سلام
بمناسبت آغاز کلاس های درس دانشگاه ها ، دانشجویان زیادی اولین سال ورود بدانشگاه را تجربه میکنند.
از مخاطبین گرامی و بزرگوار که خود یا فرزند یا نوه و یا از اقوام شان امسال به دانشگاه میروند درخواست میکنیم با ارسال عکس یا اسامی آن عزیزان به کانال اقدام فرمایند تا بادرج مشخصات قبول شدگان در کانال، مراتب تشویق و ترغیب دیگر عزیزان را فراهم کنیم و همچنین جامعه با چهره های دانشجویان جدید آشنا شود .
@Aghmiun
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام مهربـانـان🌾
روزتـان شیـریـن
خونـہ دلتون گـرم🌾
فنجـون عشقتون پر مهر
دستاتون پر روزی
نگاهتون قشنگ......🌾
صبحتون بخیروپرازبرکت وشادی🌾
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیوسه حواس آیلار با سوالی که بانو از منصور پرسی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوسیوچهار
مازار خان هم با یک کاسه آجیل مقابل ال ای دی نشسته شش دانگ حواسش به فوتبالی که پخش میشد بود آیلار مرغ های را که در حال سرخ شدن بودنندرا به مهران سپرد و از آشپزخانه بیرون رفت.کنار مازار که انگار نگاهش را به تلوزیون مقابلش دوخته بودند نشست و نامش را خواند مازار ؟مازار بی انکه نگاهش کند پاسخ داد بله ؟آیلار گفت باید بری بیرون .یک چیزایی میخوام یادم رفته بخرم مازار سر تکان داد :باشه این تموم بشه میریم آیلار شاکیانه گفت مازار الان میخوام بری.مازار بی حواس گفت باشه میریم.آیلار برای کامل بودن غذاهای شب استرس داشت پس گفت مازار چیه این اینجوری چشم دوختی بهش .حواستو بده بهم کارت دارم مازار سر چرخاند به چهره عصبی آیلار نگاه کرد وخندید گفت چیه ؟چرا جیغ میزنی ؟چی شده ؟آیلار گفت تو رو خدا گوش ببین چیا میخوام مازار نگاهی به صفحه تلوزیون انداخت و گفت باشه بگو گوشم با توعه آیلار دست روی پای مازار گذاشت و گفت گوشت تنها نه ،حواستو بده من مازار خیره اش شد و گفت حواس من که یک عمره مال شماست خانوم خانوما آیلار از گوشه چشم نگاهی به آشپزخانه انداخت و مازار گفت حواسم ،جونم ،قلبم همیشه مال تو عادت داشت دست آیلار می آمد وسط حرفهای معمولی زندگی همانجا که اصلا منتظر حرف عاشقانه ای نبود مازار چیزی می گفت و غافلگیرش می کرد قلب دخترک در سینه میلرزیدُ درون دلش سرچیزی مثل یک ماهی سرخ کوچک خورد و توی حوض آب افتاد و به زندگی رسیدمازار در ابراز عشق مهارت تمام داشت و آیلار نابلد بود نمی دانست این جور مواقع چه بایدبگویید که بتواند حق مطلب را اَدا کند مازار منتظر نگاهش کرد و پرسید چی میخوای بگیرم ؟آیلار دستی به صورتش کشیدمغزش یاری نمی کرد. مظلومانه گفت یادم نمیادمازار با چشمانی پر خنده و نگاهی خاص از جا بلند شد و پرسید سیم کارتت فعال شد ؟آیلار سر تکان داد آره مازار گفت باشه .من میرم بیرون فکر کن یادت بیادچی میخواستی برام بفرست مازار که رفت.وقتی دوباره به آشپزخانه برگشت کم و کاستی هایش را یادش آمد گوشی را برداشت و هر چه می خواست برای مازار نوشت دستش در نوشتن پیامک کند بود در پیام بعدی نوشت وقتی بی هوا ابراز علاقه میکنی دست و پامو گم می کنم . دوست دارم منم مثل خودت جواب بدم ولی بلد نیستم محتوای پیامک سوم هم این بود راستی یک چیزمهم میخوام بهت بگم حتما آخر شب یادم بنداز .کارهایشان تمام شده بود لباس پوشیده و مرتب منتظر مهمان هایشان بودنند که تلفن مازار زنگ خورد سلام و علیکی کرد و گوشی را به سمت آیلار گرفت و گفت بانو با تو کار داره آیلار گوشی را گرفت روی گوشش گداشت تلفن خودش را تازه خریده بودند و هنوز کسی از وجودش خبر نداشت گفت سلام بانو خوبی ؟حرکت کردین صدای بانو در گوشش پیچیدسلام .ممنون آره حرکت کردیم . آیلار زنگ زدم یک چیزی بهت بگم .عصری منصور و مامان رفتن بیمارستان دیدن پدر و مادر سحر تعارف کرده بودن سحر و سیاوش اومدن خونه خانوم جون تا استراحت کنن .اینجا هم خانوم جون خیلی اصرار کرد قرار شد همراه ما بیان خونه آقا مهران استرس به وجود آیلار راه پیدا کرد اما به روی خودش نیاورد و گفت خوب بیان .ممنون که خبر دادی به محض قطع تلفن گوشی را روی میز گذاشت و به اتاق رفت آرایشش را کم کرد دیگر مثل گذشته نبود علاقه ای برای زیبا بودن مقابل چشمان سیاوش نداشت هرگز اهل دلبری از مرد زن دار نبود دم در اتاق سینه به سینه مازار شد مازار نگاهش را توی صورت آیلار چرخاندمتوجه کم شدن آرایشش شد و گفت بانو چی گفت ؟آیلار پاسخ داد گفت سیاوش و سحر هم خونه خانوم جون هستن همراهشون میان.مازار ابرو بالا انداخت و گفت آهان
انگار او هم از آمدن این دو مهمان ناخوانده زیادراضی نبودتا آیلار خواست حرف بزند صدای زنگ بلند شد متعجب به مازار نگاه کرد و گفت چه زود رسیدن.پرواز کردن ؟مازار در حالی که به سمت آیفون می رفت خندید و گفت مگه چقدر فاصله داریم آیفون را جواب داد سلام .خیلی خوش آمدین.بفرمایید داخل مازار ومهران برای استقبال از مهمان ها رفتند پایین آیلار دم در واحد منتظرشان ایستادچند نفس عمیق پشت هم کشیدراستش را بخواهی خودش هم نمی دانست بعد از این همه نزدیک شدن به مازار قلبش قرار است با دیدن سیاوش چه عکس العملی نشان دهد استرس داشت و نفس هایش کمی تند شده بودند با صدای در آسانسور چشم به آن دوخت شعله سوار بر ولیچر به همراه خانوم جون و بانو از آن خارج شدند
ادامه دارد....
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انیمیشن ساخته شده در سال ۱۹۴۰ که آینده ماشین ها رو پیش بینی کرده....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیوچهار مازار خان هم با یک کاسه آجیل مقابل ال
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوسیوپنج
صدای پا و حرف زدن بقیه هم از راه پله می آمد آیلار جلو رفت با خانون جون و مادرش و بانو سلام و علیک کرد و گفت خیلی خوش آمدین بفرمایید داخل حسابی صاحبخانه شده بودها تا آیلار خانوم ها را به داخل هدایت کرد باقی مهمان ها هم آمدنند بالا دم در ایستاده بود به تک تکشان خوش آمد می گفت عاطفه محکم صورتش را بوسید و گفت قربونت بشم که به این زودی صاحب خونه شدی خندید و همان لحظه نگاهش در یک جفت چشم سیاه گیر افتاد لبخند از لبهایش جمع شد به هیچ عنوان نمی خواست واکنش نامناسبی نشان دهد بخصوص که مازار درست کنارش ایستاده بود به سحر و سیاوش هم در کمال احترام خوش آمد گفت بی اهمیت به تند تند تپیدن های قلبش که خودش هم نمی دانست دلیلش استرس است یا چیزی دیگر به سمت آشپزخانه رفت همه که نشستند آیلار و مازار مشغول پذیرایی شدنند فرشته با شوخی خنده پرسید :آیلار جون تو اینجامهمونی یا میزیان ؟مهران به جای آیلار جواب داد :چه حرفیه میزنی خواهرم .مگه دختر توی خونه باباش مهمون میشه.اینجا خونه آیلار نگاه آیلار پر محبت روی صورت مهران نشست احتمالا اگر صمیمی تر می شدند روزی چند بار می رفت و لپهایش را می بوسید.دل شعله این روزها حسابی آرام گرفته بود دیگر از خدا چه می خواست ؟آیلار و مازار که پا به پای هم پذیرایی می کردند برایش جز زیباترین تصویر های زندگیش بود چقدر هم بهم می آمدنند ماشالابانو و عاطفه هم با لذت به خواهر و شوهر خواهرشان نگاه می کردنندسعادت و خوشبختی آیلار بعد از آن بی آبرویی آرزوی محال بود برایشان که حالا با چشم مشاهده اش می کردنند آیلار مقابل سیاوش خم شد تا چای بردار
سیاوش نگاهش کرد فنجان چای را برداشت در نگاهش هنوز هم حسرت داشت آیلار اما سعی کرد حسرت نگاه سیاوش و خاطراتی که باز داشتند برای نشان دادن خودشان بازی در می آوردند را پشت نگاه های پر محبت مازار و زمزمه های گاه بی گاه عاشقانه اش جا بگذارد اینبار مقابل سحر ایستاد و برای اولین بار مستقیم به چشمانش نگاه کردوگفت:خیلی خوش آمدی .مامان ،بابا بهترن ؟سحر در حال برداشتن چای با چهره ای که ناراحتی اش را به وضوح نشان میداد گفت مامان خدا رو شکر بد نیست .ولی الهی بمیرم بابا چند تا شکستگی داره .خدا خیلی بهشون رحم کردآیلار لبخند زد ان شاه لا زودتر خوب میشن نگران نباش .خدا رو شکر که اتفاق بدتری نیفتادلحظاتی که آیلار با سحر حرف میزدنگاه سیاوش دوخته شده بود به صورت عشق تمام روزهای نوجوانی اش نگاهش زخمی بود رنج و درد داشت خاطرات هی توی مغزش بالا و پایین میشدندهیچ کدامشان مکث نمی کردند تند تند و پشت هم رد میشدندمثل فیلمی که روی دور تند گذاشته باشی اش کاش خانوم جون این همه برای امدنشان به خانه مهران اصرار نمی کرد پیرزن مثلا می خواست رسم مهمان نوازی را به جای آورد .چه خبر داشت از قلب شکسته سیاوش چه می دانست دیدن آیلار در خانه ای دیگری ،متعلق به مردی دیگری چه حجم بزرگی از رنج را روی سینه اش آوار میکند راه نفسش تنگ شده بود آیلار پذیرایی می کرد و مازار با آن نگاه عاشق و لبخند مهربان مدام همراهش بود آخ خدا چه میشد اگر تقدیر با آنها سر جنگ نشد اگر آیلار در خانه او بود از مهمانان او پذیرایی می کرد.چرا آمده بود اینجا ؟چرادر برابر اصرارهای خانوم جون کوتاه آمد و پذیرفت که همراهشان شودتازه داشت کمی با درد هایش خو می گرفت تازه داشت فراموش می کرد زندگی چه بد با او بازیدکرده بود تازه داشت با خودش کنار می آمد داشت جان می کند که زندگیش را بسازد که از نو شروع کند ای خدا این تصادف بی موقع ان هم درست در شیرازدیگر چه بود ؟انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا او را عذاب دهند ماه و خورشید و فلک در کار بودنند تا آب خوش از گلویش پایین نرود او که جمع کرد و به غربت پناه برد تا حتی چشمش به مکان های که با آیلار خاطره داشت نیفتدپس اینجا چه می کرد ؟وسط خانه پدر شوهر آیلار ؟میان فامیل های شوهر آیلار آمدنش و نشستنش در آنجا چه دلیلی داشت احمقانه ترین کار ممکن را کرده بودآیلار توی آشپزخانه در حال سر و سامان دادن به سالادها بود و همه تلاشش را می کرد تا فکرش از نگاه های پرحسرت سیاوش منحرف شود پسر عمویش را مثل کف دستش می شناخت و مگر میشد حرف نگاهش را نخواند در واقع به آشپزخانه پناه آورده بوداین روزها حال خوبی را با مازار تجربه می کرد حالا که زندگی با دلش راه آمده نباید خودش با افکارش همه چیز را خراب می کرد او برای این عشق خیلی رنج کشید
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
داستان کوتاه
بیماری غفلت
روزی سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت و متأثر است. علت ناراحتیاش را پرسید و آن مرد پاسخ داد: در راه که میآمدم، یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم، جواب نداد و با بیاعتنایی و خودخواهی از کنارم گذشت و رفت. من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: معلوم است چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه کسی را میدیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود میپیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده میشدی؟ مرد جواب داد: آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمیشود. سقراط پرسید: به جای دلخوری، چه احساسی مییافتی و چه میکردی؟ مرد گفت: احساس دلسوزی و شفقت. سعی میکردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همهی این کارها را به خاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی. آیا انسان تنها جسمش بیمار میشود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی از او دیده نمیشود. بیماری فکر و روان، نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
@Aghmiun
درود بر شما و همه ی اهالی کانال خوب و پربارتون 🌹🌹
من خیلی اتفاقی ( به واسطه ی رمان زیبای چشمان زغالی که تبلیغش رو در یک گروه رمان دیدم) مدتیست با کانال شما آشنا شدم و الان میشه گفت تقریبا همه ی مطالب کانال رو میخونم و میبینم؛ که همین باعث شده آغمیون رو با وجودی که ندیدم کجای ایران عزیزمون هست با مطالب ارسالی کانال ، که واقعا جامع هستن خیلی راحت تصور میکنم .با وجودی که یک لر زبان هستم از استان فارس .
امروز دیدن یک غزل از( افتخار ما شیرازی ها) حضرت حافظ بهانه ای شد که دست به قلم بشم و ضمن تشکر از حسن انتخابتون برای مطالب ارسالی ، به شما برای مدیریت این کانال تبریک بگم .و خوانش این غزل رو تقدیم شما آغمیونی های وطن دوست کنم🌹🌹