یا چشمهایش را باز کند با همان ژست که خودش را بغل کرده بود گفت موهات از حمام دیشب هنوز نم داره هوا هم سرده .یک کلاه مردونه توی کشوی سمت چپ زیر لباسا هست بردار بپوش آیلار لبخندی زد از اینکه مازار حواسش به او بود خوشش آمد کلاه را درست همانجا که مازار گفته بود یافت زیر ژاکتی که بنظر می رسید ست کلاه باشد معلوم بود از ان هیچ وقت استفاده نشد چون هنوز کاملا نو بوداما ژاکت را آیلار قبلا تن مازار دیده بود موهایش را با کش بست.کلاه را روی موهایش کشید. .... آیلار و مهران در آشپز خانه مشغول آشپزی بودند صبح بعد از خوردن صبحانه هرسه برای خریدمایحتاج مهمانی شب رفته بودند هر چیزی را که کم بود خریدندنهار هم آیلار برایشان دمپختک درسته کرده بودسه نفری دور هم درست مثل یک خانواده خوشبخت نشستند و غذاخوردن. حالا هم عروس و پدر شوهر سر گرم فراهم کردن شام مهمان ها بودنند آیلار پدر شوهرش را راضی کرد که کارگر نگیردمطمئنش کرده بود خودش از پس کارها بر می آیدواقعا هم خوب داشت انجامشان میداد ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
◾️مراسم اولین سالگرد روانشاد حاج محمدعلی علامی. @Aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا در تاریکی های زندگی راهنمایمان باش... " شب خوش "✨🦋💫 @aghmiun
سلام بمناسبت آغاز کلاس های درس دانشگاه ها ، دانشجویان زیادی اولین سال ورود بدانشگاه را تجربه میکنند. از مخاطبین گرامی و بزرگوار که خود یا فرزند یا نوه و یا از اقوام شان امسال به دانشگاه میروند درخواست میکنیم با ارسال عکس یا اسامی آن عزیزان به کانال اقدام فرمایند تا بادرج مشخصات قبول شدگان در کانال، مراتب تشویق و ترغیب دیگر عزیزان را فراهم کنیم و همچنین جامعه با چهره های دانشجویان جدید آشنا شود . @Aghmiun
یک نمونه از معرفی قبول شدگان به دانشگاه در کانال سراب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا