eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
آغمیون کوچه های باصفا و اهالی خونگرم اش ۱۴۰۳/۷/۲۳
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازسازی و زیرسازی کوچه های آغمیون و گزارش کوتاه از دهیارمحترم آقای اثنی عشری ۱۴۰۳/۷/۲۳
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهل سحر پاسخ داد آره .بهش تلفن شد اومد پایین بع
از صبح که مهران او را به خانه خانوم جون رسانده بود خبری از مازار نداشت البته سعی کرده بود انقدر عادی رفتار کند که کسی متوجه ناراحتی اش نشود اما دلتنگی و دل نگرانی درونش را آشوب کرده بود.صبح بعد از یک صبحانه مفصل و اصرار و تعارف های خانوم جون و بچه هایش برای بیشتر ماندن و تعارفات و تشکرهای شعله و بچه هایش آیلار و خانواده اش بالاخره داشتند سوارماشین میشدنند شب گذشته بعد از شام وقتی آیلار به اتاق آمد پیامک حاوی خبر رفتن خانواده اش را به مازار داد اینبار حتی پیامک ارسال هم نشد با چشمانی که اشکهایش جاری بود وسایلش را جمع کرد و توی چمدان گذاشت دیگر مطمئن شد مازار خیلی عصبانی ست و شب نباید منتظر آمدنش باشد آن درگیری عصر که توی پیامکش گفته بود هم فقط برای اینکه دخترک را از سر خودش باز کند بوده سرشام با کمک مهران نیامدن مازار را حسابی ماست مالی کرده بود طوری که هیچ کس به نبودن و نیامدن او شک نکرداما تا صبح در دلش آشوب به پا بود و انتظار امدن شوهرش را می کشیدهیچ دوست نداشت بدون اینکه سوتفاهم بینشان را برطرف کند برود اما انگار راه دیگری نداشت حالا با قلبی پر از غم داشت خداحافظی می کرد تا بدون دیدن مازار و حرف زدن با او راهی روستایشان بشودمنصور چمدان آخر را هم توی صندوق عقب گذاشت بعد از دست دادن با مهران گفت حتما از طرف ما با مازار خداحافظی کن .بهش زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود مهران سر تکان داد باشه حتما اما مطمئنم بیاد ببینه شما رفتین و اون نبوده خیلی ناراحت میشه منصور درپاسخ گفت بهش زنگ میزنم .دیگه واقعا خیلی مزاحمتون شدیم خانوم جون تا آخرین لحظه رسم مهمان نوازی را به جا آورد و گفت تا هر وقت که بمونید قدمتون روی چشم ....میگم منصور جان کاش به سیاوش و خانومش بیشتر اصرار می کردم بیاین اینجا .بنده های خدا غریب هستن منصور لبخندش را به روی خانوم جون پاشید و گفت خودتون که دیروز اومدین بیمارستان خانوم جون .رفتن هتل سیاوش گفت خانومش اینطوری راحتره منم بیشتر اصرار نکردم .من حتی بهش گفتم ما بمونیم اگه کار و کمک لازم دارن ولی بهم گفت تکلیف اونا معلوم نیست و ما هم معطلشون نشیم آیلار که به سمت مهران رفت تا خداحافظی کند مهران پدرانه تر از همیشه او را در آغوش کشیدو آهسته در گوش عروسش زمزمه کردبذار پیداش بشه یک جوری گوششو می پیچیم که حساب کار دستش بیاد .بعدم می فرستمش پیشت واسه دست بوسی .اما حسابی براش ناز کن آیلار از آغوش پدر شوهرش جدا شد در حالی که بغض میان گلویش نشسته بود به مهران لبخند تلخی زدبه سمت اتومبیل رفتند تا سوار شوندهمان لحظه بالاخره انتظار به پایان رسید اتومبیل مازار وارد کوچه شدچون همه توی کوچه ایستاده بودند متوجه آمدنش شدندمهران خیره به اتومبیل مازار با رضایت گفت بالاخره آقا تشریف آوردن مازار ماشین را پارک کرد و پیاده شد از همان دور بلند بالا سلام دادقلب آیلار با دیدن قامت رعنا و شنیدن صدای خوش آهنگ شوهرش آرام گرفت با همه دست داد و احوال پرسی کرد نگاه آیلار لحظه به لحظه همراه مازار جا به جا شدمازار رو به رویش ایستاد آیلار دلتنگ نگاهش کرد و سلام داد مازار کنارش ایستاد و گفت سلام خوبی ؟تو چرا لباس پوشیدی ؟آیلار پاسخ داد :خوب مامان اینا میخوان برن ، منم برم دیگه نگاه و صدایش تمام دلخوری اش را به رخ مازار کشیدمازار نگاه توی جمع چرخاند و گفت شرمنده که نرسیدم زودتر بیام .دیروز توی دفتر قشقرقی به پا بود.شوهر موکلم با یک رفیق لات تر از خودش اومده بودن حسابی سر و صدا کردن.با قفل فرمون و چاقو اومدن توی دفتر از اون اراذل های حسابی .کامپیوتر منشی و چند تا شیشه ها رو با قفل فرمون شکستن .منشی رو هل داد خورد به دیوار سرش شکست .تا پلیس رسید حسابی جولان دادن.تمام دیروز عصر و دیشب من در گیر دکتر و بیمارستان و کلانتری بودم همه دور مازار جمع شدندآیلار با نگرانی از مازار پرسید تو خوبی ؟چیزیت نشده ؟مازار سر بالا انداخت خوبم .فقط با چاقو زد به بازوم چندتا بخیه خوردقلب آیلار از توی سینه بیرون آمدمهران پریشان حال گفت چرا بهمون خبر ندادی بابا ؟مازار به پدرش لبخند زد چیزی نیست بابا .بچه ها بودن چرا بیخود نگرانتون کنم .الان هم اگه گفتم واسه این بود که نیومدنم بی دلیل نبوده وگرنه خدای نکرده قصد بی احترامی نداشتم شعله پرسیدالان حالت خوبه پسرم ؟مازار باز لبخند زد آره کاملا خوبم .فقط شعله خانوم اگه اشکال نداره آیلار چند روز بمونه خودم میارمش حس خوبی زیر پوست آیلار دویدخیلی تلاش کرد تا حال خوبش را با لبخند نشان ندهد و ابروی خودش را نبردمازار که چمدان همسرش را از صندوق عقب ماشین منصور برداشت شعله و منصور و ریحانه هم خداحافظی کردند و رفتندبقیه اعضای خانواده هم وارد خانه شدند.مازار ماند و آیلار..... ادامه دارد •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😂😂😂😂آفرین مرد نمونه به ایشون میگن🤣🤣🤣